تبليغاتX
عروسک زشت

عروسک زشت

آنچه هستي هديه خداوند به توست و آنچه مي شوي هديه تو به خداوند است

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

 

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

 

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

 

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

 

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

 

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

 

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

 

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

 

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.

قربانت .. مادرت.

 

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

+نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت21:26توسط کیا | |

همه شب با دلم کسی میگفت

((سخت آشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

میرود.میرود.نگهدارش))

 

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم میریخت

چشمهای تو چون غبار طلا

 

تنم از حس دستهای تو داغ

گیسویم در نفس تورها

میشکفتم ز عشق و میگفتم

((هرکه دلداده شد به دلدارش

ننشیند به قصد آزارش

برود,چشم من به دنبالش

برود,عشق من نگهدارش))

فروغ فرخزاد

+نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت18:50توسط کیا | |

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل افسرده و دیوانه ی خویش

میبرم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده به گورش سازم

تا دگر پر نکشد بهر وصال

((فروغ فرخزاد))

+نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت0:10توسط کیا | |

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر يعنی بهانه  بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد

روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری

روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

+نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت20:29توسط نازنین | |

دوباره شب و شد و من بيقرارم
کانکت کن زود بيا در انتظارم
بيا من آمدم پاي مسنجر
شدم مسحور آواي مسنجر
بيا هارد دلت را ما ببينيم
گلي از کنج هوم پيجت بچينيم
بيا آيکون نماي بي نشانم
که من جز آدرس ميلت ندانم
بيا امشب کمي آنلاين باشيم
و يا تا صبح تا سان شاين باشيم !
بيا « فرهاد » بي تو باز غش کرد
و حتي هارد ديسکم هم کرش کرد
بيا اي عشق دات کام عزيزم
به پاي تو دبليوها بريزم !
مرا در انتظار خويش مگذار
و يا زاندازه ي آن بيش مگذار
بيا اي حاصل سرچ جهاني
بيا اجرا کن آن فايل نهاني
بيا در دل تو را کم دارم امشب
حدوداً صد مگي غم دارم امشب
اگر آيي دعايت مي نمايم
دعا تا بي نهايت مي نمايم
اگر آيي دعاي من همين است
ويا نقل به مضمون اش چنين است :
مبادا لحظه اي دي سي شوي يار
جدا از پاي آن پي سي شوي يار
مبادا نام ما را پاک سازي
و کاخ آرزو را خاک سازي
 
بمان تا جاودان اندر دل من
بمان تا حل شود هر مشکل من

+نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت20:19توسط نازنین | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت13:23توسط کیا | |

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت11:17توسط کیا | |

تا عشق تو در دلم نهان است              دل را چه غم ازغم جهان است

آن دل که محبت تو دارد                      از رنج زمانه در امان است

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت21:29توسط کیا | |

صحنه: دختري از توي پياده رو در حال رد شدن است پسر جواني سراسيمه به او ميرسد: ببخشيد خانوم

ساعت چنده دخترک به سادگي جواب ميدهد 10 پسر تشکر کرده و هر کدام به راه خويش ميروند اما!!!! خانومي با زنبيلي پر از سبزي و ميوه اين صحنه را مشاهده کرده لبخندي زهر آگين ميزند و فوري به خانه ميرود

==============================

الو سلام زري خانوم حالت خوبه چطوري امروز اين دختر سيما خانوم رو ديدم آره همون که

مانتو روسري سرش ميکنه يه پسره ازش ساعت پرسيد اون هم به جاي اينکه از پسر نامحرم رو بگيره

با خنده بهش جواب داد خجالت نميکشه دختره ي بي حيا

==============================

زري خانوم: الو سلام کبري خانوم حالت خوبه اگه بدوني چي شده امروز اين دختره سيما خانوم رو

ديدن که داشته با دوست پسرش تو خيابون راه ميرفته دست تو دست هم کر کر هم ميخنديدن واه واه واه

خجالت نميکشن اين دخترهاي اين دوره زمونه

==============================

کبري خانوم: الو سلام صغري خانوم ميدوني چي شده امروز دختره سيما خانوم با يه پسره پشت کوچه

دومي داشتن با هم ماچو بوسه ميکردن پسره هم همش دستاش جاهاي ناجور کار ميکرده نه بابا دروغ نميگم

خوده زينب خانوم ديدتشون

==============================

صغري خانوم: سلام زهرا خانوم حالت خوبه اين دختره سيما خانوم رو ديدي تازگي ها اصلا حيا و شعور

حاليش نميشه ديروز کبري خانوم ديدتش که داشته به دو تا پسره ميرفتن تو خونشون خجالت هم نميکشه

تو اين محل خانواده زندگي ميکنه

==============================

زهرا خانوم توي صف شير وايساده در حالي که چادرشو با دندونش گرفته قضيه رو با آب و تاب داره

براي اقدس خانوم تعريف ميکنه: آره اقدس جون فهميدي که اين خونه سيما خانوم شده خونه فساد

هر دقيقه يه پسر ميره توشو مياد بيرون آره ديروز خودم ديدم دو تا از بچه هاي همين

کوچه رو به زور داشت ميبرد تو خونه امروز هم داشتن واسه همديگه ازهيکل

اين دختره تعريف و تمجيد ميکردن خدا به داد برسه

==============================

حرفها دهان به دهان ميگذرد تا بعد از يک هفته

سلام خانوم ببخشيد شما دختر سيما خانوم هستين دخترک که با خستگي از دانشگاه به خانه برگشته است

سر کوچه مسئول جواب دادن به اين سئوال ميشود: بله خودمم طوري شده

ميخواستم بپرسم شما شبي چقدر ميگيريد؟ با اين سئوال برق از سه فاز دخترک بيچاره ميپرد

يعني چه خجالت بکش کثافت بي شعورمن بي شعورم آخه يه كار كوچولو ارزش اين همه فحش نداره شما که با همه اهل محل ازقصاب تا ميوه فروش ميپري

تازه مجله پلي بوي آمريکا هم که

بهتون پيشنهاد همکاري داده مدير و مشاور خانه عفاف نظام آباد هم که هستين چند روز پيش هم که رفته بودين درمونگاه

بچه اصغر اقا رو بندازين هر کي هم که مياد خونتون ازش با مشروب و ترياک و حشيش پذيرايي ميکنين

تمام کاسبهاي محل که از گوشت گرفته تا سبزي و ميوه رو مجاني بهتون ميدن

مامانم هم که ميگه ديشب عکستون رو شبکه سکسي ماهواره داشت پخش ميکرد ديگه شبي 10-20 تومن که ارزش اين حرفها رو نداره

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت12:54توسط کیا | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت11:46توسط کیا | |

چرا نظر نمیدین

نظر بده ضرر نمیکنی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت0:41توسط کیا | |

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت0:30توسط کیا | |

روز مادر همه مامانها مبارک

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت0:18توسط کیا | |

اسم تو رو با من تو آسمون نوشتند


صداقت عشقمونو تو قلبمون نوشتند


قسمت من تو عاشقی عشق تو نازنینه


بخوای نخوای مال منی قصه ما همینه


مال منی مال من مال منی مال من


مال منی مال من مال منی مال من


گفتی به من دوستم داری دار و ندارت منم


گفتی امید دل بی صبر و قرارت منم


گفتی میدونی مثل من هیچکی واسه تو یار نیست


گفتی اگه من نباشم تو زندگیت بهار نیست


مال منی مال من مال منی مال من


مال منی مال من مال منی مال من


بخوای نخوای دوستت دارم عشق منی عشق من


بخوای نخوای دوستت دارم عشق منی عشق من


مال منی مال من مال منی مال من مال منی


قسمت من از تو عشقه و انتظاره


اومدنت تو زندگی اومدن بهاره


تو قلب من عشق تو رو کنار غم گذاشتند


تو عاشقا ما دو تا رو کنار هم گذاشتند


مال منی مال من مال منی مال من


مال منی مال من مال منی مال من


بازم میخوای بهت بگم واسم عزیزترینی


خودت که بهتر میدونی همیشه نازنینی


محبتم سهم توای همیشه مهربونم


میخوام همیشه و همیشه کنار تو بمونم


مال منی مال من مال منی مال من


مال منی مال من مال منی مال من


بخوای نخوای دوستت دارم عشق منی عشق من


مال منی


بخوای نخوای دوستت دارم عشق منی عشق من


بخوای نخوای دوستت دارم عشق منی عشق من


مال منی مال من مال منی مال من


مال منی مال من مال منی مال من

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت22:34توسط نازنین | |

داداشی

 

اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش :

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت22:34توسط نازنین | |

هيچ چيزو هيچ كس در دنيا وجود ندارد كه ديدنش به باز كردن تمام چشم ارزش داشته باشد!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت13:16توسط کیا | |

ترجيح مي دهم طوري زندگي كنم كه گويي خدا هست و وقتي مردم بفهمم كه نيست، تا اين كه طوري زندگي كنم كه انگار خدا نيست و وقتي مردم بفهمم كه هست!

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت13:15توسط کیا | |

من تا ۲۲ تیر آپ نمیکنم به خاطر امتحان تیزهوشان بعد از اون به من سر بزنین بااااااااای تا ۲۲ تیر

+نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت23:5توسط کیا | |

شوهر: سلام،من Log in کردم.

زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خريدی؟

شوهر: Bad command or File name

زن: ولی من صبح بهت تاکيد کرده بودم!

شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel

زن: خوب حقوقتو چيکار کردی؟

شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time

زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.

شوهر: Sharing Violation, Access Denied

زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود.

شوهر: Data Type Mismatch

زن: تو يک موجود بدرد نخور هستی.

شوهر: By Default

زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزی بخوريم.

شوهر: Hard Disk Full

زن: ببينم ميتونی بگی نقش من تو زندگی تو چيه؟

شوهر: Unknown Virus Detected

زن: خب مادرم چی؟

شوهر: Unrecoverable Error

زن: و رابطه تو با رئيست؟

شوهر: The only User with Write Permission

زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داری يا کامپيوترتو؟

شوهر: Too Many Parameters

زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.

شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed

زن: خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!

شوهر: Close all Programs and Logout for another User

زن: می دونی، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم.

شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer

+نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت23:2توسط کیا | |

یه خبرنگار خارجی که اومده بود ایران از یه مسجد دیدن میکنه  و مردم رو میبینه که قابلمه به دست برای گرفتن غذا صف کشیدن . 

از یه نفر میپرسه : مگه اینجا مسجد نیست مگه مردم نباید اینجا نماز بخونن

طرف جواب میده : نه اگه نماز جماعت میخوای برو دانشگاه تهران

- ولی تکلیف تحصیلات چی میشه ؛ تحصیل کرده ها کجا میرن

- اگه منظورت روشنفکرا و استادهاست پس برو یه سری به زندان اوین بزن !!

- زندان!؟ پس خلافکارها رو چیکار میکنید

- زکی !!! پس کی مملکت رو بگردونه....

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت17:25توسط کیا | |

-------------------------------------------------------------------------------- دووست! ميدوني دوست يعني كي؟ يعني كسي كه وقتي يه گند گنده ميزني همه جوره برات مايه ميذاره بلكه بتوني جمعش كني .

 يعني كسي كه وقتي پشت فرموني و براش sms ميزني دعوات ميكنه .

 يعني كسي كه ساعت 12 شب كه يهو dc شدي ، بهت نت ميده .

يعني كسي كه بزرگ شدنت رو ديده . يعني از خواهر هم نزديكتر .

 يعني كسي كه پسورد ID و وبلاگ كه هيچي ، پسورد زندگيتم دادي بهش .

 يعني كسي كه ميتوني همه شاهكاراتو براش تعريف كني .

 يعني كسي كه از طرز نگاهت ميفهمه تو ذهن پليدت چي ميگذره .

 يعني كسي كه وقتي پاي تلفن بهت ميگه : " خوابم مياد " ، تو خميازه بكشي .

يعني كسي كه كه جلوش ميشه به كل هستي فحش ناجور داد ، خانواده و فاميل و دوست و آشنا كه جاي خود داره .

