تبليغاتX
عروسک زشت

عروسک زشت

آنچه هستي هديه خداوند به توست و آنچه مي شوي هديه تو به خداوند است

جوانان ایرانی-قسمت اول

 

 

طرفای عصر بود می رم یه سر خونه که 60 تومن وردارم .... می بینم دمه درب خونه ماشین بابا هستش می رم تو می بینم تو حال نشسته خیلی هم عصبانی تو دلم گفتم خوب شد که هست یه 100تومن راحت الان ازش می تونم بگیرم....

سلام بابا.

پدر بسمت پسر میاد جلوش وامیسته و می خوابونه تو گوش پسر....

چطور تونستی با اون دختر اینکارو انجام بدی ؟

درمورد کدوم دختر صحبت می کنی؟

امروز عسل زنگ زده بوده خونه با مامانت صحبت کرده بوده همچی رو هم گفته بوده.

پسر یه لحظه ماتش می بره

داره دروغ می گه من این دختر خیلی کم می شناسمش بابا باور کن...

 

پدر نمی ذاره پسر حرفش رو ادامه بده......

ببین کوروش من تاحالا برات هیچی کم نذاشتم گفتی موبایل می خوای برات گرفتم، گفتی هفته 100تومن پول توجیبی می خوای بهت می دم،گفتی ماشین می خوای برات رفتم بی ام و خریدم گفتی دلم می خواد مجرد باشم برات یه آپارتمان همین کنار خودمون خریدم.. اما نمی ذارم که تو سواستفاده کنی و هر غلطی که بخوای بکنی حالام خوب گوشات رو باز کن ببین چی می گم بخاطر غلطی که کردی باید با این دختر ازدواج کنی فهمیدی یا نه؟

تو غلط می کنی می خوای آبروی منو ببری؟.....مرد صداش رو بالا می بره...... فکر کردی کی هستی چون تک فرزندی برات هرچی خواستی فراهم کردم می ذارم هر غلطی که می خوای بکنی؟؟

من ازدواج نمی کنم شمام هرکار دلتون می خواد بکنید

_خوب گوشات رو باز کن یا ازدواج می کنی یا هرچی بهت دادم ازت پس می گیرم.

اصلا حالا که اینجور شد امکان نداره نه با این بلکه با هیچ دختره دیگه ام ازدواج کنم منو الکی تهدید نکن...

_تو هنوز جوجه تر از اونی که بخوای جلوی من واستی کلید ماشین،موبایل ، کیف پولت رو بده....

پسرک خیلی بهش بر خورد ولی برای اینکه غرورش رو خورد نکنه.......

بیا این کلید، این موبایل، اینم کیف پولم حالا می خوای چجور منو وادار به ازدواج کنی ها؟

_برو از خونه من بیرون هروقت آدم شدی برگرد...

پسرک خواست بره از درب خونه بیرون که......

_واستا کلید آپارتمانت رو هم بده بعد گورت رو گم کن....

پسرک احساس می کنی بخاطر یه دختر خورد شده...... کلید رو از جیبش در میاره و پرت می کنه رو زمین و از خونه خارج می شه..........

مرد این چه کاری بود که کردی اگه الان برای بچمون اتفاقی بیوفته چی؟

ساکت شو زن این الان24 سالش فکر کرده چون بهش همچی دادم هر غلطی که می خواد می تونه بکنه بذار بره دوروز تو اجتما ببینه دنیا دسته کیه...دوروز که بگذره ببینه کسی نیست که مرتب پول بهش بده اونقت آدم می شه..

..............

پسرک از خونه اومده بیرون فکر نمی کرد بخاطر عسل کارش به اینجا کشیده بشه....

با خودش گفت من بارها خرج مجید رو دادم پس حتما امشب پول منو می ده بعد دوروز هم بابا و مامان میان دنبالم هرچی باشه من تک فرزندم و نمی تونن منو زیاد تنبیه کنن........

.............

سلام مجید.

_سلام کوروش چطوری خوبی؟

نه زیاد.

_چرا کوروش؟

هیچی تو خونه حرفم شده زدم بیرون بابام هم همه چیزو ازم گرفته بخاطر اینکه بعد جریان عسل زدم زیر همچی.

_خوب برو بگیرش.

واسه چی برم بگیرمش صدتا بهتر از اون رو می شناسم من واسه .... با این دوست بودم الانم قصد ازدواج ندارم دارم کیفم رو می کنم خوب این تیکه ها کی سروکلشون پیدا می شه؟

_میان تا نیم ساعت دیگه پول که آوردی؟

نه گفتم که فعلا با بابام دعواییم همچی رو ازم گرفته!

_پس الان می خوای چیکار کنی؟

تو می دی دیگه!

