|
روز مبعث پیامبر(ص) مبارک
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند. زن جوان: يواش تر برو, من مي ترسم. مرد جوان: نه, اينجوري خيلي بهتره. زن جوان: خواهش ميكنم, من خيلي مي ترسم. مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي كه دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني. مرد جوان: منو محكم بگير. زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري. مرد جوان: باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت منو برداري و روي سر خودت بذاري, آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميكنه. روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد, يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود. پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت را بر سر او گذاشت
آلمان
حتما يک کليد يدکي در جيب هلموت کهل است، آن را از او مي گيرند.
.
بلژيک
ابتدا مسئول مربوطه به ماموران نامه مي نويسد و اين خبر را مي دهد، بعد موضوع طي نامهاي به وزارت کشور و وزارت امور خارجه خبر داده مي شود، بعد نامه هايي براي پارلمان اروپا نوشته مي شود. بعد از نه ماه نامه نگاري کليد خودش پيدا مي شود.
.
انگلستان
در انگلستان هيچ وقت هيچ کليدي گم نمي شود، مگر اينکه از دهها سال قبل در مورد آن تصميم گرفته شده باشد.
.
کلمبيا
رئيس جمهور از قاچاقچيان مي خواهد کليد را پس بدهند، آنها هم از او مي خواهند قول بدهد ديگر درها را قفل نکنند.
.
واتيکان
پاپ از خداوند مي خواهد جاي کليد را نشان بدهد، بعد هم يک کليد ساز مي آورند و در را باز مي کنند.
.
ايتاليا
گم شدن در اين کشور طبيعي است، بنابراين در را مي شکنند و خسارت آنرا به برلوسکوني مي دهند.
.
افغانستان
با يک توپ 106 در را از جا مي کنند و در اين ماجرا تعدادي از نيروهاي آمريکايي و القاعده هم به قتل مي رسند.
.
عراق
چند ساعت منتظر مي مانند تا عمليات استشهادي انجام شود، در جران عمليات در هم باز مي شود و مي بينند صدام آنجا نيست.
.
سوئيس
براي انتخاب بين باز کردن در يا باز نکردن آن رفراندوم برگزار مي کنند.
.
روسيه
يکي از دزدهايي که وزير شده است، با يک سنجاق در را باز مي کند.
.
و بالاخره ايران:
...
به نام خدا
ابتدا تعدادي از عوامل نفوذي را که اتفاقا روزنامه نگار هستند دستگير مي کنند، بعد حزب الله از خواهران مي خواهد که مواظب حجابشان باشند، بعد چند روز روزنامه را تعطيل مي کنند، بعد کميسيون تحقيق تشکيل شده و براي يافتن کليد وزارت اطلاعات را در جريان قرار مي دهند، بعد معلوم مي شود که از هر کليدي چهار عدد يدکي در مجلس، رياست جمهوري، شواري نگهبان، ، قوه قضاييه وجود دارد، بعد کليدها را پس از استفسار از شواري نگهبان مي برند و مي بينند هيچکدامشان در را باز نمي کنند. بعد با لگد در را باز مي کنند و مي بينند رييس جمهور يک هفته در آنجا گير کرده بود و جيکش در نمي آمد.
به نام خدا شدم با چت اسیر و مبتلایش به من می گفت ۱۸ ساله هستم تو اسمت را بگو من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد زدست عاشقی صد دادو بیداد بگفت هاله زموهای کمندش کمان ابرو و قد بلندش بگفت چشمان من خیلی فریباست ندیده عاشق زارش شدم من زبس هر شب به او چت نمودم به او من کم کم عادت می نمودم در او دیدم تمام آرزوهام که باشد همسر و امید فردام برای دیدنش بی تاب بودم زفکرش بی خوروبی خواب بودم به خود گفتم که وقت آن رسیده که بینم چهره ی آن نور دیده به او گفتم که قصدم دیدن توست زمان دیدن و بوییدن توست زرویاروی ام او طفره می رفت هراسان بود او از دیدنم سخت خلاصه راضی اش کردم به اجبار گرفتم روز بعدش وقت دیدار رسید از راه وقت و روز موعود زدم از خانه بیرون اندکی زود چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت بجای هاله ی ناز و فریبا بدیدم زشت رویی بود آن جا ندیدم من اثر از قد رعنا کمان ابرو و چشم فریبا مسن تر بود او از مادر من شد صد خاک عالم بر سر من زترس و وحشتم از هوش رفتم از آن ماتمکده مدهوش رفتم به خود چون آمدم دیدم که او نیست دگر آن هاله بی چشم و رو نیست بگفتم سرگذشتم را به "جاوید " به شعر آورد او هم آنچه بشنید که تا گیرند از آن درس عبرت سرانجامی ندارد قصه چت