 يعني كسي كه هم وقتي چشمات پف كرده و قرمز بوده تو رو ديده هم وقتي كه از شدت خنده فكت داشته درميومده

يعني كسي كه پايه همه جور نقشه پليدانه ست .

 يعني كسي كه باهاش تقلبي كردي كه يه مدرسه تو كفش موندن .

 يعني كسي كه وقتي تو قبول ميشي و اون نميشه ، واسه قبولي تو خوشحالي ميكنه .

 يعني كسي كه خواهرت بهش حسودي كنه . يعني كسي كه وقتي نت نداري خبرهاي نت رو برات مياره .

 يعني كسي كه وقتي نت نداري گير ميده كه بيا خونه مون كانكت شو ، ول هم نميكنه .

 يعني كسي كه وقتي IQ ت قد آي كيوي جلبكه مساله رو برات توضيح ميده .

 يعني كسي كه سوتي هات رو فراموش ميكنه .

 يعني كسي كه گفتي بهش كه اگه مردي چه كارايي بكنه .

 يعني كسي كه بشيني باهاش واسه آينده نقشه هاي مضحك بكشين .

 يعني كسي كه شريك همه آرزوهاي پنبه دانه ايته . ( شتر در خواب بيند پنبه دانه ....)

يعني كسي كه وقتي باهاش ميري يه فيلم درپيت درجه هشت ميبيني ، اشكالي نداره اگه جلوش گريه كني .

 يعني كسي كه وقتي داري خيلي تند ميري و جوش آوردي بهت يادآوري ميكنه كه زود قضاوت نكني .

 يعني كسي كه وقتي مشكلي پيش مياد دو ساعت موعظه و نصيحت نميكنه ، راه حل پيدا ميكنه .

 يعني كسي كه وقتي حتي مامانت هم رو اعصابت قدم ميزنه ، اون همرات ميمونه .

 يعني كسي كه چيزايي ازت ميدونه كه اگه مامان بابات بدونن شب بايد تو كوچه بخوابي .

 يعني كسي كه حتي يه كلمه فحش عصبانيش به جفنگيات همه دنيا مي ارزه .

 يعني كسي كه اتفاقهاي جالب رو يه بار تو ذهنت براش تعريف ميكني .

 يعني كسي كه وقتي بهش ميگي خر ! ميفهمه خر يعني چي .

 يعني كسي كه ميتوني جلوش احمق باشي .

 يعني كسي كه يه جوري مي شناسدت كه عمراً كسي شناخته باشه .

 يعني كسي كه ميشه جلوش بلند بلند فكر كرد .

 يعني كسي كه ......... ...... يعني دوست جون من.

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت17:10توسط کیا | |

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت15:46توسط کیا | |

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميمرم

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت15:35توسط کیا | |

از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم .

از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت .

از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات .

از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت .

از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت13:17توسط کیا | |

انسانها بايد بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نيازمند است.

و بياموزند که دو نفر مي توانند به يک نقطه نگاه کنند و آنرا متفاوت بينند.

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت13:15توسط کیا | |

دوستان خوب و واقعي جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردنشان سخت ونگه داشتنشان سخت‌تر است

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت12:54توسط کیا | |

گفتگوي ماه و نابينا: نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت12:53توسط کیا | |

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت1:26توسط کیا | |

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت0:59توسط کیا | |

زندگي چيست؟

 

زندگي چيست؟
زندگي زيستن است.
زندگي عشق به دوست داشتن است.
زندگي آوازيست که به هنگام سحر مرغ سحر مي خواند.
زندگي خواستن است.
زندگي پيغامي است که جهان را به تراوت مي خواند.
زندگي فرياد است.
فريادي در باد گذرش بادي سخت
و در آن خاک حوادث بسيار
سخنش فيادي است که به ما مي گويد:
"زندگي راه اميد داشتن است."

مشکلات

 

مشكلات غرور ما را ميشكند و سنگدلي ما را برطرف ميكند.
مشكلات ما را به ياد دردمندان مياندازد.
مشكلات ما را به فكر دفاع و ابتكار مي اندازد.
مشكلات ارزش نعمت هاي گذشته را به ما يادآوري ميكند.
مشكلات توجه ما را به خدا بيشتر ميكند.
مشكلات كفاره گناهان است.
مشكلات سبب دريافت پاداش هاي اخروي است.
مشكلات هشدار و زنگ بيدار باش قيامت است.
مشكلات سبب شناسايي دوستان واقعي است.
مشكلات سبب شناسايي صبر خويش است

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت0:54توسط نازنین | |

تصويري از هنر عشق ورزيدن است

 

ارتباط عاشق با معشوق خود چگونه است؟

 

عاشق تنها و تنها معشوق را مي‌جويد. تنها او را مي‌خواهد. او را مي‌پرستد و او را مي‌بيند. او همان چيزي را مي‌خواهد که معشوق مي‌خواهد. در عاشق خبري از خودخواهي و خودبيني و خود پرستي نيست. حتي او خودآگاه هم نيست. منيت عاشق معشوق است و بس. عاشق دائماً با معشوق خود در ارتباط است .هميشه و در هر حال به او مشغول است و به او توجه دارد. عاشق از معشوق خود غافل نمي‌شود. هميشه او را مي‌خواند. او را ستايش مي‌کند و سپاسگزاريش متوجه اوست. عاشق، تسليم معشوق است. قلب و ذهنش، و نفس و عملش تسليم معشوق است. او را با تمام وجود، با جسم و ذهن و روحش، معشوق را مي‌خواهد و با او در تماس است.

 

عاشق در فکر راه‌هاي رسيدن به معشوق و نزديکي به اوست. او درباره معشوق مي‌انديشد. عاشق خودش را کنترل مي‌کند. تمايلات و خواسته‌هايش را کنترل مي‌کند تا از هر اقدامي که ممکن است بر خلاف نظر معشوق باشد بپرهيزد.

 

عاشق به هر آنچه که با معشوق نسبت و ارتباطي داشته باشد، مهر مي‌ورزد و احترام  ميگذارد.

 

قانون زندگي عاشق، معشوق است.

 

او از هر راهي که بتواند و از طريقي که ميسر شود، به معشوق خدمت مي‌کند. عاشق در هر شرايطي وظايف و تکاليف خويش را نسبت به معشوق مي‌داند و به آن عمل ميکند...

 

عاشق به معشوق خود ايمان و بلکه يقين دارد. او در معشوق خود ترديد نمي‌کند و پر از اعتماد و اطمينان است. عاشق حتّي در درون خود معشوق را دريافت ميکند. معشوق را در روح خود به همراه دارد. معشوق، روح عاشق و بلکه سراسر وجود اوست. او معشوق را اصل خود مي‌داند.

 

عاشق حتّي در درون خود نيز به همراه معشوق مي‌انديشد و به تنهايي تفکر نمي‌کند.

 

او در درون خود نيز با معشوق گفتگو مي‌کند و نه با خودش.

 

عاشق در وجود همه، معشوق را مي‌جويد، مي‌بويد، مي‌خواهد، و مي‌بيند. او همه را معشوق و همه وجود خود را معشوق مي‌بيند.او يگانه و يکسان مي‌بيند. همه چيز را در معشوق و معشوق را در همه چيز.

 

عاشق بيمار است و بيماري او عشق است. او بيماري مسري خود را به هر که مي‌رسد منتقل مي‌کند. او دريافته که معشوق بهترين و خوبترين است و تلاش مي‌کند اينرا به ديگران نيز بفهماند و آنان را از جهل و اشتباهشان بيرون آورد و اينچنين به انتشار عشق مي‌پردازد.

 

عاشق سعي دارد به همه جهان بگويد که ببينيد، معشوق من بهترين است. دوست داشتني‌ترين است. بزرگترين است. تنها هدف است و تنها خواستني.

 

عاشق تشنه اسرار معشوق است و به ناشناخته‌هاي معشوق حريص است و براي دريافت واقعيت‌هاي زندگي معشوق حريصانه تلاش ميکند..

 

او هرچيزي را که مورد علاقه معشوق باشد، دوست مي‌دارد  و از هر چه او روي گردان است  ،  روي گردان است. بخاطر معشوق از همه چيز مي‌گذرد  و از هر  تعلقي  رها  مي‌شود...

 

عاشق در تلاش است تا ارتباط خود را با معشوق بيشتر و عميق تر کند.سعي مي‌کند که در حضور معشوق، هر چه بهتر، خوبتر و کامل‌تر عمل کند. توجه او لحظه به لحظه بيشتر مي‌شود.

 

عاشق خيره به سوي معشوق است. با تمام وجود خود خيره و مجذوب معشوق است. با ذرّه به ذرّه وجود خود. و معشوق در لحظه به لحظه زندگي او حضور دارد.

 

عاشق از هيچ چيز جز دوري معشوق نمي‌ترسد.تنها ترس او ، تنهايي و رفتن معشوق است. عاشق شجاع‌ترين موجود جهان است. تنها اميد او معشوق است و وصال او.

 

عاشق فقط و فقط معشوق را مي‌خواهد و نه جز او را. اين  " فقط وفقط " از اسرار عشق است. که اگر اين "فقط وفقط معشوق"   نباشد، او ديگر عاشق نيست بلکه هرزه است و هرزگي مي‌کند. و سرانجام هرزگي هرگز وصل و يگانکي نيست. شور و سرور نيست. بلکه رنج و عذاب اينجا و آنجاست...

 

عاشق با حضور معشوق مي‌خوابد ، نفس مي‌کشد ، حرکت مي‌کند ، بيمار مي‌شود و مي‌ميرد.

 

خدمت عاشق ، خالصانه و بي‌رياست. خدمت عاشق ، بدون توقّّع و انتظار است.

 

قصد عاشق، معشوق است. هدفش، راهش، انديشه‌اش، کلام و عملش، دوستي و دشمني‌اش، رضايت و غنايش همه و همه معشوق است و بس.

 

عاشق وفادار است. وفادارتر از هر با وفايي. وفاداري عاشق به معشوق مانند وفاي حرارت است به آتش. ذرّه‌اي خيانت، دوگانگي و جدايي در او يافت نمي‌شود. خيانت به وجودش وارد نمي‌شود همان‌طور که تاريکي به نور وارد نمي‌شود. عاشق ناگفته با معشوق عهد مي‌بندد و ديگر حتّي جهان را ياراي خدشه‌دار کردن عهد او نيست.

 

آرام جان عاشق، ياد معشوق است. سرورش در رضايت معشوق و شورش در آغوش معشوق است.

 

عاشق که به دوري مبتلا مي‌شود، مي‌گريد. دلتنگ است. رنجور است. سوز دارد. گداخته است و مي‌گدازد . در روح خود ناله مي‌زند و با بندبند وجودش معشوق را مي‌طلبد و فرياد مي‌زند. زيرا او مجذوب، مسحور و مسخّر معشوق گشته.

 

و سر انجام عاشق در وجود معشوق مي‌ميرد. امّا در معشوق مرگ راه ندارد . پس عاشق در معشوق متولّد ميشود و خود معشوق مي‌گردد. معشوق نيز در عاشق آشکار مي‌گردد. و عاشق در مي‌يابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقيقي، همان معشوق بوده. اين گونه است که عشق وعاشق و معشوق يکي مي‌شوند زيرا يکي بوده‌اند و يکي هستند.