_جون کوروش ندارم!

پسرک عرق سردی رو بدنش می شینه...

خیلی نامردی مجید.... خیلی نامرد....

پسرک می ذاره میره...

مجید داد می زنه.....

_کوروش باور کن ندارم ....

.......

تلفن عمومی...

سلام علی چطوری خوبی؟

ببین علی با بابان حرفم شده امشب هیچ جارو ندارم برم می تونم امشب بیام خونتون؟

باشه..... درک می کنم بالاخره تو یه خواهر بزرگ داری قربانت....

.........

سلام وحید خوبی؟ منکه نه الان تو خیابونم .......با بابام حرفم شده...... می تونم امشب بیام خونتون؟.........درک می کنم مامان بابات گیرن....... نه قربانت..

........

پسر به همه اون دوستایی که فکر می کرد می تونه بره خونشون زنگ زد اما هرکسی یه بهونه ای ساخت ساعت نزدیک 11شب بود و اون تو پارک روی یکی از نیمکت ها نشسته بود مردی به سمتش میاد با قیافه کثیف و صورتی که معلوم بود معتاد...می شینه کنار پسر....پسر یکم می ترسه چون با اینجور آدما هیچوقت سروکار نداشته.....

_بهت نمیاد اهل کارتون خوابی باشی.

چرا کارتون خوابم چطور؟

خنده ای تلخی مرد می کنه...

از ظاهرت معلومه از این بچه پولدارایی که از خونه قهر کردی.

خوب منظور؟

اینجا گرگ زیاد داره حواست نباشه از بین می برنت پاشو برو خونت.

بتو ربطی نداره خودم از پس همه بر میام، تو نگران خودت باش که معتادی.

پسر می خواست با این شکل حرف زدن نذاره که مرد بفهمه که می ترسه....

_بچه جون اگه من معتادم، اگه می بینی سروضعم اینه، بخاطر امثال تو بچه قرتی ،مامانی که من اینجورم، حالام خوب گوشات رو باز کن من فقط خواستم بگم که بری حالا می خوای بمون.

و مرد پا می شه در حالی که تکون تکون می خورد شروع به حرکت می کنه.....

5 دقیقه بعد چندتا جوون به سمتش میان قافل از اینکه اینا دوستای همون مرد هستن....

میان دور جوون رو می گیرن.......

اين داستان ادامه دارد ...

 

منبع

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت16:22توسط کیا | |

 

---

والا دفعه‌هاي قبلي اينطوري نبود. از آزمايش و اين حرفها خبري نبود به خدا! ولي اينبار گفتن تا اسم آقا داماد رو صدا کرديم بايد بره آزمايش ادرار و خون و غيره بده! روي صندلي نشستم و منتظر موندم براي آزمايش اعتياد. يه آقاي قدبلند و لاغر مردني که انگار‍ تازه از سر منقل پاشده و اومده که آزمايش اعتياد بده، يه گالن آب گرفته بود دستش و قٌـلـٌپ قـٌلـٌپ ميرفت بالا، از اينور به اونور سالن قدم ميزد و زير لب غر ميزد که اي بابا! هرچي آب ميخوريم “نمياد که نمياد”‌‌!

 

بعد از ده دقيقه‌ صدام کردن و من هم رفتم به سوي “دستشويي برادران”. آقاي “مسئول نظارت بر امور جيش(!)” اونجا روي چهارپايه نشسته بود. تا من رو ديد لبخندي زد و گفت: ” آقاي داماد! مبارک باشه ايشالله!”. بوي تند دستشوئي داشت خفه‌ام ميکرد. به زور لبخندي زدم و تشکر کردم. يه ليوان يکبار مصرف (خالي) بهم تعارف کرد تا پر تحويلش بدم! زير چشمي‌ نگاهي کرد و گفت: “شيريني ما هم فراموش نشه!”‌. يه دستم ليوان و ساير مخلفات(!) بود، با اون يکي دستم  500  تومن از جيبم درآوردم و به طرف دادم.

 

بعد گفتن صداتون ميکنيم براي آزمايش خون. صدام که کردن، رفتم توي يه اتاق ديگه. خانوم دکتر لبخندي زد و گفت: “به‌به! چه آقا دوماد خوش‌تيپي! مبارک باشه!”. سوزن آمپول رو تا اونجا که ميرفت فرو کرد توي رگ من بدبخت و گفت:” البته شيريني ما فراموش نشه‌ها!”‌. يه دستم به پنبه الکل روي بازوم بود، با اون يکي دستم  500  تومن از جيبم درآوردم و به خانوم دکتره دادم.