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره
به کسی توجه نمی کنه...از کسی خجالت نمی کشه...می باره ومی باره.. اینقدر می باره تا ابی شه..آفتابی شه!!!کاش..کاش می شد مثل آسمون بود.کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره افتابی شی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده.انگار نه انگارکه غمی بوده...همه چیز فراموشت بشه...کاش میشد...یعنی میشه به این راحتی همه ی غمهارو مثل بارون فراموش بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خواهم مُرد... بی تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد مثل يک بيت ته قافيه ها خواهم مرد توکه رفتی همه ثانيه ها سايه شدند سايه در سايه آن ثانيه ها خواهم مرد شعله های تو ز بی رنگی دريا گفتند موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد
. . الف
---
آخرشه : نهایتشه
آشغال كله : احمق
آشغالانس : ماشین آشغالیهای جدید تهران که چراغ گردون هم دارند
آمار دادن : نخ دادن - توجه کی را جلب کرن
مترادفها : نخ دادن ،راه دادن
آش و لاش : آسمون جل
آویزون : کسی که مرتبا کنه میشود و بدون دعوت همه جا میرود
اخ کردن: پول رو سریع دادن
انده : نهایته
اسکل: کسی که از همه دنییا بی خبر است
مترادفها:اوشگول- وسکل - شاسگول
اسم فعال: اسگلان تپه
اسدالله خان : تریاکی خفن
اصغر آرنولد اينا (اکبر-محمد... آرنولد اينا): کسی که زیبای اندام کار میکند ولی جواد است
ارازل: بستگی به مکان کلمه در گفتار دارد ولی معمولا به معنی نوچهء لاتها
اق زدن: حال بهم خوردن
الاغ تور:الاغ
ان چوچک:آدم عوضی
***
ب
---
باحال: خش آیند
بار كردن : تیکه انداختن - فحش دادن
ببند گاله رو : خفه شو
ببو: انسان ساده لوح
بچه کونی: کسی که خیلی پر رو است
بخواب(بخواب معامله - بخواب لاحاف سرد شد): خفه شو
بروبچ: بچه ها-رفقا
بیریف: درست - ردیف
بکیر: خفه شو
بگوز : به کسی که حرف مفت میزند ، مثال : بگوز، بازار مسگراست : حرف مفت میزنی هیچ کس هم نمیفهمه
به تخمم: برام مهم نیست
به یه ورم : همون '''' به تخمم'''' میشه
بینیم با: برو بابا
بیشین با (بیشین بینیم با) :خفه شو بابا
پ
---
پارازيت : حرف بد موقع
پا دادن : قبول کردن پیشنهاد -آمار دادن
پاشنه ها رو بالا بدن: لباس خود را مرتب کرن
پایه ای؟ : حاضری؟
پیچ: دودره
***
ت
---
تابلو : واضح و مبرهن
تابل: تابلو
تادخ: ناجور - بد مدل
تاقال:کرمو
تخمی : بد-ناخوشایند
ترکوندن : ١. تجاوز کردن ٢.حال کردن ٣.خوردن اکستسی و به مهمانی رفتن.
ترکمون : آدم ضایع
تریپ : (تیریپ) مدل- برنامه- قیافه
تگری زدن : بالا آوردن بعد از الکل یا سیگاری
تو باغ نبودن : در جریان نبودن-حواس پرت بودن
تو پیت نمیگوزم : کاهگل لقد نمیکنم
تو نخ چیزی بودن : تو فکر چیزی بودن
تو راه گوز کسی زدن : به او ضد حال زدن
تو کار چیزیودن : دنبال چیزی گشتن
توکار کسی بودن : وقتی یه نفر سعی میکنه مخ کسی و بزنه میگن تو کارشه
تو کف چیزی بودن : تعجب از چیزی کردن
تو کف کسی بودن : وقتی یه نفر از یکی دیگه خیلی خوشش میاد میگن تو کفشه
ته : نهایت
تیکه اندختن : متلک انداختن
***
ج
---
جواد: بی کلاس
جک جواد: اسم جمع واسم فعال جواد
جیگر: تیکه،دختر یا پسری که از لحاظ جنسی جذاب است.