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت0:54توسط نازنین | |

I just want to tell you all the things you are
And all the things you mean to me
When I find myself believing there's no place to go
When I feel the loneliness inside my heart

You're the answer to my prayers
And you're with me everywhere
You're my angel, miracle, you're all I need tonight
Give me shelter from the rain
You breathe life in me again
You're my angel, miracle, you're all I need to know, tonight

Life is just a moment
We're blowing in the wind
We're trying to find a friend
And only time can tell us
If we win or if we lose
And who will stand beside us

When there's darkness all around me
You're the light I see
When I need someone to ease my troubled mind

You're the answer to my prayers
And you're with me everywhere
You're my angel, miracle, you're all I need tonight
Give me shelter from the rain
You breathe life in me again
You're my angel, miracle, you're all I need to know, oh, tonight

Oh, You're my angel
You're the answer to my prayers
And you're with me everywhere
You're my angel, miracle, you're all I need tonight
Give me shelter from the rain
You breathe life in me again
You're my angel, my miracle, you're all I need to know, tonight

You're all I need to know
Oh, you're my angel
My angel, my my my my my angel

 

فقط مي خواهم همه چيزي را كه هستي بگويم

وهمه چيزي كه برايم معني دارد

وقتي فهميدم و باور كردم جايي نيست براي رفتن

زماني كه تنهايي در قلب من خانه كرده بود

 

تو پاسخي بودي به دعاهايم

وهمراهم بودي در همه جا

تو فرشته نم بودي معجزه من

همه چيزي كه من امشب نياز داشتم

پناه من از باران باش

تو كه زندگي دوباره را در من دميدي

تو فرشته من بودي معجزه من

همه چيزي كه من امشب نياز داشتم

 

زندگي تنها يك لحظه است

همگي ما همراه باد در وزش هستيم

همگي ما در تلاش يافتن يك دوست

اما تنها زمان مي تواند به ما بگويد:

اگر برديم يا حتي باختيم

چه كسي در كنار ما خواهد ايستاد

 

زماني كه تاريكي مرا احاطه كرده بود

تو تنها روشنايي بودي كه ديدم

زماني كه نيازمند كسي بودم تا مرا از اشفتگي رها كند

 

 

تو پاسخي بودي به دعاهايم

وهمراهم بودي در همه جا

تو فرشته نم بودي معجزه من

همه چيزي كه من امشب نياز داشتم

پناه من از باران باش

تو كه زندگي دوباره را در من دميدي

تو فرشته من بودي معجزه من

همه چيزي كه من امشب نياز دارم تا بدانم

 

تو همه چيزي هستي كه مي خواهم بدانم

تو فرشته من هستي

فرشته

فرشته فرشته فرشته من

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت0:53توسط نازنین | |

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت17:5توسط کیا | |

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت16:16توسط کیا | |

انسان چيست ؟ شنبه : به دنيا مي آيد . يکشنبه : راه مي رود . دوشنبه : عاشق مي شود . سه شنبه : شکست مي خورد . چهارشنبه : ازدواج مي کند . پنج شنبه : به بستر بيماري مي افتد. جمعه : مي ميرد

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت13:15توسط کیا | |

در وجودم آتش حسرت زبانه می کشد وقتی روزهایی را به خاطر می آورم که در لحظه لحظه اش نام زیبایت نقش بسته بود.آی عشق! پروانه شدن چه زیبا بود وقتی با تو و عطر بودنت زندگی میکردم . دفتر شعرم به اعتبار حضورت هیچ گاه با غبار اندوه مه آلود نشد. اما...دست تقدیر تو را در من کشت ومن بعد از هجرتی سرد و غمگین از تمام آرزوهایم آرامگاهی ساختم و آنجا بود که از یاد سهراب نیم اجازه ای گرفتم و بر روی مزارت نوشتم: فقط تا تو هستی زندگی باید کرد.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت0:52توسط کیا | |

در خواب ناز بودم شبي . . . ديديم کسي در مي زند . . . در را گشودم روي او . . . ديدم غم است در ميزند . . . اي دوستان بي وفا . . . از غم بياموزيد وفا . . . غم با آن همه بيگانگي . . . هر شب به من سر مي زند

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت0:1توسط کیا | |

اون که گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده
دیگه صداش نکن بزار خودش بیاد دنبالت بگرده
دیگه گریه نکن آخه اشک تو باعث شادیه اونه
دیگه به پاش نسوز آخه اون دیگه واسه تو دل نمیسوزونه

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت23:59توسط کیا | |

تنها چند روز بيشتر از آفرينش دنيا نمي گذشت وخداوند براي هر کدام از بندگانش طول عمر تعيين مي کرد. الاغ آمد و پرسيد: من چقدر بايد عمر کنم؟

 

خداوند جواب داد: 30سال. آيا اين براي تو کافيست؟

 

الاغ ناليد: اين مدت بسيار زيادي است, زندگي من سخت است, کمر من از بارهايي که صبح تا شب ميکشم تحمل ندارد و ضربه هايي که به عنوان دستمزد کارم دريافت مي کنم درد مي کند. نگذار که من با اين وضعيت مدت زيادي زندگي کنم.

 

خداوند گفت: خيلي خوب پس من از عمر تو 18 سال برميدارم و تو بايد 12 سال زندگي کني.

 

الاغ راضي رفت و سگ آمد, خداوند به او گفت:براي الاغ 30 سال زياد بود. ولي اميدوارم که تو مشکلي در اين مورد نداشته باشي.

 

سگ جواب داد: آيا واقعا مي خواهي که من اين همه زندگي کنم؟ تو ميداني که من چقدر بايد راه بروم, پاهاي من نميتوانند 30 سال چنين چيزي را تحمل کنند و وقتي پير بشوم و صدايم و دندانهايم را از دست بدهم, فقط مي توانم مواظب باشم که بچه ها مرا کتک نزنند.

 

سگ حق داشت و به همين دليل خداوند تنها 12سال به او عمر داد.

 

بعد از آن نوبت ميمون شد. خداوند به او گفت: تو حتما دوست داري 30 سال عمر کني, تو نبايد مثل الاغ کار کني و يا مانند سگ بدوي, تو هميشه سر حال هستي.

 

ميمون ناليد: آه اينطوري به نظر مي رسد ولي حقيقت چيز ديگريست. من هميشه بايد بامزه و شاد باشم تا مردم به من بخندند, وقتي سيبي به من ميدهند و من گاز ميزنم ترش است. تمام اين به اصطلاح تفريحات مرا افسرده مي کند. نه, چنين چيزي را نمي توانم 30 سال تحمل کنم.

 

خداوند خواست که براي ميمون زندگي را آسانتر کند, بنابراين تنها 10 سال به او عمر داد.

 

آخر از همه نوبت به انسان رسيد

 

خداوند به او گفت: تو بايد 30 سال زندگي کني, آيا اين براي تو کافيست؟

 

انسان فرياد زد: چرا وقت به اين کوتاهي؟ درست وقتي که خانه ام را ساختم, وقتي که درختانم را کاشتم, وقتي که نتايج و ميوه هايم به ثمر مي رسند و وقتي که با کار سنگين چيزي به دست آورده ام بايد بميرم؟ اوه, نه خواهش مي کنم که وقت زندگي من را طولاني تر کن.

 

خداوند گفت:خيلي خوب اگر مي خواهي 18 سال از زندگي الاغ را به عمرت اضافه مي کنم.

 

انسان جواب داد اين هنوز کافي نيست.

 

خداوند با بي حوصلگي گفت: خيلي خوب مي توان 12 سال از عمر سگ را هم داشته باشي.

 

انسان جواب داد هنوز هم خيلي کم است.

 

خداوند گفت: بسيار خوب 10 سال عمر ميمون را هم به تو مي دهم, ولي بيشتر از اين خبري نيست.

 

انسان رفت, ولي گويا هنوز هم از طول عمرش راضي نبود.

 

فرشتگان به خداوند که با پوزخندي رفتن انسان را مشاهده مي کرد, نگاه مي کردند.

 

خداوند گفت: و از اين 70 سال تنها 30 سال مانند آدم عمر خواهي کرد, از 30 سالگي تا 48 سالگي مانند الاغ سخت کار خواهي کرد, از 48 تا 60 سالگي بيهوده راه خواهي رفت و کودکانت تو را به سبب پيري و ناتواني آزار خواهند داد و از 60 سالگي تا 70 سالگي مانند ميمون تنها وسيله اي براي خنده و مسخره ديگران خواهي بود.

نکته: من هنوز تو دوره انسانيت به سر مي برم.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت23:42توسط نازنین | |

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت16:3توسط کیا | |

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ، تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ، تنهايي را دوست دام زيرا تجربه كردم ، تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ، تنهايي را دوست دارم زيرا.......... ، در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد... شايد در سكوتي يا شايد در شبي سردو باراني بيايي ، تنها تو را دوستت دارم

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت15:47توسط کیا | |

مامور: كجا داری ميری؟
يه نفر: خونه.
مامور: از كجا ميای؟
يه نفر: از محل كار.
مامور: واسه چی؟
يه نفر: چون كارم تموم شده.
مامور: دانشجويی؟
يه نفر: نه.
مامور: قبلا'' هم دانشجو نبودی؟
يه نفر: نه ، من از اول تنبل بودم!
مامور: حرف اضافی موقوف! بابات دانشگاه رفته؟
يه نفر: نه ، بی سواد بود.
مامور: پس تو چرا قيافه ت مشكوكه؟!
يه نفر: نمی دونم! اگه دستور ميدين جراحی پلاستيك كنم!
مامور: نه ، خودمون تغيير قيافه ت ميديم! شغلت چيه؟
يه نفر: حسابدارم.
مامور: پس اختلاس می كنی؟
يه نفر: نه ، جمع دارايی ام صد هزار تومان نميشه.
مامور: پس همه ی پولهاتو از مملكت خارج كردی؟
يه نفر: نه ، من تا حالا دلار نديدم.
مامور: حسابدار دانشگاهی؟
يه نفر: نه.
مامور: پس حسابدار كجايی؟
يه نفر: روزنامه.
مامور: پس اينطوووووررررر.....
﴿در اين لحظه مذاكرات جدی تر ادامه ميابد﴾...
مامور: پس معتادی؟
يه نفر: آخ! نه ، من ورزشكارم.
مامور: پس مخالف مايلی كهن هستی؟
يه نفر: آخ سرم! به خدا مخالف مايلی كهن نيستم.
مامور: پدرسوخته ، طرفدار منچستر يونايتدی؟
يه نفر: آخ شكمم! به خدا من طرفدار تيم ملی هستم.
مامور: پس تو بودی روز مسابقه ی ايران و استراليا توی خيابون مست كرده بودی و می رقصيدی؟
يه نفر: آخ پام! به خدا من نبودم. اون روز من گلاب به روتون ﴿...﴾ داشتم اصلا'' توی خيابون نيومدم.
مامور: چرا صورتت رو اينجوری كردی؟
يه نفر: مگه چه جوری شده؟!
مامور: برای چی صورتت زخميه؟
يه نفر: شما زدين.
مامور: مشروب می خوری ، ميای توی خيابون ، سخنرانی می كنی؟
يه نفر: من؟! اينجا كه كسی نيست براش سخنرانی كنم.
مامور: بگو اسم مشروبی كه خوردی چی بود؟
يه نفر: من نخوردم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس جانی واكر. از كجا خريدی؟
يه نفر: من نخريدم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس از جردن ، از اصغر سياه خريده.
يه نفر: به خدا من اصغر سياه رو نمی شناسم.
مامور: غصه نخور! بعدا'' كه اصلاح شدی اول روزنامه رو ول می كنی ، بعدا'' با اصغر سياه هم آشنا ميشی ...

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت12:20توسط کیا | |

مدتي است که اشک هايم....اشک هاي دلتنگيم...براي تو.....مانند قبل نيست... ديگر اشکهايم مانند گذشته تسکين دهنده ي گونه هايم نيست.... بلکه مانند شلاقيست که عذابم مي دهد....

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت12:14توسط کیا | |

شب رفتن تو ديدم، تا که غم نياد سراغت... هيش زمون روشن نميشه، واسه‌ي کسي چراغت...

(ببینم! منظور مریم حیدرزاده از ''چراغت''، چراغ آیدی توی یاهو مسنجره؟!! )

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت12:12توسط کیا | |

زن از سوسک مي ترسه - سوسک از موش- موش از گربه - گربه از سگ- سگ از مرد مي ترسه- مرد از زن

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت12:11توسط کیا | |

عشق يعنی ... دفتر تلفن محرمانه نداشته باشی.

عشق يعنی ... مجبور نباشي تنهايي غذا بخوری.

عشق يعنی ... رازي بين من و تو.

عشق يعنی ... آرزوهاتون رو به همديگه بگين.

عشق يعنی ... يه كيك خونگي براي تولدش.

عشق يعنی ... به هزار زبون بهش بگي دوستت دارم.

عشق يعنی ... كسي كه دلتو مي بره.

عشق يعنی ... بعضي وقتا اشك زياد ريختن.

عشق يعنی ... همين كنار هم بودن.

