تبليغاتX
عروسک زشت

عروسک زشت

آنچه هستي هديه خداوند به توست و آنچه مي شوي هديه تو به خداوند است

سلام

فقط۳۲ ساعت مونده آره فقط ۱۹۲۰ دقیقه درست گفتم؟

بعد از اون دیگه فقط هفته ای یه بار میام و آپ میکنم (۵ شنبه ها) (این ماه مهرو نمی دونم ولی چون از یه طرف این ماه درسی چیزی نیست تقریبا" از یه طرف هم ماه رمضون شاید بیشتر بیام)

فعلا"

 همیشه به من سر بزنینا چه آپ کنم چه نکنم

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت23:43توسط کیا | |

عشق بهانه ایست برای نگاه.....

 نگاه بهانه ایست برای عشق ...

عشق بهانه ایست برای زندگی...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت18:25توسط نازنین | |

ما رو باش، كه فكر مي كرديم ميشه عاشق بود و موند
ما رو باش، كه فكر مي كرديم ، ميشه از عاشقي خوند
ما رو باش يه عمريه ، از عاشقي دم مي زنيم
عمريه كه، چونه زياد و از كم مي زنيم
ما رو باش، چي فكر مي كرديم چي شد
چي ميشد اگه دروغ ، تو لحظه ما جا نداشت
چي ميشد اگه دورنگيم ، ديگه معنا نداشت
كاش ميشد واسه هوس ، رفاقتها رو نفروخت
كاش ميشد صداقتو ، رو تن هر آينه دوخت
چرا ما آدما ، گاهي وقتها ، خيلي بد ميشيم
واسه راه همديگه ، خواسته ناخواسته ، سد ميشيم
جاي مرهم واسه عاشقا ،نمك ميشيم
هركي با ما صادقه ، باهاش پر از كلك ميشيم
دل خوش هر كي شديم ، تو زرد از آب دراومدش
وقتي دلتنگي بياد ، هيچكي نمياد به دادش
ندونستيم ،چرا وقتي نوبت ماست ، دير ميشه
حرفهاي خوب، واسه ما ، زخم زبون و تير ميشه
شايد، اما ندونستيم ، زندگي چه شكليه

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت16:31توسط نازنین | |

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .

سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي؟

سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت13:58توسط کیا | |

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

بوته اي در دامنه اي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد

اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش

 

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش

و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

 

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

 

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

 

داگلاس مالوچ

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:55توسط نازنین | |

مي دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟.... چون قشنگ ترين چيز هاي اين دنيا قابل ديدن نيست.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:53توسط نازنین | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت13:58توسط کیا | |

۲۵۰سال پيش ازميلاددرچين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. بامردخردمندي مشورت كردوتصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه رادعوت كندتادختري سزاوارراانتخاب كند

وقتي خدمتكارپيرقصرماجراراشنيدبشدت غمگين شدزيرادختراومخفيانه عاشق شاهزاده بود. دخترش گفت اوهم به مهماني خواهدرفت. مادرگفت توشانسي نداري نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دخترجواب دادميدانم هرگزمراانتخاب نميكندامافرصتي است كه دست كم يك باراوراازنزديك ببينم.

روزموعودفرارسيدوشاهزاده به دختران گفت: به هريك ازشمادانه اي ميدهم كسيكه بتوانددرعرض 6ماه زيباترين گل رابراي من بياوردملكه آينده چين ميشود.

دخترپيرزن هم دانه راگرفت ودرگلداني كاشت.

ماه گذشت وهيچ گلي سبزنشد.دخترباباغبانان بسياري صحبت كردوراه گلكاري رابه اوآموختند. امابي نتيجه بودوگلي نروييد.

روزملاقات فرارسيد.دخترباگلدان خالي اش منتظرماندوديگردختران هركدام گل بسيارزيبايي به رنگهاوشكلهاي زيبايي به همراه خودداشتند.

لحظه موعودفرارسيد. شاهزاده هركدام ازگلدانهارابادقت بررسي كردودرپايان اعلام كرد دختر خدمتكار همسر آينده او خواهدبود.

همه اعتراض كردندكه شاهزاده كسي رانتخاب كرده كه درگلدانش هيچ گلي سبزنشده.

شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنهاكسي است كه گلي رابه ثمرسانده كه اورا سزاوارهمسري امپراتورميكند. گل صداقت. همه دانه هايي كه به شمادادم عقيم بودندامكان نداشت كه گلي ازآنهاسبزشود.