مترادفها: خش گوشت- مامان
جوهر : با ارزش، ناب
***
چ
---
چاقال : کسی که قابل دعوا نیست
چکل : داف
***
ح
---
حاجیت : اشاره به شخصی که از این کلمه استفاده میکند
خ
***
خار کردن : شرمنده کردن
خبر ده ده : خبری نیست
خز : جواد
خفن : به معنی بزرگ- زیاد- مهیب
---
د
***
داف : دختره خشگل
داف بازی : دختر بازی
دافی : دوست دختر
داغ شدن : عصبانی شدن
در داف : دخترها
در دیزی باره : وقت واسه دزدی مناسبه
دمبه : کسی که خیلی تنبل است
دمبل كسك : وقتی کسی وسط رقص کار ضایع بکند
دمت قیژ : دمت گرم
دمت (ش ،م،...)گرم : دستت(ش،م،...) درد نکنکه
دم کسی را دیدن : حق حساب را دادن.
دودره
دهن کسی کف کرد: از حرف زدن خسته شد
---
ر
***
راس و ريس کردن: حل کردن
ره ده ده : تموم شدن- به آخر رسیدن
ز
زاقارت : ضایع-سه
زارت : (زرت) ١. زرشک ٢.به سرعت(زارتی زد تو گوشم)
زارت غمسون شدن : ازبین رفتن- حالگیری شدن
زپرشک : زرشک
زرید : زر زد- حرف مفت زد
زید: دوست دختر، دوست پسر
***
س
---
سریش : کنه
سنم : آشنایی
سوتی : ضایع
سولاخ : سوراخ
سه : ضایع
سه سوت : سریع
سیکتیر : از کلمات آذری وارد فارسی شده به معنی ''''خفه شو'''' میباشد
***
ش
---
شاخ شدن : خود را دخیل کردن یا بدون دعوت جایی رفتن
شستن : حال گیری- تخلیه
شصت تیر : با سرعت
شکلات : کسی که فقط حرف دعوا را میزند ولی جیگر دعوا را ندارد
شلیمف : تنبل
شیلنگ : دراز
ض
---
ضایع : خراب
ضد حال زدن : حال گیری کردن - به کسی که همه برنامه را خراب میکند گفته میشود
***
ع
---
عمرن(عمرا) : به هیچ وجه
عمرنات : عمراً
ف
---
فاب : (فابریک) دوست دختر یا دوست پسری که فقط با تو باشد.
(مثال: مریم فاب منه = مریم دوست دختر منه که با هیچ کس دیگه نیست)
فر خوردن : ترسیدن
فک زدن : حرف زیاد زدن
***
ک
---
کاهگل لقد نمیکنم : حرف دارم میزنم، گوش کن
کرمو: کسی که کرم میرزد.
کره کردن : اشتهای بعد سیگاری یا علف
کره خوری : غذا خوردن بعد ازکره کردن
کف کردن : تعجب کردن
کل
كلفت بار كردن : فحشهای گنده بار کردن
کم آوردن : جا زدن
کنه : کسی که مدام شاخ می شود
کون گلابی : گلابی
کون بچه : بچه کونی
کون برهنه : بی همه چیز
کون دنیا رو پاره کردن : مغروربودن - جارزدن طرزاستفاده : 1- فکر کرده کون دنیا رو پاره کرده= خیلی به خودش مغروره 2- حالا یه کاری کرده، دیگه کون دنیارو پاره کرده= یه کاری کرده به همه میگه
گ
---
گوشت : جیگر
گلابی : ١.کسی که تنبل است ٢. چاقال
گلوش گير كرد : وقتی کسی از کسی خوشش بیاد
گنده گوزي كردن : ادعای زیادی کردن
گوجه زدن : تگری زدن - شاکی بودن
***
ل
---
لاس خشکه : لاس زدن بی نتیجه
لاوترکوندن : عاشق هم بودن
لب رفتن : لب گرفتن(وقتی راجع به دو نفر باشد) - كز كردن
***
م
---
مادر فولاد زره : زشت و بد هیکل در مورد داف
ماهم بله : ما هم تو جریانیم
مراد:1024جواد
مماس بودن : در ارتباط بودن
محرض : 100%-حتما
مخ زدن : مخ خوردن- عملی که پسر یا دختر برای جذب جنس مخالف(یا موافق)به طرف خود میشود
ميخ شدن : خیره شدن - گير دادن
***
ن
---
نافرم : بد جور
نون پنیز : لمپنی
نیم رخ گوز فیثاغورث : استعاره از زشتی
ﻫ
---
هندونه : اسکل-شاسکول
***
ی
---
یول (یول ممد) : اسکل
می دونی ! فاصله بین انگشتانت برای چیه ؟ برای اینکه یکی دیگه بیاد پرش کنه ! پس دستاتو به دست هر کسی نده بزاراون جای خالی رویه دستی پرکنه که تاابد باهاته !