عشق يعنی ... همون نيرويي كه توي فضا مي چرخه.

عشق يعنی ... احساس فوق العاده اي كه همه جا دور و برت هست.

عشق يعنی ... آدم احساس كنه زمين زير پاش نيس.

عشق يعنی ... ضربه فني شدن.

عشق يعنی ... كاري كني كه جز عشق تو هيچي نبينه.

عشق يعنی ... اين فكر كه چقدر خوبه اون تو رو بخواد.

عشق يعنی ... قشنگ ترين لباستو براش بپوشي.

عشق يعنی ... ترانه اي كه تو رو به ياد اون ميندازه.

عشق يعنی ... بذاري از خودش تعريف كنه.

عشق يعنی ... منتظر تلفنش باشي.

عشق يعنی ... بدوني واسه تولدش چه هديه اي دوست داره.

عشق يعنی ... ديدن خوشحاليش.

عشق يعنی ... با نگاهت اونو به خودت جذب كني.

عشق يعنی ... غرورشو جريحه دار نكني.

عشق يعنی ... سليقه شو مسخره نكني.

عشق يعنی ... فكر نكني مجبوره تا ابد با تو بمونه.

عشق يعنی ... وقتي فقط ديدنش كافيه تا تو رو از خود بي خود كنه.

عشق يعنی ... لباسي رو كه برات خريده بپوشي.

عشق يعنی ... زير نور مهتاب براش شعر بخوني.

عشق يعنی ... وقتي خوابه تماشاش كني.

عشق يعنی ... بدون اون انگار تو بيابون سر گردوني.

عشق يعنی ... دلشو نشكني.

عشق يعنی ... وقتي اونو مي بيني داغ كني.

عشق يعنی ... واسه ش آواز عاشقانه بخوني.

عشق يعنی ... مرتب ببريش بيرون.

عشق يعنی ... بهش بگي بدون آرايش هم قشنگه.

عشق يعنی ... نقطه ضعفاشو بشناسي.

عشق يعنی ... ستارهء محبوبش باشي

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت0:52توسط کیا | |

1- تا بحال هیچ فیلسوفی قدم به عرصه خاک نگذاشته که بتواند دندان درد را تحمل کند. (ویلیام شکسپیر)

2- هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم. (ایوان شفر)

3- زمانی که پریان از رقصیدن و روحانیون از گوشه نشینی دست برداشتند، عمر دنیای شاد به پایان می رسد. (جان سلدن)

4- واعظ می گوید: چنان کن که من می گویم، نه چنان که من می کنم. (جان سلدن)

5- خداوند، شریر را به اندازه کافی بر تخت نگه میدارد تا فرصت کافی برای توبه کردن داشته باشد. (سوفی سگور)

6- برای شاد بودن، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری. (آلبرت شوایتزر)

7- در زندگی نه هدفی دارم نه مسیری، نه منظوری و نه حتی معنایی. اما شادم و این نشان می دهد که یک جای کار ایراد دارد. (چارلز شولز)

8- فقرا نمی دانند که تنها دلیل آنان برای زندگی، تمایل ما به تظاهر به برخورداری از فضیلت سخاوت است. (ژان پل سارتر)

9- آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند مجبور به تکرار آن هستند. (جرج سانتایانا)

10- من مردانی را دوست دارم که مردانه رفتار کنند، قوی و کودکانه. (فرانسواز ساگان)

11- وقایعی مثل انقلاب، تنها شروع جذابی دارند. (هوارد ساکلر)

12- اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم نخستین چیزی که در دنیا از بین می رفت عشق بود. (برتراند راسل)

13- احساس وظیفه در کار نیکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت. (برتراند راسل)

14- ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند. (برتراند راسل)

15- زندگی خوب، زندگی شاد است، البته منظور من این نیست که اگر شما خوب باشید حتما شاد خواهید بود. منظور من این است که اگر شما شاد باشید خوب زندگی خواهید کرد. (برتراند راسل)

16- زن زشت وجود ندارد، تنها زنانی وجود دارند که حوصله نشستن جلوی آینه و آرایش را ندارند. (هلنا روبنیشتین)

17- بعد از ازدواج دیگر عشق نیست. تنها زندگی است. (رومن رولان)

18- قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج مرد، قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود. (هلن رولان)

19- دختری که ازدواج می کند، توجه جمع کثیری از مردان را با بی اعتنایی یکی از آنان عوض می کند. (هلن رولان)

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت0:27توسط کیا | |

سلام  به وبلاگ نازنین هم سر بزنین و نظر بدین

نمیدنم این چه کاریه که به وبلاگهای قدیمی تر بیشتر نظر میدین وبلاگهای تازه بیشتر به نظر نیاز دارن تا انگیزه باشه براشون تا بیشتر فعالیت کنن

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت0:14توسط کیا | |

برای اونایی که امسال یعنی ۶۵ -۸۶ میرن سوم راهنمایی یه چیزی بگم(مخصوصا" اونایی که تو مدرسه ی نمونه دولتی و تیزهوشان درس میخونن) :

این سال رو خوب درس بخونین هرچی هست من کمی از شما با تجربه ترم این سال رو از اول برین دنبال تست و اینجور کارا اگه میتونین از همین تابستون شروع کنین به تست زدن و کلاس رفتن. فکر نکنین ۲-۳ ماه مونده میتونین همه چی رو بخونین بازی و سرگرمی همیشه باهاتون هست من خودم هم ۲ ماه مونده افتادم به فکر درس شما این کارو نکنین من الان بدجوری پشیمون شدم که چرا از تابستون شروع نکردم درس بخونم حالا میدونم که شما قبول نمیکنین حرف منو چون خودم هم این حرفو از یکی تو مدرسه شنیدم ولی گوش ندادم من  گفتن این حرف رو برای خودم وظیفه میدونم حالا شما گوش میدین یا نمیدین دیگه اون به من مربوط نمیشه

 ولی ای کاش این حرف منو قبول کنین و برین دنبال درس و مشق اینو برای خودتون گفتم

   good luck!

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت0:5توسط کیا | |

 

بشکن و منتظر نمون دل واسه ي شکستنه. اما فقط يادت باشه اين دفعه نوبت منه. ميخواي بمون ميخواي برو پاي خودت خوب وبدش. اما اگه ميخواي باشي رفا قتي بزن قدش. بشکن و منتظر نمون دل واسه ي شکستنه. خيال مي کردي قلب من تاب شکستن نداره . منتظري بازم دلم پيش دلت کم بياره. مرام ما تو عاشقي يکدلي وصداقته. وقتي ميگم نوکرتم اين آخر رفاقته...

+نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت23:18توسط نازنین | |

من به دو چيز عشق مي ورزم » يكي تو و ديگري وجودتو . به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو . من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو . من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري با تــو .

 

+نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت23:16توسط نازنین | |

تو همون حس غريبي که هميشه با مني

 

تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده بودني

 

تو اميد انتظاري تو دلاي نا اميد

 

مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد

 

چه غريبونه گذشتن جمعه هاي سوت و کور

 

هنوز اما نرسيدي اي تجلي ظهور

 

با توام با تو که گفتي تکيه کاه عاشقايي

 

ميدونم يه دنيا نوري ساده اي بي انتهايي

 

مثل لالايي بارون تو کوير بيصدايي

 

تو خود عشقي ميدونم ناجي فاصله هايي

 

تو همون حس غريبي که هميشه با مني

 

تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده بودني

 

تو اميد انتظاري تو دلاي نا اميد

 

مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد

 

عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي

 

غايب هميشه حاضر تو کجايي تو کجايي؟

 

تو کجايي توووووو کجايي؟

+نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت23:15توسط نازنین | |

پروردگارا ان دلبر شیرین که سپردی به منش

از بس که ننر بود سپردم به ننه اش

+نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت23:13توسط نازنین | |

 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني

 
دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني

 
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني


دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

 
دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني


دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني

 
دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

+نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت22:19توسط کیا | |

به گل گفتم:عشق چیست؟گفت از من خوشبوتره

به پروانه گفتم :عشق چیست؟گفت از من زیباتره

به شمع گفتم:عشق چیست؟گفت از من سوزانتره

به عشق گفتم :آخر تو چه

هستی ؟

گفت:من نگاهی بیش نیستم

+نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت16:52توسط کیا | |

۱- به يك تركه ميگن: 2*2 چند مي‌شه؟ ميگه: 5 تا! مي‌گن: برو بابا، 4 تا ميشه! ميگه: آخه من از يه راه ديگه رفتم!

۲- تركه فيلم جيمز باند ميبينه خيلي خوشش مياد. يكي ازش ميپرسه اسمت چيه ميگه: فَر...گضن فر!

۳- تركه و تهرونيه دعواشون ميشه، ميبرنشون كلانتري. افسرنگهبان از تهرونيه ميپرسه: اسمت چيه؟ يارو با بيخيالي ميگه: فِري... افسره حسابي چپ و راستش ميكنه، ميگه: بي پدر فكر كردي اينجا خونه خالست خودموني شدي؟ گفتم اسمت چيه؟ تهرونيه كه حساب دستش اومده بوده ميگه: فريدون قربان! افسره برمي‌گرده به تركه ميگه اسم توچيه؟! تركه اسمش قلي بوده، يكم فكر ميكنه بعد با ترس جواب ميده: قوليدون!

۴- تو جزيره آدم‌خورا يك بابايي ميره ساندويچ فروشي، يك ساندويچ مغز سفارش ميده. ساندويچيه ميگه: ميشه 2 تومن. مرده عصباني ميشه ميگه: يعني چي؟ مگه سَرِ گردنست؟! هفته پيش يك تومن بود! ساندويچيه ميگه: آخه اين مغز تهرونيه، بابا ‌بالاخره يك كلاس خاص خودشو داره. مردك هم ساندويچش رو ميخوره و چيزي نمي‌گه. هفته ديگه مياد دوباره يك ساندويچ مغز سفارش ميده، اين دفعه ساندويچيه ميگه:‌شد 10 تومن! يارو خيلي شاكي ميشه، ميگه‌: بابا چه خبرته؟! ساندويچيه ميگه: آخه عزيز من،‌اين دفعه مغز رشتيه، كلي فسفر داره به جان تو! باز طرف چيزي نمي‌گه و پول و ميده و ساندويچش رو مي‌خوره. هفته بعد دوباره مياد و يك ساندويچ مغز سفارش ميده، اين دفعه ساندويچيه ميگه: ميشه 100 تومن! يارو ديگه پاك شاكي ميشه و ساندويچ رو مي‌كوبه رو ميز داد ميزنه: اين چه مسخره بازيه دراوردي؟! ساندوچيه ميگه:‌آخه عزيز من،‌اين يكي مغز تركه،‌ بايد 100 تا كله بشكنيم تا ازش يك ساندويچ دربياد!!

۵- تركه زمين ميخوره، براي اينكه سه نشه تا خونه سينه خيز ميره!

۶- يه بار تو آبادان مسابقه تقليد صداي داريوش برگزار ميشه، داريوش مياد چهارم ميشه!

۷- تركه پسرش رفته بوده زير ماشين، با سنگ ميزنه درش بياره!

۸- تركه ميخواسته زيردريايي آمريكاييا تو خليج فارس رو غرق كنه، در ميزنه فرار ميكنه!

۹- تركه ميخواسته بره هر چي راهزنه اطراف تبريزه  دهنشون رو سرويس كنه. ملت هم ميان هر كي يه چيزي براش ميارن، يكي شمشير مياره يكي خنجر مياره و حسابي مسلحش ميكنن. خلاصه تركه راه ميفته و بعد از يك هفته خونين و مالين برمي‌گرده. مردم دورش جمع ميشن، مي‌پرسند: چي شد؟ چي كار كردي؟ تركه پاميشه يا حال زار ميگه: بابا يه دستم شمشير بود يه دستم خنجر، با دندونام مي‌جنگيدم؟!

۱۰- تركه به دوستش ميگه: اصغر، قربون دستت، برو عقب ماشين ببين چراغ راهنما ماشين كار ميكنه يا نه. اصغر ميره عقب ماشين، ميگه: كار مي‌كنه، كار نَمي‌كنه، كار مي‌كنه، كار نَمي‌كنه...!