به يادداشته باشيدكه...

دوست داشتن كسيكه سزاواردوستي نيست اسراف درمحبت است

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت19:56توسط کیا | |

توی آمریکا, با هم مسابقه میدن!

توی فرانسه, همه همزمان شروع به حرف زدن میکنن!

توی ایتالیا, در مورد مد عینک و لباس جدیدشون بحت میکنن!

توی آلمان, درباره سیاستهای دولت حرف میزنن!

توی پاکستان, یه باند قاچاق تریاک تشکیل میدن!

توی عراق, برای حمله یه سربازهای آمریکایی نقشه میکشن!

توی افغانستان, اگه پول نداشته باشن کار میکنن و اگه پول داشته باشن میخوابن!

توی آذربایجان, یه بطری آب پرتقال میخرن و با هم میخورن!

توی مصر, میرن یه  جا میشینن قلیون میکشن!

توی امارات متحده عربی, ۴ نفرشون دست میزنن و یه نفرشون میرقصه!

توی روسیه, از همدیگه رشوه میگیرن!

توی ژاپن, هیچوقت ۵ نفر دور هم جمع نمیشن! چون همیشه حداقل ۳ نفرشون کار دارن!

توی هند, یا با همدیگه میرقصن و یا میرن سینما و رقص تماشا میکنن!

توی کوبا, هروقت ۲ نفر یا بیشتر یه جا جمع بشن از کاسترو تعریف میکنن!

توی سوریه, از ترس بلافاصله ار همدیگه جدا میشن!

توی چین, با هم یه شرکت راه میندازن و یه کالای ژاپنی رو کپی میکنن!

توی مکزیک, دو نفرشون دوئل میکنن و یه نفرشون ناظر دوئل میشه و دو نفر دیگه هم گیتار میزنن!

توی ایران, یا پشت سر بقیه غیبت میکنن یا روزنامه را میندازن یا یه جلسه سخنرانی ترتیب میدن یا به یه جلسه سخنرانی حمله میکنن یا از حرف زدن و سوتی های همدیگه ایراد میگیرن یا یه نفرشون رو میزارن وسط و ۴ نفر متلک بارونش میکنن یا الکی میخندن یا یه پیتزا فروشی باز میکنن یا بدون هیچ صحبتی می ایستن و چشم و سرشون رو میچرخونن و مردم رو میچرن یا یه شرکت کامپیوتر و اینترنت راه میندازن یا میرن یه چت روم توی یاهو مسنجر میسازن یا یه وبلاگ دسته جمعی میسازن یا گروه اینترنتی راه میندازن!

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت19:3توسط کیا | |

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت21:30توسط کیا | |

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت20:27توسط کیا | |

۱.عروس من بهمراه دی جی عابد

۲.نفس بریده بهمراه محسن یگانه و فرزاد فرزین

۳.ابرهای پاییزی

۴.خیانت

۵.کم تحملم

۶.متاسفم 

۷.گل سر

۸.پرنده

۹.فلسطین

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت9:44توسط کیا | |

      روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

      دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

      سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

      دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

      سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

      آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

      زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت21:5توسط کیا | |

روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.

بعدا" فهمیدم چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!

یه آه از ته دل کشید.

بعدا" فهمیدم که آه نبوده و آسم داره!

بهش یواشکی یه لبخند زدم . ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این حودداریش واسم خیلی جذاب بود.

بعدا" فهمیدم که خودداری نبوده,بلکه تا حالا تو کف اون پیکان ۵۷ بوده و تازه متوجه من شده بود !!

آروم و با عشوه اومدم جلوش. دیدم داره تند تند بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.

بعدا" فهمیدم که تیک داره و چشمک زدنش دست خودش نیست!

دوتا دستش رو خیلی مؤدب کرد تو هم و انداخت جلوی شلوارش.

بعدا" فهمیدم از ادبش نبودهچاره این ندید بدید تا من رو دیده بود ... .

اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بو به تته پته افتاده بود.

بعدا" فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.

سرش رو از شرم انداخت پایین و کفت س س س سلام.

بعدا" فهمیدم که از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.

بعد از یک سری اسم و فامیل بازی,ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه؟! گفتم: آ...آ... یادم نیست. گفت:چه جالب نویسندش کیه ؟! از این تیکه با مزش خندم گرفت.