در این بن بست دهان ات را می بویند مبادا گفته باشی دوست ات می دارم . دل ات را می بویند مبادا نطفه اي در آن نهان باشد روزگار غریبی ست ، نازنین و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند . عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند . به اندیشیدن خطر مکن . روزگار غریبی ست ، نازنین آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است . نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنکه قصابان اند بر گذرگاه مستقر با کنده و ساتوری خون آلود روزگار غریبی ست نازنین و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان . شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبی ست ، نازنین ابلیس پیروز مست سور غزای ما را بر سفره نشسته است . خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
ميلاد مولا حضرت علي ( روز پدر )
تا به دامان تو ما دست تولا زده ايم
قتی می خواستم زندگی کنم گفتند: برو
وقتی به راستی سخن گفتم گفتند: دروغ است وقتی به ستایش رو آوردم گفتند: خرافات است وقتی گریستم گفتند : کودکانه است وقتی خندیدم گفتند : دیوانه است وقتی سکوت کردم گفتند : عاشق است وقتی عاشق شدم گفتند : گناه است
این اولین سرود ملی ایرانه که تو زمانه مظفر الدین شاه سروده شده (حتما" گوش کنین)
آنچه كه تناقض آميز، باورنکردني يا خلاف انتظار (و شهود) ماست.(آنچه به نظر درست مي رسد ولي غلط است، به نظر غلط مي رسد ولي درست است، يا به نظر غلط مي رسد و واقعا” غلط است. ) بعضي پارادوكسها که متضمن تناقض اند صادق به نظر مي رسند وحتي اين ايده را به ذهن نزديك مي كنند كه چرا تناقضها را نپذيريم!درمنطق پيراسازگار (paraconsistent) مي توان تناقض داشت و بر خلاف رياضيات کلاسيک، چنين نيست كه از تناقض هر چيزي نتيجه شود. پارادوکس روز تولد پاردوكسهاي زنون Zeno’s Paradoxes پارادوكس لامپ تامسون (Tompson Lamp Paradox ) پارادوكس دار غيرمنتظره ( Unexpected Hanging Paradox ) پارادوكس توده ( Sorites Paradox ) پارادوكس ريچارد (Jules Richard's Paradoxesَ) پارادوکس خداوند قادر مطلق پارادوكس اژدها پارادوكس تخته سياه پارادوكس بوچوفسكي ( Buchowski Paradox ) پارادوكس دروغگو( Liar's Paradox) يا پارادوكس ائوبوليدس (Eubulides' Paradox ) پارادوكس دور پارادوكس تابلو پارادوكس سقراط ( Socrates Paradox ) پارادوكس جزيرة وحشي ها پارادوكس آرايشگر ( Barber Paradox) يا پارادوکس راسل (Russell’s Paradox ) پارادوكس فهرست ( Catalogue Paradox ) پارادوكس خود نا توصيف ( Heterological Paradox ) پارادوكس اسمارانداچ (Smarandache Paradox )
اونایی که به ریاضیات علاقه دارن حتما" به این سایت سر بزنن
غضنفر و بابا و مامانش رفتن خواستگاري؛ باباي عروس روبه غضنفرميگه: خب آقاغضنفر (غضنفرميپره توحرفش) غضن نه آگاي جامالي، گضنفر. باباي عروس: (كمي اخم) خيله خب، آقاگضنفر. غضنفر: جان ِ گضنفر. دزدیده شده از : آقای شاسکول زاده
به هنگام غروب غمگین دستهایم را به مخمل نیلگون اسمان خواهم کشید وخورشید رابه جشن ستاره ها خواهم برد وبه دریا خواهم گفت : با من مهربان باش! وبا چوب بلندترین زیتون بر روی شن های ساحل خواهم نوشت که : خوب من دوستت دارم
زندگی آتش گهی دیرینه پا بر جاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
هرچه کمتر شود فروغ حیات رنج را جان گداز تر بینی سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را دراز تر بینی
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) • باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) • اگر كسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب) • وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) • متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) • بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) • اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)...
عقل قاضی دادگاه عشق را به مرگ محکوم کرد و قلب به عنوان وکیل مدافع عشق اعتراض کرد.
همه اعضای هیئت منصفه با این رای موافق بودند که قلب رو به آنها کرد و گفت که شما مگر نبودید که با عشق زندگی می کردید حال چگونه است که خواهان مرگ اویید.
همه سکوت کردند.