۱۱- به تركه ميگن سه تا ميوه نام ببركه با سين شروع بشه ميگه: سيب، سير، سحر! ميگن: سحر كه ميوه نيست؟! ميگه: نميدوني چه هلوييه!

۱۲- تركه ميره شكار خرگوش، صداي هويج در مياره!

۱۳- تركه تو كليسا نشسته بوده، يهو مي‌بينه يه دختر خيلي ميزون مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي، پول دادي، قيافه دادي، خانواده خوب دادي...فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام..اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح‌! خودت كمكم كن! تركه از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده!‌ خودم ميرم!

۱۴- آويني تو جنگ كشته‌ميشه، به تركه ميگن برو يه جوري به خانوادش خبربده. تركه ميره دم خونشون زنگ ميزنه، زن يارو ميگه: كيه؟ تركه ميگه: ببخشيد،‌ منزل شهيد آويني؟!

۱۵- تركه زنگ ميزنه خونه رفيقش ميگه: غضنفر! من لهجي دارم؟ رفيقش ميگه: آره!‌ ميگه: پس گحط كن دوباره ميگيرم!

۱۶- يارو تركه عرق ميخوره مي‌برنش كلانتري شلاقش بزنن. افسرِ چند تا شلاق ميزنه، بعد شلاقو مي‌ده به يكي ديگه ميگه: برادر حسين! بيا شماهم يه فيضي ببر!‌ يارو هم چند تا ميزنه و ميده به اونيكي ميگه: برادر اكبر شما هم بيا يه فيضي ببر! خلاصه چند نفري دهن يارو رو .... بعد كه كارشون تموم ميشه ميان از اتاق برن بيرون، تركه ميگه: برادر‌ا! لااقل درِ فيضيه رو ببندين!

۱۷- اواهه ميخوره زمين، ميگه: اِوا! تو هم جاذبه!

۱۸- تركه با ماشين ميره تو دره، بهش ميگن: چي شد بابا؟ چرا افتادي تو دره؟ ميگه: والله ما داشتيم تو جاده با ماشين ميرفتيم، هي جاده پيچيد، من پيچيدم، ‌دوباره جاده پيچيد، باز من پيچيدم،‌ يهو جاده پيچيد، من نپيچيدم!

۱۹- تركه و زنش دعواشون شده بوده، ‌با هم حرف نمي‌زدند. زن تركه وقتي شب ميره بخوابه، يك يادداشت براي تركه مي‌گذاره كه: منو فردا ساعت 6 بيدار كن. صبح زنه ساعت 10 از خواب پا ميشه، ‌مي‌بينه تركه براش يك يادداشت گذاشته كه: پاشو زنيكه خر! ساعت شيشه!

۲۰- تركه از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن: آقا چي شده؟ ميگه: والله منم تازه رسيدم!

۲۱- تركه ميفته تو جزيره آدم خورا، آدم خورا مي‌گيرنش، رئيسشون ميگه: اينا رو پوستشون رو ميكنيم باهاش قايق درست ميكنيم. تركه هم يه چاقو ور ميداره مي‌گذاره رو شكمش، ميگه: جلو نيايد وگرنه ‌قايقتونو سوراخ ميكنم!

۲۲- تلويزيون داشته گل خداداد عزيزي رو به استراليا نشون ميداده، تركه تماشا مي‌كرده. دو سه بار كه صحنه آهسته گل رو نشون ميدن، تركه شاكي ميشه، ميگه: ‌حالا اونقدر نشون بده تا اون دروازه بان بگيردش!

۲۳- تركه خودشو دار مي‌زنه، بعلت ضربه مغزي مي‌ميره! ميان مي‌بينند با كِش خودشو دار زده!

۲۴- يه جايي جشن بوده، تركه همينجوري ميره تو و شروع ميكنه به رقصيدن و بخور بخور. يكي ازش ميپرسه: ببخشيد! شما رو كي دعوت كرده؟ تركه ميگه: من از خونواده عروسم. يارو ميگه: ببخشيد، ولي اينجا جشن تولده!

۲۵- تركه تو مسابقه بيست سوالي شركت ميكنه، قبلش بهش ميگن جواب بيسكويته، ولي تو همون اول نگو، اولش يه چند تا سوال كن كه ضايع نشه. تركه ميگه باشه و ميره تو مسابقه، ميپرسه: آقا، يك كويته؟! يارو ميگه: نه. ميگه: دوكويته؟ همينجوري ميگه تا ميرسه به نوزده كويت! يارو ميگه: من يه راهنمايي بهتون ميكنم، با چايي هم ميخورنش. تركه ميگه: آاااهان پس بگو، ‌قنده؟!

۲۶- تركه ميره امام رضا احساساتي ميشه ميگه:‌ امام علي قربون لب تشنت برم پس كي ظهور ميكني؟!

۲۷- يارو زبونش ميگرفته ميره داروخونه ميگه: آقا اشپيل داري؟ ميگه: اشپيل ديگه چيه؟ ميگه: بابا اشپيل ديگه. يارو ميگه: يعني چي؟ درست تلفظ كنين من بفهمم. يارو ميگه: بابا جان اشپيل، ديگه! يارو ميگه: آقا من كه نميفهمم شما چي ميگين، بگذارين به همكارم بگم شايد اون بفهمه. رفيق يارو هم زبونش ميگرفته، مياد. بهش ميگه: آقا اشپيل دارين، يارو هم ميره براش يه چيزي مياره بهش ميده و ميره، بعد همكاراي يارو ازش ميپرسن: اين چي ميخواست؟ ميگه: اشپيل! ميگن: بابااين اشپيل ديگه چه كوفتيه!؟ اصلاً برو يكم از اين اشپيل ور دار بيار ببينيم چيه. يارو ميره و بر ميگرده ميگه: اشپيل تموم شد!

۲۸- عربه ميره مغازه با لهجه ميگه:‌آقا رُبععع دارين؟ يارو ميگه:‌ داريم، ولي نه به اين غليظي!

۲۹- تركه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، ميگه: عزيزم من لهجه دارم؟ دختره ميگه: آره. تركه ميگه: پس من قطع ميكنم دوباره ميگيرم!

۳۰- تركه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، باباش ور ميداره، هول ميشه ميگه: ببخشيد توپمون افتاده!

۳۱- تركه ميره تو خواربار فروشي ميگه: نيم كيلو پنير بدين، يارو بهش ميگه: ببخشيد، شما تركين‌؟ ميگه: از كجا فهميدين؟ ميگه: از لهجتون. تركه با خودش ميگه: من بايد اين لهجمو درست كنم. پا ميشه ميره خارج بعد از ده سال برميگرده، ميره همون جا ميگه: آقا نيم كيلو پنير بدين. يارو باز ميگه: آقا شما تركين؟ ميگه: اِاِا... از كجا فهميدي؟ مگه من هنوز لهجه دارم. يارو ميگه: نه، ولي آخه اينجا پنج ساله كه بانك شده!

۳۲- شيره‌ايه ميخواسته تاكسي بگيره، ‌به يك تاكسي ميگه: مُشتقيم! تاكسيه،‌ پنج متر جلو تر نگه ميداره. يارو ميگه:‌ اي بـابـا! من كه مي‌خواستم اونجا پياده شم!

۳۳- تركه تو مسابقه بيست سوالي شركت ميكنه، قبل از مسابقه بهش ميگن: ببين جواب ژاندارمريه ولي همون اول نگي كه ضايع بشه، يه چند تا سوال اولش بكن بعد جوابو بگو. مسابقه شروع ميشه، تركه ميپرسه: جانداره؟ مجريه ميگه: نه. تركه ميگه: مِريه؟ ميگه: نه. تركه ميگه: جاندارمريه؟

۳۴- به تركه ميگن: ‌نظرتون راجع به سريال امام علي چيه؟ ميگه: خيلي عاليه، فقط اگه ميشه يخورده قطام شو بيشتر كنيد!

۳۵- تركه رفته بوده استخر، مسؤول اونجا مي‌خواسته واسه شاشيدن تو آب جريمش كنه. تركه داد و بيداد مي‌كنه كه:‌ خوب بابا همه تو آب مي‌شاشند! يارو ميگه: ‌آره، ولي نه از رو دايو!

۳۶- تركه تو اتوبوس واستاده بوده، يهو ميبينه بند كفشش بازه. به كنار دستيش ميگه: آقا قربون دستت، ‌يك دقيقه اين ميله رو نگردار من بند كفشم رو ببندم!

۳۷- تركه زنگ ميزنه به صدا سيما، ميگه: بابا اين چه وضعيه؟! اين چه تصاويره مستهجني بود كه تو ان سريال امام علي نشون داديد؟! يارو بهش ميگه: قربان ما كه فقط پاها رو نشون داديم. تركه ميگه: بابا تلوزيون من پرش داشت، همه جاشو ديديم!

۳۸- تركه زنگ ميزنه به صدا سيما، ميگه: بابا اين چه وضعيه؟! اين سريال امام علي كه همش بدآموزي داره! يارو ميگه:‌چرا آقا؟‌ براي چي؟ تركه ميگه:‌ بابا الان دو هفته‌ست هروقت ميام پسرمو تنبيه كنم،‌ ميدوه ميره تو كوچه لخت ميشه!

۳۹- يارو تركه تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، تركه ميگه: بچه‌ها در رين صاحابش اومد!

۴۰- عربه هي ميگوزيده، بعدش يك ليوان آب ميخورده. ازش ميپرسن: چرا هي بعد از گوزيدن آب ميخوري؟ ميگه: ولك، اگه آب نخورم كه گرد و خاك ميشه!

۴۱- تركه ميره راهپيمايي، مي‌بينه شلوغه برميگرده!

۴۲- تركه 19 تا بچه داشته،‌ بهش ميگن: چرا يك بچه ديگه نمياري، رُند شه؟! ميگه: فرزند كمتر، زندگي بهتر!

۴۳- تركه ميره كله پاچه فروشي، يارو بهش ميگه: قربون چشم بگذارم؟ تركه ميگه: نه آقا! حداقل صبر كن من برم قايم شم!

۴۴- دو تا تركه ميرن يك رستوران كلاس بالا، ‌دو تا كوكا سفارش ميدند‌، بعد هم يكي يك ساندويچ از كيفشون درميارند، ‌شروع مي‌كنند به خوردن. گارسونه مياد ميگه: ‌ببخشيد،‌شما نمي‌تونيد اينجا ساندويچ خودتونو بخوريد. تركا يك نگاهي به هم مي‌كنند، ‌ساندويچاشونو باهم عوض مي‌كنند!

۴۵- تركه 10 تومن ميندازه تو صندوق صداقات، هنوز دوقدم رد نشده بوده،‌ يك ماشين ميزنه بهش، درب و داغونش ميكنه. همون وقت يك باباي ديگه‌اي داشته يك پولي مينداخته تو همون صندوق، ‌تركه با حال زار پاميشه، ‌ميگه: آقا پولتو اونتو ننداز، اون صندوقش خرابه!

۴۶- تركه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش،‌ باباي طرف گوشي رو برميداره، هول ميشه ميگه: ‌ساعت شانزده و پنجاه و چهار دقيقه!

۴۷- تركه كفترشو گم ميكنه، تو روزنامه آگهي ميده: بيه بيه!

۴۸- كرده تو كردستان پونزده نفرو مي‌كشه، تو دادگاه به حداكثر مجازات محكوم ميشه. مي‌گيرن شلوارشو درميارن،‌ پاش استرچ مي‌كنند!

۴۹- سياه پوسته ميگوزه، زنش تا يه هفته داشته از رو زمين دوده جمع ميكرده!

۵۰-ترکه داشته با دوست دخترش راه ميرفته؛يه هو دوست دخترش ميگه:غضنفر ميخوای اون جايی رو که ديروز امپول زدم نشونت بدم؟ترکه هول ميشه ميگه اره،اره....دختره ميگه:ساختمان روبرويی طبقه اول.

۵۱-تركه با زنش رفته بوده سينما، تو فيلم يهو يه گاوه شروع مي‌كنه دويدن طرف تماشاچيا. تركه يهو ميپره زير صندلي، زنش ميگه: ‌بابا خجالت بكش! اين فيلمه. تركه ميگه: زن! من و تو مي‌دونيم فيلمه، گاوه كه نمي‌دونه!