بعدا فهمیدم که تیکه نبوده بیچاره چیزی به اسم IQ اصلا" نداره.

بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود .

بعدا" فهمیدم بوی عطر نبوده بلکه...

بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم . این حرفش به نظرم خیلی رمانتیک بود.

بعدا" فهمیدم شاش داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم .

بهش گفتم دانشگاه میری؟ گفت آره, مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.

بعدا" فهمیدم اصلا" هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه ی افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده !

بهش گفتم: داره دیرم میشه . گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم, من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش . ولی هیچوقت زنگ نزد.

بعدا" فهمیدم کادوی تولد ۳۰ سالگیش یه مبایل اسباب بازه هست که همه جا با خودش میبره.

نکات مهم:

۱-چقدر چیز میشه بعدا" فهمید !!!

۲-آدم منگل هم دل داره!!!

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت16:21توسط کیا | |

میلاد امام مهدی مبارک باد

یا مهدی


 

+نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت11:28توسط کیا | |

اول از همه بگم كه من اين حرفو كه ميگن عشق به قيافه ربطي نداره قبول
 ندارم البته در مورد عشقايي كه با يه نگاه درست ميشه !
چون اول از همه قيافه ي طرفه مقابله كه تو رو جذب ميكنه
مثلا تو كه نمي توني از دور بگي اين پسره يا اين دختره
خيلي با مزه يا خيلي وفاداره !!! اول قيافشو ميبيني و بعد
بهش دل ميبندي بعد باهاش آشنا ميشي و بعد ميتوني در
مورد اخلاقش نظر بدي  به همين دليل هم هست كه بزرگترا ميگن عشقاي
خيابوني خوب نيست چون وقتي تو عاشقشي و بعد عيب هاش
 رو ميفهمي و به خاطر عشقي كه بهش داري اونا رو ناديده ميگيري
( حضرت علي (ع) ميگه : عشق به هر چيز آدم رو كور و كر ميكنه )
 - - - - - -
اما يه جور عشق ديگه هم هست كه معمولا موفقه
توي اين عشق اول با طرف آشنا ميشي حالا به هر دليلي
( فاميل - مهموني - دوستي - تصادفي - دعوا و  .... )
بعد اخلاقش رو ميفهمي و بعد عاشقش ميشي
توي اين عشق قيافه تاثير چنداني نداره البته
جاي خودش رو داره  و چون تو اخلاقش رو فهميدي
كمتر اختلاف پيش مياد .
 - - - - - -
اميد وارم همتون به عشقتون برسيد
هم رو تو آغوش بگيريد  ( ما رو هم فراموش نكنيد !!!! )

دزدیده شده از: اینجا (همون قبلی)

+نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت11:17توسط کیا | |

عشق يه پسر به يه دختر يا عشق يه دختر به يه پسر خيلي زيباست
البته اينو يادتون نره كه فقط شما دو نفر اين زيبايي رو مي فهمين
پس از بقيه انتظار كمك نداشته باشيد انتظار نداشته باش كاري كنن

 شما به هم نزديك بشيد آخه بيشتر بزرگترا فقط فكر مي كنن دختر و پسر دنبال هوس هستن شنديدي ميگن دختر و پسر مثله پنبه و آتش هستن به نظر من مسخره هست ( البته در بعضي جاها راست ميگنا !!! )
 سعي كنيد وقتي چندين سال بعد يه عاشق رو ديدي خودت  رو فراموش نكي كه براي يه لحظه ديدنش 1000 تا كلك براي اينو اون سوار مي كردي
و سه چهار نفر رو هم سر كار ميزاشتي

دزدیده شده از:اینجا

+نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت11:4توسط کیا | |

روزی كه دلم پيش دلت بود گرو

دستان مرا سخت فشردی كه نرو

روزی كه دلت به ديگری مايل شد

كفشان مرا جفت نمودی كه برو

+نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت9:27توسط کیا | |

میدانم دیر کرده ام,می دانم خیابان ها تمام شده اند و پاهای من هنوز نرسیده اند. میدانم بنفشه های پارسال دیگر بر  نمیگردند و عقربه های ساعت حتی یک ثانیه هم منتظر نمی مانند پاره های روحم روی دفترم است هر چه دستم را دراز میکنم نمی توانم ستاره ای بچینم هر چه جستجو میکنم نمیتوانم تو را لمس کنم. میتوان از گل سرخی که در ترانه هایم شکفته است پرسید میتوان از همه رهگذرانی که در پیاده روی های دلتنگی زیر باران مانده اند پرسید, یا نه از اولین پرنده ای که فردا بیدار میشود پرسید. خدایا مرا دریاب! همه امیدم به توست نا امیدم مکن                      