قلب به چشم گفت مگر تو نبودی که هر روز به شوق دیدارش از هم باز می شدی؟ مگر تو نبودی که کسی را جز او نمی دیدی؟
به گوش گفت مگر تو نبودی که صدای جز صدای او نمی شنیدی؟
به دهان گفت مگر تو نبودی که کاری جز تکرار نام او نداشتی؟
به پا گفت مگر تو نبودیکه راهی را جز برای او نمی پیمودی؟
....
سکوت غریبی فضای دادگاه را پر کرد.
قلب با چشمانی گریان فریاد زد : مگر این شما نبودید؟
همه به نشانه اعتراض دادگاه را ترک کردند
در دادگاه عقل ماند قلب ماند و عشق
عقل دوباره گفت : عشق محکوم است به فنا شدن.
قلب در جواب پاسخ داد :
هر کی می تونه جواب دلخواه خودشو بگه البته تو قسمت نظرات
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم وقتی که شکست بغض تنهایی من وابستگی ام را به تو باور کردم
چشم هایم را نمی بندم اشک هایم را نمی بارم از خنده لب فرو نمی بندم همان شکوه دیرین را میهمانم من! عاشقانۀ کهن ، چشمه ای که با تلاوت عشق جوشید! راز زخم های پارین را چگونه بر گونه الماس شست؟ کسی ، کو ؟چه میداند؟ راز اشک هایت را؟ کسی ،کو؟ که میبیند؟ چشم هایم را نمی بندم تا ببینمت! اشک هایم را نمی بارم تا نگریمت! از خنده لب فرو نمی بندم تا به گلخند لبهایت میهمانم کنی! به هیچ تازیانه ای، لب از خنده فرونبستم اگر چه به ریسمان شب دوختندش! گریه ام را نمی بخشم اما، جز به مخمل گیسوانت که آرامش ام بود! نمی بخشم آنکه جوانیم را به مسلخ برد! من از فرود لرزان اندیشه های کهن فراجستم و قلب هایی که تیر و سنگ را بشارت دادند. چه بیشرمانه عشق را به دار کشیدند و انسانیت را به مسلخ! نمی بخشم، نمی بخشم، هر گز نمی بخشم آنکه اشک هایت را به یغما برد، و جوانیت را به مسلخ کشید! در کلبه ای که آرزوی دیرین مان بود هنوز هیمه ای هست که بسوزد و شعله شمعی که گرما بخشد تبسم سرد لب ها را! دست هایم را بگیر ! دست هایم را بگیر آهنگ قلب هامان به هم آمیخته دست هایم را بگیر! نیاز من احساس گرم توست و وجودت که آشیانه ام را بارور کند دست هایم را بگیر نگاهم کن و دست هایم را بگیر! سبزینه های باغچه با اشک هایمان میرویند نگاه کن ، اشک هایم را ببین!!!؟ چشم هایم تو را می خوانند! دست هایم را بگیر.
زدی اتیش به دلم اما باز دوست دارم اگر از جاده بیایی پاتو روی چشمام میذارم اگه باز یه باز دیگه بهم بگی دوست دارم عکستو بجای ماه تو دل شبهام میذارم این لبهای عاشقم بی تو صدای نداره این چشای دربدر ببین فقط تو رو داره غروبا که اسمون دلش می گیره بیش کم من می خوام داد بزنم که تو فقط مال منی باید از جاده بیایی و این طلسم بشکنی حالا یه روز میایی که خیلی دیره دل عاشق من ازغصه گیره می خوام بون که باش یا نباشی کسی جاتو تو ی دلم نمیگیره
نظر بدین
اگر چشمات پرسید بگو ندیدمش... اگر گوشهات پرسیدبگو نشنیدمش... اگر دستات لرزید بگو از سرما بود... اگر پاهات سست شد بگو از ضعف بود... ولی اگر دلت ریخت به خودت دیگه دروغ نگو.....