۵۲- تركه مي‌خواسته گردو بشكنه، گردو رو ميگذاره زير پاش، با آجر ميزنه تو سرش!

۵۳- تركه ميره آمريكا پيش رفيقش. از قضا همون موقع كنسرت ابي بوده، رفيقش ميگه پاشو بريم يك حالي بكنيم. جلو در سالن، يك بابايي واستاده‌ بوده سي‌دي‌ مي‌فروخته، ‌هي داد مي‌‌زده: ‌سي‌دي ابي، سي‌دي‌ ابي. تركه يك نگاهي به يارو مي‌كنه، به رفيقش ميگه: ببين توروخدا مردم چه خنگن! اين يارو اين همه سال تو آمريكا بوده،‌ هنوز اِي بي سي دي رو ياد نگرفته!

۵۴- تركه ميره بقالي،‌ مي‌بينه رو ديوار بزرگ نوشتن: علي با ماست! حسن با ماست! حسين با ماست! ميگه: ببخشيد اقا، شما ماست خالي نداريد؟!

۵۵- دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:‌ تورو خدا يكم اين بچه‌هاي مارو نصيحت كنيد،‌ پدر مارو درآوردن. كشيشه ميگه: ‌باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ‌مي‌دوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمي‌ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‌كنه. باز يارو مي‌پرسه: پسرجان، مي‌دوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو مي‌پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره مي‌زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‌بنده. داداش بزرگه ازش مي‌پرسه: چي شده؟ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر مي‌كنن ما برش داشتيم!

۵۶- تركه هر روز زنگ يك كليسا رو مي‌زده و در مي‌رفته. آخر پدر روحاني شاكي ميشه،‌ يك روز پشت در كمين مي‌كنه، تا تركه زنگ مي‌زنه، ‌خرشو مي‌گيره و مي‌پرسه چيكار داري؟ تركه حول ميشه،‌ با تتپته ميگه: ببخشيد، ‌عيسي هست؟!

۵۷- تركه ميره ساندويچي، ميگه: ببخشيد بندري داريد؟ يارو ميگه: بعله. تركه ميگه: پس قربون دستت، ‌بگذار يك حالي بكنيم!

۵۸- وسط اردبيل يه چاهي بوده، ‌هي ملت مي‌افتادن توش،‌زخم و زيلي مي‌شدن. ميان تو شهرداري يك جلسه برگذار مي‌كنن كه واسه اين مشكل يك راه حلي پيدا كنن. يكي از مهندسا پا ميشه ميگه: يافتم! ما يك آمبولانس مي‌گذاريم بغل اين چاه، ‌هركي افتاد توش رو سريع ببره بيمارستان. ملت همه هورا مي‌كشن..آفرين! ايول! دمت گرم!‌ يك مهندس ديگه پا ميشه ميگه: الحق كه همتون نفهميد!‌ آخه اينم شد راه حل؟! ملت ميگن، خوب تو ميگي چي‌كار كنيم؟ يارو ميگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بيمارستان، كه بدبخت جون داده. ما بايد يك بيمارستان كنار اين چاه بسازيم، كه همه بهش سريع دسترسي داشته باشن! ملت ديگه خيلي حال مي‌كنن، كف مي‌زنن سوت مي‌كشن، كه ايول بابا تو چه مخي داري!‌ يهو يه مهندس ديگه پا ميشه ميگه: الحق هرچي بهمون ميگن خر، حقمونه! آخه اين شد راه حل؟! اين همه خرج كنيم يك بيمارستان بسازيم كنار چاه كه چي بشه؟ مردم تعجب مي‌كنن،‌ميگن: خوب تو ميگي چيكار كنيم؟ يارو ميگه: بابا اين كه واضحه، ما اين چاهو پر مي‌كنيم، ميريم نزديك يك بيمارستان يك چاه مي‌زنيم!

۵۹- تركه ميره حموم، آب جوش بوده با نعلبكي دوش ميگيره!

۶۰- تركه مهم ميشه زيرش خط ميكشن، تو امتحان مياد!

۶۱- عربه ميره داروخونه ميگه:‌ ولك هزار تا ميخ داري؟! يارو ميگه: ‌نه. دوباره فردا مياد ميگه: ولك هزار تا ميخ داري؟! باز يارو ميگه: نه برادر، ‌اينجا داروخونس، ميخ فروشي كه نيست! هي چند روز اين اتفاق ميفته، يارو با خودش ميگه:‌ بگذار برم هزار تا ميخ بخرم‌،‌ يه سود حسابي بكنم. فرداش دوباره عربه مياد ميگه:‌ ولك هزار تا ميخ داري؟! يارو ميگه:‌ آره، 3 تا كارتون ميخ مي‌گذاره جلو عربه... عربه يك نگاه مي‌كنه ميگه::‌اََاَ....ه! ولك توچقدر ميخ داري!

۶۲- تركه وزير مخابرات ميشه بعد از يه هفته مخابرات ورشكسته ميشه! از طرف دولت هيئتِ تحقيق تشكيل‌ميدن، مي‌بينن براي رفاه حال جامعه ورداشته همه گوشي‌هاي ‌تلفناي همگاني رو بيسيم كرده!

۶۳- تركه ساندويچ‌فروشي داشته، ‌يك روز يك بابايي مياد ميگه: ‌قربون يك ككتل بده، ‌فقط بي‌زحمت توش گوجه نگذار. تركه ميگه: آقا امروز اصلا گوجه نداريم، ميخواي خيارشور نگذارم؟!

۶۴- به تركه ميگن چند تا بچه داري؟ ميگه 2 تا . مي‌پرسن: كدومش بزرگتره؟ ميگه: خوب اوليش!‌

۶۵- تركه ميره ماه عسل، يادش ميره زنش رو ببره!

۶۶- تركه دوتا دزد مي‌گيره، زنگ مي‌زنه به 220!

۶۷- از تركه ميپرسن آرزوت چيه؟ ميگه:‌ كاشكي تبريز پايتخت بود! ميگن: چرا؟! ميگه: آخه اون وقت به ماميگفتن بچه تهرون!

۶۸- اردبيل زلزله مياد،‌ تركه زنگ ميزنه مسئوليتش رو بر عهده ميگيره!

۶۹- تركه كنار يه چاهي وايساده بوده، هي ميگفته:‌ سيزده،..سيزده،..سيزده.. يكي از اونجا رد ميشده، مي‌پرسه: ببخشيد قربان، مي‌تونم بپرسم داريد چيكار مي‌كنيد؟ تركه يقه يارو رو ميگيره، پرتش مي‌كنه تو چاه، ميگه: چهارده،...چهارده،...چهارده!

۷۰- به تركه ميگن: چند تا حيوون نام ببر كه پرواز كنه. ميگه:‌ كبوتر، كلاغ، خر! بهش ميگن: بابا خر كه پرواز نميكنه! ميگه: بابا خره ديگه، يهو ديدي پرواز كرد!

۷۱- تركه از يكي ميپرسه قبله كدوم طرفه؟! يارو نشونش ميده، تركه ميگه:‌ بايد خيلي برم؟!

۷۲- آمريكاييه داشته تو رودخونه غرق ميشده،‌ هي داد ميزده: help me, hellllp! تركه از اونجا رد ميشده ميگه:‌ احمق جون اگه جاي كلاس زبان كلاس شنا رفته بودي الان غرق نميشدي!

۷۳- تمساحه ميره گدايي،‌ ميگه:‌به من بدبختِ مارمولك كمك كنيد!

۷۴- تركه سربازيش تموم ميشه، وقتي كارت پايان خدمتشو بهش ميدن، نگاه ميكنه ميگه: ‌اي بابا، من كه ازينا چهارتا دارم!

۷۵- تركه چراغ جادو پيدا ميكنه، دست ميكشه روش غولش در مياد ميگه: ‌دو تا آرزو بكن. تركه ميگه: يه نوشابه خنك ميخوام كه هيچ وقت تموم نشه. غوله بهش ميده، تركه يكم ميخوره ميگه: ‌به به! چقدر خنكه! يكي ديگه هم بده!

۷۶- تركه يه بسته هزار تومني ميشمره، 250 تومن كم مياره!

۷۷- به تركه ميگن خيلي آقايي. ميگه: ما بيشتر!

۷۸- به لره ميگن: ببخشيد شما لريد؟‌ ميگه: نه پس انم با اين سبيل پهنم؟!

۷۹- از تركه مي‌پرسن: بلدي پيانو بزني؟! ميگه: نه. ولي يه داداش دارم... اونم نه!

۸۰- يك بابايي يه ماهي تو پاكت دستش بوده، رفيقش ميبيندش، ازش مي‌پرسه: جريان ‌اين ماهيه چيه؟ ميگه: ‌دارم براي شام مي‌برمش خونه. ماهيه ميگه: مرسي من شام خوردم، منو ببر سينما!

۸۱- به تركه ميگن چي شد ترك شدي؟! ميگه:‌ والله من اولش كه ترك نبودم، ‌تو بيمارستان با يه بچه ترك عوض شدم!

۸۲- تركه تو اتوبوس يه دختره خوشگل رو ميبينه،‌ پياده كه ميشه شماره اتوبوس رو بر ميداره!

۸۳- تركه مياد تهران،‌ يه دختر خوشگل ميبينه،‌ بهش ميگه:‌ خانم اين دوست دختر كه ميگن شمايين؟!

۸۴- تركه يه سكه اززير خاك پيدا ميكنه، روش نوشته بوده تاريخِ ضرب: 200 سال قبل از ميلاد!

۸۵- قزوينيه ميره خونه يك ميليونره، ‌دويست ميليون نقد مي‌دزده. بعد زنگ ميزنه خونه يارو ميگه: بچه رو بيارين پولارو ببرين!

۸۶- يك گروه از محققين انسان شناسي داشتن روي تفاوت مغز نژادهاي مختلف انسان تحقيق مي‌كردند، اول مغز يك آمريكاييه رو باز مي‌كنند، مي‌بينند اي بابا اينا اينقدر با الكترونيك و كامپيوتر ور رفتن كه تو مغزشون پر شده از IC و مدارهاي الكترونيكي. خلاصه مي‌ترسن دست به يك چيزي بزنند خراب شه، زود مغز يارو رو مي‌بندند. بعد مغز يك ژاپنيه رو باز مي‌كنند، مي‌بينند اي بابا اين وضعش از آمريكاييه هم خراب تره و مغزش شده پر از مداراي نوري و چيزاي عجيب غريب، خلاصه مغز اين رو هم جرات نمي‌كنند دست بزنند. بعد جمجمه يك تركه رو باز مي‌كنند، مي‌بينند تو ش فقط يدونه سيم ازين ور جمجه رفته اونور. باخودشون مي‌گن: خوب ما اينو قطع مي‌كنيم، اگه دييدم خيلي ضايع شد، فوقش دوباره وصلش مي‌كنيم! خلاصه سيمه رو قطع مي‌كنند، يهو گوشاي تركه ميافته!

۸۷- تركه زنگ ميزنه 118، ميگه: ببخشيد شماره تلفن غضنفر رو دارين؟! يارو ميگه: نه. تركه ميگه: پس من ميخونم يادداشت كنين!

۸۸- تركه مجري مسابقه بيست سوالي ميشه، يارو ازش ميپرسه، جانداره؟ ميگه: نه. ميپرسه: تو جيب جا ميشه؟ تركه كلي فكر ميكنه، بعد ميگه:‌ تو جيب جا ميشه اما اگه تو جيبت بريزي، جيبت ماستي ميشه!

۸۹- تركه ميره حرم امام رضا، ميگه:‌ امام رضا قربونت برم، تو كه ضامن آهو شدي، ضامن من يابو هم بشو!

۹۰- تركه پسرش رو ميفرسته ژيمناستيك، بعد از يه مدتي ميبينه پسرش روز به روز جاي اينكه پيشرفت كنه هي داره پسرفت مي‌كنه. يك روز ميره سر جلسه تمرينشون ببينه چه خبره، ميبينه از بچش به عنوان خرك استفاده مي‌كنند!

۹۱- تركه ميخواسته به فلسطينيا كمك كنه، براشون سنگ پست ميكنه!