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت13:5توسط کیا | |

شنبه نگاهي عاشقانه مست شدم! يكشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم. دوشنبه: همچو ليلي عاشق صحرا شدم! سه شنبه: بي وفايي كرد و من گريان شدم. چهارشنبه: اسير هجرانش شدم. پنج شنبه: او رفت و من درعاشقي فاني شدم! جمعه: بي او تنها شدم و از تنهايي مردم

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت12:52توسط کیا | |

پروفسور کورت پترواین در کتابی مینویسد :

-عشق میهمانی مودب است,ورودش را با ضربه های قلب اعلام میکند.

-عشق واقعی حسادت نمیشناسد.

-عشق واقعی هرگز کور نیست چرا که واقعیت وجود دیگری را میبیند.

-عشق واقعی هرگز نمیتوان به نفرت تبدیل شود.

-عشق تنها چیزیست که با بخشیدن رشد میکند.

-بهترین ملاک برای شناختن میزان عشق دو نفر به یکدیگر این است که تصویر پیر شدن آنها درکنار یکدیگر هر دو را خوشحال کند

 censored

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت14:56توسط کیا | |

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت14:33توسط نازنین | |

انرژی هسته ای حق مسلم ماست

جمع آوری دیش های ماهواره ای حق مسلم ماست

سقوط مکرر هواپیماهای فرسوده و دست سوم حق مسلم ماست

 

سنگسار شدن زنان و مردان شوربخت حق مسلم ماست

پایمال شدن حق و حقوق اقوام  کرد . لر . ترک . بلوچ و .... حق مسلم ماست

اعدام نوجوانان زیر 18 سال به بهانه واهی حق مسلم ماست

 

تحریم اجتماعی اقتصادی مملکت ما توسط دولتهای دیگر حق مسلم ماست

کشته شدن جوانان مبارز در زندان های انفرادی حق مسلم ماست

بسته شدن فله ای روزنامه ها  حق مسلم ماست

 

زندانی شدن تمامی آزادیخواهان و شکنجه شدنشان حق مسلم ماست

فرار تحصیل کردگان دانشگاهی و فرار استعدادهای درخشان  حق مسلم ماست

تن فروشی دخترکان نوجوان برای امرار معاش خانواده حق مسلم ماست

 

صادرات دختران و زنان ایرانی برای روزپی گری به ممالک عربی حق مسلم ماست

تعطیل شدن هزاران کارخانه و کارگاه کوچک و بزرگ حق مسلم ماست

بیکاری فارغ التحصیلان دانشگاهی حق مسلم ماست

 

اخراج هزاران کارگر و کارمند آزادیخواه حق مسلم ماست

زندانی شدن صدها روشنفکر و استاد و اندیشمند حق مسلم ماست

تعطیلی گردهمائی های اقلیتهای مذهبی حق مسلم ماست

 

کتک خوردن ومورد تجاوز قرار گرفتن مادران و خواهرانمان توسط نیروی

انتظامی رهبر فقط بخاطر شرکت در یک گرد همائی حق مسلم ماست

اعدام دسته جمعی زندانیان سیاسی و یافتن گورهای دسته جمعی

در مناطق مختلف حق مسلم ماست

 

مسدود کردن هزاران سایت کامپیوتری و فیلتر کردن اینترنت حق مسلم ماست

دستگیری وبلاگ نویسان و مسدود کردن هزاران وبلاگ حق مسلم ماست

تحمل ملایان سوسمار خور و هزاران حرامزاده انها  حق مسلم ماست

 

همه گیر شدن و اپیدمی شدن مواد مخد ر و اعتیاد گسترده بین جوانان و نوجوانان حق مسلم ماست

افسردگی اجتماعی احاد مردم ناشی از فشارهای غیر اخلاقی حکومتی حق مسلم ماست

و .............................................................. حق مسلم ماست

 

جمهوری اسلامی حق مسلم ماست

 

یکمی هم سیاسی نوشتم یعنی من ننوشتم بازم دزدیدم اینبار به این وبلاگ حتما" سر بزنید (سیاسی)

شراب سرخ

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت23:59توسط کیا | |

1. دوستت دارم ،  نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر  شخصيتي كه  من در هنگام  با تو بودن پيدا مي كنم.

2. هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه  چنين  ارزشي دارد  باعث اشك ريختن تو نمي شود.

3. اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ،  به اين  معني نيست  كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد  ولي  قلب تو را  لمس كند .

5. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن  است كه  در كنار او باشي  و بداني  كه هرگز به او نخواهي رسيد .

6. هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد  عاشق لبخند تو شود.

7. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ،  ولي  براي بعضي  افراد تمام دنيا هستي.

8. هرگز وقتت را  با كسي كه حاضر نيست  وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

9. شايد خدا خواسته  است كه ابتدا  بسياري  افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص  مناسب را ،  به اين ترتيب. وقتي  او را يافتي  بهتر مي تواني شكرگزار  باشي.

10. به چيزي  كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

11. هميشه افرادي هستند  كه تو را مي آزارند  ،  با اين حال  همواره به ديگران  اعتماد كن  و فقط مواظب باش  كه به كسي  كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.

12. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش  كه خود را  مي شناسي  قبل از آنكه  شخص ديگري را بشناسي  و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

13. زياده از حد  خود را تحت فشار نگذار ،  بهترين چيزها  در زماني اتفاق مي افتد  كه انتظارش را نداري .

 

گابريل گارسيا ماركز

 دزدیده شده از:gold sms

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت9:41توسط کیا | |

d

x

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت23:1توسط نازنین | |

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست

به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم

يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا

دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم

يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست

دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم

يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم

طلب سوختن بال و پر کس نکنيم

+نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت22:43توسط کیا | |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت0:9توسط کیا | |

ز درد عشق تو با کس حکایتی که نکردم          چرا جفای تو کم شد؟ شکایتی که نکردم

چه شد که پایدلم از دام خویش رهاندی؟          از آن اسیر بلاکش,حمایتی که نکردم

                                                                                                                                 ((رهی معیری))۱۳۲۲

+نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت23:52توسط کیا | |

يکي به پسرش مي گه مي خواهم برايت زن بگيرم. پسر مي گه نه حالا باشه  ... ميگه : دختر بيل گيتسه ! نمي خواهي  ؟ پسر لبخند ميزنه و ميگه : باشه! بعد ميره پيش بيل گيتس و مي گه :دخترتو عروس نمي کني؟  مي گه نه!  ميگه : پسر من معاون رييس جمهوره ها ! بيل گيتس لبخند مي زنه و ميگه :باشه! بعد ميره پيش رييس جمهور ميگه : معاون نمي خواي ! ميگه نه ! ميگه : اگه داماد بيل گيتس باشه چطور ! رييس جمهور لبخند مي زنه و ميگه :باشه ..... سياست و حال کردي

+نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت17:23توسط کیا | |

شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم  متوجه  نگاه سنگينش  شدم   هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم  يك بار  كه از  جلوي  هم در اومديم  نزديك  بود  به هم  بخوريم  صداشو نازك كرد    گفت  :  ببخشيد

 من كه مي دونم  منظورش  چي بود  تازه ساعت  9:30  هم كه  داشتم بورد  را  مي خوندم  اومد  و پشت سرم  شروع  به خوندن  بورد كرد  آره دقيقا  مي دونم منظورش چيه  اون مي خواد  زن  من  بشه

بچه ها مي گفتن  اسمش مريمه

  از خدا  پنهون  نيست  از شما  چه پنهون  تصميم  گرفتم  باهاش  ازدواج  كنم

  يك شنبهامروز  ساعت  9  به دانشكده  رفتم  موقع  تو سرويس  يه خانمي  پشت سرم نشسته بود  و  با رفيقش  مي گفتن  و  مي خنديدن  تازه به من گفت آقا ميشه  شيشه  پنجرتون رو ببندين   من كه مي دونم منظورش چي بود  اسمش  رو مي دونستم  اسمش  نرگسه