خوب دیگه این دفعه نمی خوام زیاد وراجی کنم و زود می رم سر اسل موضوع. آقا ما چند وقت پیش تو خونمون داشتیم چت ( الکی ) می کردیم که یهو دیدیم یکی داره در می زنه.در نمی زد ، داشت در رو از ریشه در می یوورد.من کلی ترسیدم گفتم نکنه معلوم شده باشه اون بانکه رو من زدم و الان اومدم منو دست گیر کنن..!!! رفتم پشت در و از سوراخه در نگاه کردم که یهووووووو چشمتون روز بد نبینه!!! همین که در رو باز کردم دیدم اون آقای قد بلند که قیافش خیلی آشنا بود منو بغل کرد اونم دوباره به من یه نگاهی کرد و دوباره منو بغل کرد و دوباره با گریه می گفت پسرممممممم. باور کنید اون آقاهه که قیافش خیلی آشنا بود آن چنان گریه می کرد و آن چنان با بغض داد می زد و می گفت پسرم که من دیگه به خودم هم شک کردم گفتم نکنه من بچه پرورشگاهی باشم.برای همین هم دوباره من اون آقاهه رو بغل زدم و با هم زار زار گریه می کردیم.انقدر گریه کردیم که کل ساختمونو آب گرفت. همین طور که داشتیم گریه می کردیم یهو همسادمون که صدای گریه ی ما رو شنیده بود اومد بالا و همین که اون آقاهه رو دید در جا داد می زد و گفت رررررررسسسسسسسستتتتتتتممممممم( رستم شاهنامه ) بهش گفتم چی می گی واسه خودت. گفت این رستمه!!!! گفتم جان ؟؟؟ گفت به جون تنها دوست دخترم این رستمه!!! منم خودم کوپ کرده به اون آقاهه گفتم ببخشید اسم شما چیه ؟ گفتم که من اسمم رستمه.من با تعجب بهش گفتم کدوم رستم ؟؟؟ گفت من همون رستم شاهنامه هستم.منم خودم داشتم از خنده رودوبر می شدم و گفتم که لابد منم سهرابم. گفتم برو عمو.دو ساعت مخ مارو کار گرفتی که آخر اینو بگی.اونم گفت که تو پسر منی.من دیگه داشتم اصبانی می شدم و گفتم به چه نشانه ای این حرف رو می زنی؟؟؟ گفتم برو عمو حالت خوش نیست.این بازو بندو دوست دخترم بهم داده و گفت تا وقتی با هم دوست هستیم این بازو بند روی بازوی تو باشه.( اسم دوست دخترم سعیده است) اونم گفت سعیده دیگه کییه ؟منم گفتم سعیده همون دخترییه که این بازو بندو بهم داده.اونم تازه دوزاریش جا افتاد و گفت که اون دوست دخترت دختر منه!!! و بعد گفت تو باید منو پیش دخترم ببری( بنده خدا نمی دونست پسر داره یا دختر) منم گفتم باشه، چشب ،می برمت پیش دخترت . اونجا هم هر چی دوست داشتید گریه کنید با هم.گفتم فقط سبر کن من لباس بپوشم و بعد بیام.گفت باشه. پیاز داغ مصرف کنید تا سلامت باشید!!! پیاز داغ در خدمت همه ی مردم جهان!!! خوب داشتم می گفتم.منم رفتم لبس پوشیدم و اومدم و با هم حرکت کردم به طرف خونه ی سعیده خانوم اینا.وقتی رسیدم سر کوچه ی سعیده اینا من چون می دونستم سعیده یه برادر خیلی قیرتی داره برای همین من به رستم گفتم که من همین جا وامیستم تو برو به دخترت برس. اونم رفت در زد و تا سعیده رو دید اونو بغل زد و زار زار داشت گریه می کرد و هی می گفت دخترم دوستت دارم یهو همون برادر سعیده که براتون گفتم اومد و وقتی که این صحنه ی فجیه رو دید رگ قیرتش به جوش اومد و داد زد آهاییییییی ننننفففسسس کشششششش!!!!!! آقا یه دعوایی شده بود که از بس گرد و غبار بلند شد من نفهمیدم کی کیرو داره می زنه.آقا یهو دیدم صدای جیغ سعیده بلند شد و من تازه دوزاریم افتاد که توی اون هیاهو یک ضربه هم به سر عشق من یعنی همون سعیده خورد. من تا دیدم سعیده افتاده از اون دوردورا داد زدمم سسسععععیییدددددههههه منو تنها نزاررررررررر. سسسسعییییددددههه من بی تو می میرم.همین طور که تند تند داشتم می دویدم دعوای اون دو تا هم تموم شده بود و همه ی فکر و زکر همه ی ما شده بود سعیده. سعیده رو زمین افتاده بود و همین جور بیهوش بود و خون داشت از سرش می رفت.منم انقدر گریه کردم که نگوو.یه هو رستم گفت که من تو جیبم یه چیزی دارم ( نگو نوش دارو بود) من خیال می کردم که منظورش اینه که من تو جیبم پول دارم و خسارت مرگشو می دم. منم رگ غیرتم به جوش اومد و داد زدم آهای ننننننففففففسسسس کششش. جرات داری وایسا.داشتم کف گرگی رو می خابندم توی صورتش که یهو رستم گفت بابا پول چییه ! گفت من نوش دارو دارم. منم قرمز شدم چون سوتی داده بودم عجیب.بالاخره رستم از جیبش دو تا شیشه در اوورد و گفت این یکی که توی دست راستمه سممه و اون یکی که توی دست چپمه نوش داروهه. منم خیلی خوشحال شدم و رستم هم با خیال راحت اون دارو رو بهش داد.