۹۲- تركه مرده شور بوده، بعد از يه مدتي ميگيرنش دهنش رو سرويس ميكنن. رفيقاش ميپرسن بابا مگه اين بيچاره چي كار كرده بود؟ ميگن: اين پدرسوخته سوالاي شب اول قبر رو تكثير كرده بود بين مرده‌ها تقسيم مي‌كرد!

 

+نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت15:1توسط نازنین | |

چند تا جوک کاملا بی مزه(باور نداری بخون تا ببینی!) ( جوک )

يه روز يه نفر از پايين يه ساختمون سي طبقه داد ميزنه غضنفر بچه ات مرد! يارو از بالاي سي طبقه خودشو پرت ميکنه پايين! يه پنج طبقه که با سرعت مياد پايين با خودش ميگه من کي زن گرفتم؟ پنج طبقه ديگه ميره ميگه من اصلا بچه ندارم؟ ديگه مونده فاتحه اش خونده شه! مگه اي داد بي داد من اصلا غضنفر نيستم

 

دکتر از غضنفر می پرسه اين همه قاشق در شکم تو چه کار می کنه؟ غضنفر ميگه: دکتر جان الهي من فدات شم خودتان گفتين روزی يک قاشق بخور

 

غضنفر توی مانور نظامي شركت ميكنه اسير ميشه

 

افسر راهنمايي : آقا شما با چهار نفر اضافه كه سوار كردين ، آنوقت با اين سرعت هم رانندگي ميكنيد  راننده : آخه قربون اگه زود به مقصد نرسم ، اون سه نفري كه در صندوق عقب هستن ، خفه ميشن

 

چندنفر داشتن ميرفتن كوه، سرپرستشون (كه از قضا لكنت زبون هم داشته) از وسط راه شروع مي‌كنه ميگه: چ چ چ.... ملت اول يكم نگاش مي‌كنن ببينن چي‌ميخواد بگه،‌ بعد مي‌بينن نمي‌تونه حرفش رو بزنه، بي‌خيال ميشن و راه ميافتن، اين بابا هم همه مسير همينجور هي ‌ميگفته چ..چ..چ.. وقتي ميرسن بالا ميخواستن چادر بزنن سرپرسته بالاخره ميگه: ‌چ..چ..چا..چا..چا..چادر يادم رفت! ملت ميگن اي بابا زودتر مي‌گفتي، حالا بايد برگرديم پايين! تو راه برگشت سر پرسته هي ميگفته: ش ش ش.. ولي ملت ديگه شاكي بودن و كسي توجه نمي‌كرده، وقتي مي‌رسن پايين يارو بالاخره ميگه: ش..ش..ش..شو..شو..شوخي كردم

 

يه روز غضنفر به دستشويي ميره در رو كه باز ميكنه پشه ها بلند ميشن غضنفر ميگه خواهش ميكنم خواهش ميكن سر سفره بده بلند نشيد

 

به غضنفر ميگن: با «ج» جمله بساز
ميگه: جوجه خره گاو منه
ميگن: با « د » جمله بساز
ميگه: دوباره ميگم جوجه خره گاو منه
ميگن: با «چ» جمله بساز
ميگه: چند بار بگم جوجه خره گاو منه
ميگن: با « خ » جمله بساز
ميگه: خره! جوجه خره گاو منه

 

پسر رو کرد به پدرش و گفت : بابا جون موضوع انشاء ما «روابط پدر و مادر در خانه است» خواستم از شما بپرسم «بيشعور حمال» را چطور مي نويسند

 

راننده به غضنفر میگه برو عقب ببین چراغ راهنما کار میکنه یا نه  غضنفر میره پشت ماشین میگه کار میکنه کار نمیکنه کار میکنه کار نمیکنه  کار میکنه کار نمیکنه کار میکنه کار نمیکنه

 

غضنفر به مدرسه پسرش احضار شد مدير مدرسه اون رو به کناری کشيد و گفت : آقا، شما بايد مواظب پسرتون باشيد  غضنفر گفت : مگه چي کار کرده مدير گفت : به يکي از دانش آموزان تجاوز کرده  غضنفر نگاهي کرد و گفت : خيالم راحت شد، فکر کردم خدايي نکرده شيشه مدرسه رو شکسته

 

يه بابايي می خواست به دوستش ياد بده چطوری بازنش رفتار کنه رفيقش را ميبره خونش ومحکم ميزنه توی گوش زنش و ميگه چرا هلو خوردی  زنش ميگه بخدا نخوردم  يه چک ديگه ميزنه و ميگه : چرا دروغ گفتي  زنه ميگه جان تونخوردم  مرده دولا ميشه و هسته هلو را از روی زمين برميداره رو ميگه خوردی اینم هستش فردا با هم ميرن خونه اون يکی دوستش تا ببينند که ياد گرفته يا نه  تا يارو ميرسه ، ميزنه توی گوش زنش و ميگه چرا هواپيما خوردی  دوستش بهش ميگه بابا يه چيزی بگو بشه دوستش ميگه شده اينهاش خلبانش زير تخته

 

يه روز يه خانومي ميره دامپزشکي ميگه : آقای دکتر من حالم خوب نیست  دکتر ميگه : ميدونم خانوم ولي شما بايد بريد پيش پزشک اينجا دامپزشکيه  زنه ميگه مي دونم آقای دکتر ولي ، آخه من صبحا که بيدار ميشم مثل سگ ميمونم تا ظهر مثل خر کار مي کنم ظهر مثل گاو مي خورم بعد از ظهر مثل خرس مي خوابم تا شب مثل مار نیش ميزنم شبم که شوهرم مياد خونه ميگه موش موشی من

 

يك نفر توي خيابان داد وهوار راه انداخته بود كه عجب دوره و زمانه اي شده همه به هم دروغ ميگن هيچكس ديگه نمي خواد با صداقت زندگي كنه
مردم ازش پرسيدند جريان چيه
گفت : از صبح تا حالا از هر كس ساعت مي پرسم يه چيزي ميگه

 

+نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت13:11توسط نازنین | |

توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره        چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره ؟

+نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت1:21توسط کیا | |

1.دخترا اصلا بيني ها شون رو عمل نمي کنن
 2. هيچ وقت موهاشون رو طلايي نمي کنن مادر زادي مش شده است
 4. هيچ وقت به هم ديگه چپ چپ نگاه نمي کنن واز حسودي نمي ترکن
 5. تمام طلا جواهراشون اصل اصله
 6. هرگز قبل از ازدواج ابر هاشون رو بر نمي دارن عمرا بردارن کي گفته بر مي دارن نه بابا بر نمي دارن که مرتبش مي کنن
 7. بي اجاز ه بابا مامان هيچ وقت بيرون نمي رن
 8. به بهانه کتابخونه يا درس خوندن با دوستشون که با يه پسر نمي رن بيرون باورکنين
 9. انقدر خواستگار دارن که نمي دونن به کدوم جواب بدن
 10 . هميشه سر به زيرن اصلا به غريبه ها نگاه نمي کنن (کاش فقط نگاه بود )
 11. بعد ازدواج تازه مي فهمن حروم شدن تفلي ها خونه بابا شون همه چي دادشتن
 12. چشماشون رو اصلا لنز نمي زارن رنگش مادر زادي سبز و آبيه و خاکستري بنفش وزرد و قرمز و...

+نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت22:14توسط کیا | |

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم

چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم

چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم

چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم

چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم

چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم

چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم

چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم

چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم

+نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت22:10توسط کیا | |

+نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت21:59توسط کیا | |

من و تو به يك شهر و زهم بيخبريم

هر دو دنبال دل گمشده اي دربدريم

ما كه محتاج نفس هاي هميم آه چرا

از كنار تن يخ كرده ئ هم ميگذريم

 

+نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت21:53توسط کیا | |

Vaghti didamet dasto pamo gom kardam , bedune hich harekati be ham khire shodim , ta Inke oomadi tarafam va man ba tamame vojood Esmeto faryad zadam : Soooosk !!!

+نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت21:33توسط نازنین | |

+نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت15:22توسط کیا | |

فردا اگر ز راهم نمیامد فردا اگر ز راهم نمیامد من تا ابد کنار تو میماندم  من تا ابد ترانه های عشقم را در آفتاب عشق تو میخواندم در پشت شیشه های اتاق تو آنشب,آنشب نگاه سرد و سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ظلمت گویی,گویی به عمق روح تو راهی داشت گویی به عمق روح تو راهی داشت   

                                                                                                     ((نجمی حسینی))

+نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت14:45توسط کیا | |

هنوزم دوستت دارم!

پاييز را دوست دارم چون فصل غم است... غم را دوست دارم چون حرف دل است... دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت... عشق را دوست دارم چون تو را با من اشنا کرد...

هيچ وقت تنها نيستي عزيزم!

اگه يه روز من مردم و تو منو دوست داشتی پنجشنبه ها بيا مزارم گل سرخي را رو قبرم بزار تا هميشه اون گل رو که بهت داده بودم به خاطر بيارم....ولی....اگه تو مردی....من فقط يكبار... ميام مزارت..ميام و اون دسته گل سفيد مريم رو که با خون خودم سرخش کردم برات هديه ميکنم و عاشقانه کنارت جون ميدم تا بدونی هيچ وقت تنها نيستی !!

من تقديم به تو!

ميبينی هنوز همانم، همان قدر عاشق، همان قدر بی دل، هر روز که ميگذرد نگاهت عاشقترم ميکند و لبخندت شيفته ترم، خدا ميداند که چقدر به خاطر نبودنت گريه ميکنم، اگر نتوانستم نامه تو را بی آنکه بترسم مزمزه کنم پس زبان به چه درد ميخورد، اگر نتوانم فرياد بزنم دوستت دارم پس دهنم به چه درد ميخورد؟ ( تقديم به تو كه دوستت دارم اما از من دوري)

+نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت14:13توسط کیا | |

مهربان ترين آدم دنيا:                                 مادر
شيرين ترين لحظه زندگي:                         عيدي گرفتن يك بچه
بهترين دوست نوجواني:                            تنهايي
بهترين هديه ي جواني:                             نگاه
فتنه انگيزترين چيز توي زندگي:                  دروغ
بهتريم هديه دوران عاشقي:                      بوسه

+نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت14:6توسط کیا | |

شهادت بانوی دوعالم برتمامی دوستدارانش تسلیت باد

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت9:27توسط کیا | |

عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر

عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن

* * *

عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم دل بر هم زدن

عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن

* * *

عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان

عشق يعنی شاعری دل سوخته
عشق يعنی آتشی افروخته

عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز

* * *

عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست

عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و محنت در درون

عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود

عشق ،
آمدنی بود  نه  آموختنی . 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت19:17توسط کیا | |

salam man nazanin dooste kia hastam va id man geda_ajoozeh ast . bacheha be webloge man sar bezanin(please) .

http://nazanintafakhori.blogfa.com

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت2:4توسط نازنین | |

چرا ما پسرا اینقدر ضایعیم ؟ خوب معلومه دیگه ...
 
 واسه اینکه وقتی سوار اتوبوس میشیم اگه صندلی ها هم خالی باشه میریم ته اتوبوس، تو ترافیک، چله تابستون، 1 ساعت سرپا وای میستیم، شاید بند کیفه دختره گیر کنه بهت.
 
 واسه اینکه وقتی تو خیابون راه میریم، کافیه فقط یه دختری از کنارمون رد شه، گردن نیست لامسب( معذرت، آخه آدم عصبی میشه دیگه)، مثل جغد 180 درجه گردنه می چرخه.
 
 واسه اینکه وقتی یه ماشین گیرمون میاد، پا میشیم میریم یه جایی مثله جردن، اونجا صد بار یه خیابون رو بالا و پایین میریم، 100 بار بوغ میزنمیو 200 بار ترمز، بعدشم میزنی به یه پیر زنه، اون موقع هستش که آخر روز میشه.اون لحظه آدم آرزو می کنه که بره تو توالت عمومی خودش رو دار بزنه.(ربطش رو به توالت عمومی خودت پیدا کن)
 
 واسه اینکه وقتی میریم کوه، پشت دختره میری بالا از کوه، بعدش کم میاری و رنگت سرخ میشه و تازه می فهمی که دختره کوهنورد بوده.
 