 مث  روز  معلوم  بود  كه  با اين  خنديدن  مي خواد  دل منو  نرم كنه  كه بگيرمش  راستيتش  منم از اون  بدم  نمي آد  از خدا پنهون نيست  از شما چه پنهون  تصميم گرفتم با نرگس  هم ازدواج كنم

 دوشنبه :   امروز  به محض  اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس  رفتم   بعد از  كلاس  مينا يكي  از همكلاسيهام  جزوه منو   ازم  خواست   من كه مي دونم  منظورش  چي بود  حتما  مينا  هم علاقه داره   با من ازدواج كنه  راستيتش  منم  از مينا بدم نميآد  از خدا پنهون نيست  از شما چه پنهون  تصميم  گرفتم با مينا هم ازدواج  كنم

 سه شنبه :   امروز  اصلا  روز  خوبي  نبود  نه از مريم  خبري  بود  نه از نرگس  نه از مينا  فقط  يكي  از من پرسيد  آقا ببخشيد  امور دانشجويي  كجاست ؟

  من كه مي دونم  منظورش  چيه ولي  تصميم نگرفتم  باهاش  ازدواج  كنم  چون كيفش  آبي رنگ  بود   حتما استقلاليه   وقتي كه جريان  رو  به دوستم  گفتم  به من گفت  :  اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته     ولي  من مي دونم  رفيقم  به ارتباطات  بالاي  من  با دخترا حسوديش مي شه   حالا به كوري  چشم  دوستم هم كه شده   هر جور شده  با اين  يكي  هم ازدواج مي كنم

چهار شنبهامروز  وقتي  كه داشتم  وارد  سلف مي شدم  يك مرتبه  متوجه شدم  كه از دانشگاه  آزاد  ساوه  به دانشگاه ما اردو اومدند يكي  از دختراي  اردو  از من پرسيد  :  ببخشيد  آقا  دانشكده پرستاري كجاست ؟    من كه مي دونستم  منظورش  چيه   اما تو كاردرستي  خودم  موندم كه چه طور اين دختر  ساوجي   هم منو شناخته  و  به من علاقه پيدا كرده   حيف اسمش  رو  نفهميدم  راستيتش  از خدا پنهون نيست  از  شما چه پنهون   تصميم گرفتم  هر طور شده پيداش  كنم  و  باهاش  ازدواج كنم طفلكي  گناه  داره   از عشق من پير مي شه

پنج شنبهيكي  از دوستهاي   هم دانشكده ايم  به نام  احمد منو  به تريا دعوت كرد   من كه مي دونستم  از اين نوشابه خريدن  منظورش  چيه  مي خواد كه من بي خيال  مينا بشم  راستيتش از خدا پنهون نيست  از شما چه پنهون  عمرا قبول كنم

  جمعه : امروز  ضبح  در خواب شيريني  بودم  كه داشتم  خواب  عروسي  بزرگ  خودم  رومي ديدم  عجب شكوهي  و عظمتي  بود داشتم  انگشتم  رو توي  كاسه عسل  فرو ميكردم  و.... مادرم يك هو  از خواب بيدارم كرد   و گفت برم  چند تا نون بگيرم   وقتي  تو صف  نانوايي  بودم دختر خانمي  از من پرسيد   ببخشيد   آقا صف پنج تايي ها  كدومه ؟  من كه مي دونم  منظورش  چي بود  اما عمرا باهاش  ازدواج كنم

 راستش  از خدا پنهون  نيست از شما  چه پنهون  من از دختري  كه به نانوايي  بياد خيلي خوشم نمياد

  شنبه : امروز  صبح زود  از خواب بيدار شدم  صبحانه را خوردم  و  اودم كه راه بيفتم  مادرم گفت :  نمي خواد دانشگاه بري  امروز  جواب نوار مغزت  آماده ست  برو  از بيمارستان بگير

 راستيتش  از خدا پنهون  نيست  از شما چه پنهون مردم  مي گن  من مشكل رواني  دارم

دزدیده شده از: goldsms.mihanblog.com

+نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت15:43توسط کیا | |

خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفر بشکني بعد بفهمي دوستت نداره خيلي سخته دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني خيلي سخته گريه کني ولي بهونه نداشته باشي خيلي سخته صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه خيلي سخته کسي که تمومه زندگيت رو به پاش ريختي با بي رحمي تو چشات نگاه کنه بگه# دوستت ندارم # خيلي سخته مجبور باشي سخترين چيزا رو تحمل کني خيلي خيلي خيلي سخته نا فرجام عاشق باشي

+نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت15:33توسط کیا | |

1_ يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.
2_ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.
3_در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجه
4_سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.
5_تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.
6_ دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه.
7_ پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.
8_ رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاهمشون خوشگل، هستند.
9_توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.
10_ يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.
11_در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.
12_مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.
13_ سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...
14_تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.
15_بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه.
16_ و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كارندارم (منضورم رو تخت خواب نيستا).
17_اگه كسيرو دوسش دارين برين خواستگاريش (نكته: اين كار ريسكش خيلي بالاس اگه شازده بگه نه سوجه خنده 1 سال فاميلاتون رديفه).
18_حداقل يه 206 داشته باشين كه طرف به خاطر ماشين هم كه شده بياد 2تا بشين بده 9 ماه 3 تا بشين.
19_اون يارو كه با اسب سفيد ميادوبي خيال شين.
20_ اگه از همه كس قطع اميد كردين يه سر بياين اينجا

دزدیده شده از:saeed_habibi20032004.persianblog.com

+نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت15:43توسط کیا | |

دوران نوجواني:

تو كوچه فوتبال بازي نكن

ماشين معلمت رو پنچر نكن

با دوستانت ترقه بازي نكن

مديرت رو مسخره نكن!؟

كامپيوتر بازي نكن

پول تو جيبي ات رو خرج نكن

تو كلاس تقلب نكن

با صداي بلند خنده نكن

دوران دانشگاه:

رشته اي كه دوست داري انتخاب نكن

24ساعته چت نكن 

در سياست دخالت نكن

چراغ قرمز رو عشقي رد نكن

با موبايلت بازي نكن

سركلاس شوخي نكن

آرايش نكن

دوره سربازي:

موهاي سرت رو بلند نكن

رويت رو زياد نكن

از اوامر سرپيچي نكن

از پادگان فرار نكن

با اسلحه بازي نكن

درگيري ايجاد نكن

اعتراض نكن

به جز خدمت به چيز ديگري فكر نكن

دوره متاهلي:

موبايلت رو قايم نكن

با مردم شوخي نكن

با افراد مجرد رفت و آمد نكن

بچه رو محدود نكن

بچه رو تنبيه نكن

بچه رو به هيچ چيز مجبور نكن

دوران پيري:

نوه ات رو لوس نكن

پولت رو خرج نكن

هوس جووني نكن

لباس شاد تنت نكن

با پيرهاي ديگه معاشرت نكن

به آينده فكر نكن

!تو وصيت نامه ات كسي رو فراموش نكن؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت19:4توسط نازنین | |

دنگ...، دنگ

          

ساعت گیج زمان در شب عمر

            

می زند پی در پی زنگ.

         

زهر این فکر که این دم گذر است

         

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

         

لحظه ام پرشده از لذت

         

یا به زنگار غمی آلوده است.

        

لیک چون باید این دم گذرد،

         

پس اگر می گریم

        

گریه ام بی ثمر است

      

و اگر می خندم

         

خنده ام بیهوده است.

            

                

دنگ...، دنگ...

         

لحظه ها می گذرد.

        

آنچه بگذشت، نمی آید باز.

         

قصه ای هست که هرگز دیگر

         

نتواند شد آغاز.

         

          

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

            

بر لب سرد زمان ماسیده است.

         

تند بر می خیزم

        

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

          

رنگ لذت دارد، آویزم،

          

آنچه می ماند از این جهد به جای:

           

خندهء لحظهء پنهان شده از چشمانم.

       

و آنچه بر پیکر او می ماند:

         

نقش انگشتانم.

        

            

دنگ...

       

فرصتی از کف رفت.

        

قصه ای گشت تمام.

          

لحظه باید پی لحظه گذرد

          

تا که جان گیرد در فکر دوام،

         

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

        

وارهانیده از اندیشهء من رشتهء حال

 

وز رهی دور و دراز

      

داده پیوندم با فکر زوال

         

پرده ای می گذرد،

        

پرده ای می آید:

        

می رود نقش پی نقش دگر،

            

رنگ می لغزد بر رنگ.

           

ساعت گیج زمان در شب عمر

       

می زند پی در پی زنگ:

        

       

دنگ...، دنگ...،

      

دنگ...

      

سهراب سپهری

+نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت19:0توسط نازنین | |