که یهووووووو واییییییی خدای من!!!!! رستم دست چپ و راستشو فراموش کرده بود و اشتباهی به عزیز دل من سم داده بود و سعیده جون من در جا مرد. ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من دیگه این زندگی رو نمی خوام.خدای منو هم پیش سسسعیییده جونم بببر.خدایا من بدونه سعیده جونم نمی تونم زندگی کنم.... همین طور که من و برادر سعیده و رستم داشتیم گریه می کردیم یهوووو......... یهو من چشمم به رستم افتاد و آن چنان اصبانی بودم که بلند شدم و شروع کردم به کتک زدم رستم.همین طور که داشتم رستم رو به جزای کارش می رسوندم برادر سعیده هم به من پیوست و با هم رستم رو انقدر زدیم که رستم همون جا ، جان به جان آفرین تسلیم داد و عمرشو داد به شما ( انا للاااله و انا الیه راجعون) حالا هم با افتخار اعلام می کنم که انتقام خون دوست و رفیق عزیزمو از اون آدم کش گرفتم و الان به جرم آدم کشی توی زندان هستم. از شما دوستان گلم هم خواهش می کنم وقتی به دیدن من می یایید تو رو خدا کنپوت یا ساندیس و از این جور چیزا نیارید.تو رو خدا فقط برام رانی بیارید( وای که چقدر دوس دارم) در آخر هم می خوام بگم من افتخار می کنم که یک ایرانی هستم و افتخار می کنم که شاعران پر توانی مثله سعدی و حافظ و معلانا و ... رو داریم راستی یه چیزی تازه یادم اومد!!! من سلام نکردم نه ؟؟؟ خب سلام و بای. دزدیده شده از : پیاز داغ
اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه* درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه مرگ سخت است ولی سخت تراز انتـــظار نیست. مرگ ؛ پایان کبوتر نیست بلکه؛ رسیدن به آرزوی دراز است.
شعر با کمی دخل و تصرف غم وغصه توی قلبم لونه کرده چون که مادر زنم سرشو شونه کرده چنین گفت رستم به اسفندیار که اگر راست میگی صبح بیاپامنار میان دوکس جنگ چو اتش است پس سلام وعلیک از همه بهتر است من ندانستم از اول که تو بی مهرووفایی چون شدم یار تو یک راست رفتم به گدایی زلف باد مده تا ندهی بریادم سر بی موی تو هرگز نرود از یادم من به مرگم راضیم پیشم نمی اید اجل گر تو هم راضی نباشی می کنم خود را مچل ای کاروان اهسته ران کارام جانم می رود ازدیدن مادر زنم اه از نهادم می رود چنین گفت رستم به افراسیاب که اش حاضره زود بیا کشک بساب چنین گفت زالی به فرزند خویش که من گم کرده ام گلوبند خویش خرم ان روز کزین منزل ویران بروم که دگر غر نزند بر من بیچاره زنم
ما آنجایی که خیال میکنیم نیستیم بلکه در مکانی کاذب قرار داریم. به دلیل نقصی در سرشت مان وضعی را به تصور می آوریم, نیروی خود را صرف آن میکنیم و از آن پس هم زمان در دو وضع قرار میگیریم و نجات مان دو برابر مشکل میشود. تورو
۱ـ آسان آن است که در دفترچه تلفن, کسی را پیدا کنی ; سخت آن کست که در قلب کسی جایی پیدا کنی. ۲ـ آسان آن است که در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کنی , سخت آن است که به اشتباهات خود پی ببری. ۳ـ آسان آن است که بدون تفکر سخن بگویی و سخت آن است که زبان خود را نگاه داری . ۴ـ آسان آن است که کسی را که دوستت دارد , برنجانی . سخت درمان درد به جای مانده در اوست . ۵ـ آسان آن است که دیگران را ببخشی , سخت , طلب بخشش کردن است . ۶ـ آسان , وضع قوانین است . سخت , اطاعت از آنهاست .
پسر کوچولو و پیرمرد پسر کوچولو گفت : " گاهی و قت ها قاشق از دستم می افتد." پیرمرد بیچاره گفت : " از دست من هم می افتد ." پسر کوچولو گفت : " من گاهی شلوارم را خیس میکنم ." پیرمرد بیچاره گفت : " من هم همین طور." پسر کوچولو گفت : " من اغلب گریه میکنم ." پیرمرد بیچاره گفت : " من هم همین طور." پسر کوچولو گفت : " از همه بدتر بزرگ ترها به من توجهی ندارند ." و گرمای دست چروکیده ای را احساس کرد :" می فهمم چه می گویی کوچولو , می فهمم ." نویسنده : شل سیلوراستاین ـ منبع : چراغی در زیر شیروانی
مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم
خود را نگران آن چه مي داني يا نمي داني نکن .نه به گذشته بينديش و نه به آينده فقط بگذار دستان خدا هر روز شگفتي هاي اکنون را براي تو بياورند.