 واسه اینکه وقتی حس غرورت گل میکنه میبینی دختره داره با یه پسره دیگه دعوا می کنه میری جلو، با پسره دعوا میکنی، بعدش که خوب کتکه رو خوردی می فهمی که یارو داداش بوده.
 
 واسه اینکه وقتی یه دختر کنار پسره میشینه تو تاکسی، و پسره می خواد استفاده ی معنوی ببره، 10 برار مسیرش رو میره تا با دختره باشه، وقتی که دختره پیاده میشه، میره تو رویا، اون وقته که می فهمه به جای میدون ولیعصر، رسیده به تجریش. و وقتی که بر می گرده با تاکسی، می فهمه که تمام پولش رو داده به تاکسی قبلیه، و اونجا یکم مشتمال میبینه از راننده تاکسیه و بعدش فحشه که به خودش میده.

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت19:6توسط کیا | |

مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
...مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
..مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
...مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
...مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
خانواده ءعروس : زنش !!!؟؟؟


! نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين

ایران جنرال

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت19:2توسط کیا | |

مدتي مي شد که در آن شب تاريک پشت ديوار خانه شان قدم مي زد

و بيخبر بود از اينکه پسر خلاف همسايه مدتي است که او را زير نظر دارد

جوووون ، جيگرتو بخورم

عجب رون و سينه اي

پسر خلاف همسايه اينها را گفت و در يک چشم بر هم زدن پريد و او را سخت در آغوشش گرفت تا ببرد در جای خلوتي و به کام دل برسد

...

و فردا همسايه پسرک ، تمام روز در به در دنبال چاقترين مرغش مي گشت

.............................

:اضافات

بابا چرا شما اينقدر بي ادبيد؟ اين افکار زشت چيه مي کنيد؟

بابا به خدا منظورم از پسره خلافکار، خانم باز نبود که. بلکه به دزدا هم مي گن خلافکار

تازه شم جيگر و رون و سينه مرغ هم خوردن داره ها نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعدشم يه دزد معلومه مال دزدي رو مي بره  يه جای خلوت ديگه

مرغ رو هم مي خورده تا دلي از عزا در بياره و به اصطلاح به کام دل که همون يه مرغ خوشمزست برسه

مگه نه؟

ایران جنرال

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت18:57توسط کیا | |

همه آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما بچهها واجبترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضيها برابرترند

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت16:29توسط کیا | |

عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت16:26توسط کیا | |

این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه

درد تموم عاشقا پای یکی نشستنه

این روزا مشق بچه ها یه صفحه اشفتگیه

این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه

مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار ادما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا غصه وبی وفاییه

جرم تمومشون فقط لذت اشناییه

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت15:42توسط کیا | |

اگه یه کم فکر کنی میبینی زندگی ارزش زنده بودن رو نداره

 اگه یه کم بیشتر فکر کنی میبینی زندگی ارزش مردن هم نداره

 اما اگه خیلی بیشتر فکر کنی میبینی

 مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن هم نداره....

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت15:34توسط کیا | |

می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشماتو میبندی؟یا وقتی گریه کنی چشما تو میبندی؟حتی بخوای کسی روببوسی چشماترو می بندی؟چون قشنگترین چیزهای این دنیا قابل دیدن نیست

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت15:30توسط کیا | |

- تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمیاره
-
تا فریاد نکنی کسی به طرفت بر نمیگرده
-
تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه
-
تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد
.
.
 
و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه 

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت15:15توسط کیا | |

خواستم برای از دست دادنت گریه کنم اما تمام اشکهایم را برای بدست اوردنت ریخته بودم

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت13:43توسط کیا | |

دختری به مادر گفت:

مادرم عشق چیست؟

       مادرش اندکی رفت به فکر 

             گفت با نگاهی پر مهر دخترم

                  عشق فریاد شقایق هاست

                       عشق بازگشت پرستو هاست

     عشق نوید تداوم هاست

        مادرم عشق طپش قلبی آدمی تنهاست

           عشق عروس جمله تنهایی انسان هاست

   عشق سرخی گونه های آدمی رسواست

         دخترم تو چه می دانی؟

 راستی ،دخترم تو چرا پرسیدی؟

     دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت:

آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت:

               ((دوستت دارم))

بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد،یاد آن

سیلی سرخ ،یاد آن عشق حقیر ،یاد آن قلب

     بی مهر و وفا گفت:دخترم

        ((عشق سرابی در دل دریاست)).....

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت13:42توسط کیا | |

به مشکهایتان بخندید تا همیشه موضوعی برای خندیدن داشته باشید.

+نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت14:14توسط کیا | |

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست. بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است.

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت14:9توسط کیا | |

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
 آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
 آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
 آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
 آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
 آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
 آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
 
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
 آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
 آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
 آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
 آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
 آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
 آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
 آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
 آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
 آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
 آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
 آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
 آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
 آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
 آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
 آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
 آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
 آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
 آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم
 
 
نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند

ایران جنرال

+نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت13:38توسط کیا | |

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

+نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت13:5توسط کیا | |

از غم عشق جه مي بايد كرد؟!

مي توان كريه جانسوزي كرد, مي توان قصه نوشت , مي توان شعر سرود

مي توان از غم عشق ماتم داشت , به دمي ديدار مي توان راضي شد و به تمناي نكاهي , ميتوان

تشنه ي جانبازي شد.

از غم عشق جه مي بايد كرد؟

در خم و بيج و خم جنكل كيسوي عزيز مي توان راه كشود ,

دورادور , مي توان با او بود

مي توان مست شد از عطر غرور , مي توان دل خوش كرد به كلامي كه شنيد و به كذركاه رسيد ,

به كذركاه تباهي ,جنون

مي توان از دو خط نامه سرد , داغ شد و شعله كشيد ,

از جهنم كذري كرد و از أتش فرياد زد ,

فرياد.

مي توان رفت در أن ستاره هاي جشم تو ,

مي توان نيست شد و هيج نديد جز دو نقطه سياه ,

مي توان خود را ديد و لحظه اي غربت خود را حس كرد و در أن مرز جه غريبانه جان داد"

از غم عشق جه مي بايد كرد؟

من نمي دانم , بي هيج , تو بكو

تشنه ام تشنه ترين تشنه ها , از أتشي مي سوزم

"تو بكو"

+نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت13:4توسط کیا | |

سلام

زن مدل هارد ديسک: همه چي يادش ميمونه، تا ابد.
زن مدل رم (
RAM): از دل برود هر آن که از ديده برفت!
زن مدل ويندوز: همه ميدونن که هيچ کاري رو درست انجام نميده، ولي کسي نميتونه بدون اون سر کنه
زن مدل اکسل: ميگن خيلي هنرها داره ولي شما فقط براي چهار نياز اصليتون ازش استفاده ميکنين
زن مدل اسکرين سيور: به هيچ دردي نميخوره ولي حداقل حوصله آدم باهاش سر نميره
زن مدل سِروِر (
Server): هر وقت لازمش دارين مشغوله
زن مدل مولتيمديا: کاري ميکنه که چيزهاي وحشتناک هم خوشگل بشن
زن مدل سيدي درايو: هي تندتر و تندتر ميشه
زن مدل ئيميل: از هر دهتا چيزي که ميگه، هشتتاش بيخوده
زن مدل ويروس: به نام «عيال» هم معروفه. وقتي که انتظارش رو ندارين، از راه ميرسه، خودش رو نصب ميکنه و از همه منابعتون استفاده ميکنه. اگر سعي کنين پاکش کنين، يک چيزي رو از دست ميدين، اگه هم سعي نکنين پاکش کنين، دار و ندارتون رو از دست ميدين!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت1:43توسط نازنین | |

در مورد پسرها:

تجربه نشون داده که روي حرف پسرها نميشه حساب کرد!

تجربه نشون داده که پسرها عمدتا تنوع طلب هستند و خيلي سخت قانع ميشوند!

تجربه نشون داده که پسرها براي رسيدن به چيزي حاضرند دست به هرکاري بزنند!

تجربه نشون داده که پسرها در مورد دوستان همجنس خود هيچ تضميني در مورد رفاقت ندارند!

تجربه نشون داده که پسرها براي ايجاد امنيت براي gf خودشون حاضرند دست به خودکشي‌هاي مصلحتي بزنند! (در حالي که از من هم شنگولترند!)

تجربه نشون داده که پسرها براي عاشق شدن خيلي ساده هستند و راحت گول ميخورند!

تجربه نشون داده که پسرها 90% از دخترها کمتر در مورد چيزي تلاش ميکنند! و نتيجه‌ي بهتري هم ميگيرند! (بخصوص در مورد درس!)

تجربه نشون داده که پسرها اگه در واقعيت به چيزي نرسند شروع به رويا پردازي ميکنند! و در خيال به آن ميرسند!

تجربه نشون داده که پسرها عمدتا (نه همگي) در برخورد اول چهره‌ي ساختگي از خود نشون ميدهند!

 

ولي در مورد دخترها:

تجربه نشون داده که روي حرف دخترها تا وقتي که پاي پسر ديگري ميون نباشه خيلي ميشه حساب کرد (ولي متاسفانه هميشه پسر ديگري وجود داره!؟)

تجربه نشون داده که دخترها تنوع طلب‌تر از پسرها هستند! (اگه ليست بگيريم! يه پسر اگه خوش شانس باشه روزي 1 شماره ميتونه به يه دختر بده! ولي يه دختر در يک روز شايد 200 تا شماره از پسر بگيره!

تجربه نشون داده که دخترها براي رسيدن به چيزي دست به کار فيزيکي نميزنند! ولي هر کلک يا حقه‌اي که بتونند رو اجرا ميکنند!

تجربه نشون داده که دخترها فقط از روي مصالح خود با دوستان همجنس خود ارتباط دارند (شايد کمبود امکانات!)

تجربه نشون داده که دخترها براي فهميدن دوستي طرف مقابل صحنه سازي‌هاي مصلحتي ميکنند! (در مورد پسرهايي که باعث مزاحمت و رنجش حاج خانوم شده‌اند صحبت ميکنند!)

تجربه نشون داده که دخترها ديرتر به کسي اعتماد ميکنند و بيشتر گول ميزنند تا گول بخورند!

تجربه نشون داده که دخترها بيشتر بخاطر حسادت نسبت به کسي، در مورد کاري تلاش بيشتري ميکنند! (حتي در مورد غيبت کردن!)

تجربه نشون داده که دخترها بيشتر از پسرها از واقعيت فرار ميکنند!

تجربه نشون داده که دخترها در همون برخورد اول استراتژي خود رو در مورد ارتباط با يک پسر تعيين ميکنند! (برخورد يک دختر در بار اول فوق العاده انعطاف پذير است! در حالي که در دفعات بعدي برخورد يک دختر بر حسب شناختي است که از همون برخورد اول بدست آورده!؟ حتي اگر اين شناخت ناقص باشد!)

+نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت16:40توسط کیا | |

هر كجا هستم، باشم به درك!

من كه بايد بروم!

 پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!

من نمي دانم نان خشكي چه كم از مجري سيما دارد!

 تيپ را بايد زد! جور ديگر اما...

كار را بايد جست. كار بايد خود پول. كار بايد كم و راحت باشد!

 فك و فاميل كه هيچ... با همه مردم شهر پي كار بايد رفت!

 بهترين چيز اتاقي است كه از دسته چك و پول پر است!

پول را زير پل و مركز شهر بايد جست!

 سيد خندان يه نفر!

 سوئيچم كو؟ چه كسي بود صدا كرد زورو؟

تنهای شب

+نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت16:11توسط کیا | |

برین اینجا عضو شین ۹۰ میلیون حقوق ماهیانه دروغ هم نیست

اینم آیدی منه dvaj_dvaj اینم آیدی نازنین (نویسنده ی جدید) geda_ajoozeh

+نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت12:55توسط کیا | |

تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت               عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم

+نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت0:5توسط کیا | |