دل دلايلي دارد كه عقل از آن بي خبر است
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد!
فردي باهوش که در حال سفر کردن بود سنگ با ارزشي را در يک رودخانه پيدا کرد . روز بعد مسافري را ديد که بسيار گرسنه بود. فرد باهوش بقچه اش را باز کرد تا او را در غذاي خود سهيم کند . مسافر گرسنه سنگ با ارزش را ديد و از وي خواست تا آن سنگ را به او بدهد . او نيز بدون درنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد . مسافر در حالي که به خوشبختي خود مي باليد آن جا را ترک کرد . او مي دانست که سنگ به حد کافي ارزش دارد تا او را در طول زندگي تامين کند . اما چند روز بعد برگشت تا سنگ را به صاحبش باز گرداند . او گفت من خيلي فکر کرده ام و مي دانم که اين سنگ چه قدر با ارزش است اما آن را به شما باز مي گردانم تا شايد چيز بهتري به من هديه دهي . ۱ـ آموخته ام انسان بزرگ در اندوه آنچه ندارد فرو نمي رود ؛ بلکه از آن چه دارد لذت مي برد. ۲ـ آموخته ام که اگر نمي توانم ستاره باشم ؛ لزومي ندارد ابر باشم. ۳ـ آموخته ام وظيفه سبب مي شود تا کارها را را به خوبي انجام دهم ؛ اما عشق کمک مي کند تا آنها را به زيبايي انجام دهم. ۴ـ آموخته ام آينده مکاني نيست که به آنجا مي روم ؛ بلکه جايي است که خود آن را به وجود مي آورم. ۵ـ هميشه آخرين کار من ؛ بهترين کارم باشد ؛ پس جا براي بهتر شدن هميشه باز است
محبت را از درخت بياموز که حتي سايه ي خود را از هيزم شکن دريغ نميدارد.
بوی مشق شب در خيابان غريب زندگي گم شدم اي آشناآرام تر مي سرايم يك سبد گل واژه من جمله تقديم شما آرام تر لحظه لحظه قطره هاي سرنوشت همچنان مي ريخت در دامان شب آسمان خسته با يك مشت ابر مي گذشت از بام ما آرام تر شكوه مي كردم شبي دور از شما در ميان كوچه باغ عاشقي رود چون شال سپيدي مي گذشت آب مي شد پابه پا آرام تر قصه مي گفت از زمان دور دور شايد از دوران پاك كودكي ياد مي كرديم و مي خوانديم ما با صداي بي صدا آرام تر بوي ترش ليقه بوي مشق شب باز باران با ترانه مي نوشت در فضاي خانه هاي روستا.مشق بر ديوارها آرام تر سبز مي شد وعده با يك مشت خط زير طاق هستي آن روزها دور مي شد آرزو از من شبي مي نوشتم بي وفا آرام تر زير سقف گرم و سرد آرزو لحظه هاي ترد بودن مي گذشت سبز مي شدخاطرات كودكي .با دلم گفتم دلا آرام تر
تو همون حس غريبي که هميشه با مني تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده بودني تو اميد انتظاري تو دلاي نا اميد مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد چه غريبونه گذشتن جمعه هاي سوت و کور هنوز اما نرسيدي اي تجلي ظهور با توام با تو که گفتي تکيه کاه عاشقايي ميدونم يه دنيا نوري ساده اي بي انتهايي مثل لالايي بارون تو کوير بيصدايي تو خود عشقي ميدونم ناجي فاصله هايي تو همون حس غريبي که هميشه با مني تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده بودني تو اميد انتظاري تو دلاي نا اميد مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي غايب هميشه حاضر تو کجايي تو کجايي؟ تو کجايي توووووو کجايي؟
اگر تمامي ما قدرت جادويي خواندن افکار يکديگر را داشتيم نخستين چيزي که در دنيا از بين مي رفت عشق بود
عشق ، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است
گريستم چون کفش نداشتم، تا اينکه مردي را ديدم که پا نداشت!
کوروش بزرگ : فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد
|
About![]()
با سلام.خدمت دوست عزیزم.ممنون که به وبلاگ خودت سر زدی Archivesدی 1387آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Authorsکیانازنین Links
نازنین |