 

از اتاق آزمايش خون که اومدم بيرون همون آقا لاغره رو ديدم که داشت با مسئولين اونجا جر و بحث ميکرد که: “آقا باور بفرمائيد هرچي آب ميخورم نمياد! ميشه من برم فردا بيام براي آزمايش”؟؟

گفتن کلاس معارفه و آموزش قبل از ازدواج تشکيل ميشه، بايد بريم دو تا کتاب تهيه کنيم و بريم سر کلاس تا آموزش ببينيم! يه خانومه بود که کتابهاي درسي(!) رو توزيع ميکرد، لبخندي زد و گفت: “مبارک باشه آقاي دوماد!”‌. دو تا کتاب آموزشي رو بهم داد و گفت: “البته شيريني ما هم فراموش نشه!”. يه دستم به کتابها بود، با دست اون يکي دستم  500  تومن از جيبم درآوردم و به دختره دادم.

 

همراه با بقيه آقا دومادها سر کلاس توجيهي که رفتيم، آقاي دکتر با يه فيلم ويدئويي وارد اتاق شد. گفت آقايون دومادها خسته نباشيد! يه سري آموزشهاي قبل از ازدواج هست، البه شماها ماشالله همتون خودتون واردين!، يه جعبه هم اونجا رو اون ميزه، شيريني هاتون فراموش نشه!!” ، فيلم رو گذاشتو و خودش بدو بدو از اتاق خارج شد!

 

و اما اين فيلم خودش ماجرائي داشت! اولش که از همون اولين روز خلقت شروع کرد!:

 

“..و خداوند زمين را از دو جنس نر و ماده آفريد…”!

 

دو تا مرغابي نشون داد که احتمالا نر و ماده بودن و توي ‌برکه داشتن با هم شنا ميکردن. دو تا ميمون نشون داد که توي جنگل از اين شاخه به اون شاخه مي‌پريدن و جيغ جيغ ميکردن! يه روباه نشون داد با دوتا بچه روباه که باباشون احتمالا رفته بود اداره‌(!) يا دنبال شکار يه لقمه نون حلال براي زن و بچه‌اش. دو تا مرغ عشق نشون داد که داشتن نوکهاشون رو به هم ميزدن و درگوش هم شماره تلفن رد و بدل ميکردن و انداخته بودشون تو قفس! خلاصه يه  5  دقيقه‌اي رازبقا نشون داد، بعد يهو دوربين يه شات گرفت از ميدون امام حسين و صف اتوبوس خط تهرانپارس و برادران و خواهراني که غيورانه مثل مور و ملخ (همون راز بقاهه!)‌ كنار هم بودن! خلاصه ديگه کاملا بهمون ثابت شد که زمين از دو جنس نر و ماده آفريده شده!

 

بعد يه آقا دکتر مهربوني رو نشون داد که اومده بود و توصيه‌هاي ايمني ميداد! ميگفت ميخواين زنتون رو بوس کنين سعي کنين قبلش حموم برين که تنتون بوي عرق نده، دندوناتون رو مسواک بزنين، موهاتون رو قشنگ شونه کنيد. گفت خانومها هم بايد ياد بگيرن که تا شوهرشون مياد خونه آب دستشونه بزارن زمين و برن يه ليوان آب خنک براي شوهرشون بيارن! لباس آراسته بپوشن و با آغوشي باز از همسرشون پذيرايي کنن. يه آقاي هم نشون داد که اومد و اون هم همين رو گفت. گفت که اگر خانوم خانه “با آغوش باز” باشد اين از هر عبادتي بهتره. بعد باز دوباره آقاي دکتر اومد که بگه مسواک نشه فراموش! بعد گفت: اگه شوهر اومد خونه و ديد زنش حال نداره که برن خونه آقا ناصر اينها، بنده خدا رو زور نکنه که پاشو بريم پاشو بريم. بعد گفت که بايد به همسر خود احترام بگذاريم و براشون گل بخريم و از زحمات و زرشک پلوهائي که براي ما مي‌پزن تشکر کنيم. بعد دوباره آقاي روحاني اومدن و گفتند که: آن روزِي که رفتار شوهر با همسر از روي مهر و محبت نباشد، همانا آنروز بر زن و شوهر حرام است. به همسران خود احترام بگذازيد

 

بعد بهمون ياد دادن که چگونه سر صحبت را آغاز کنيم! يک نمايش نشون دادن با يک آهنگ زمينه رومانتيک. يه ميز گرد بود يه دختره اونطرف نشسته بود، يه پسره از اين طرف اومد با يه شاخه گل رز! شاخه گل رو گذاشت روي ميز و اينطرف ميز نشست. بعد هر دوتاشون خنديدن و عشوه اومدن! لبهاشون تکون ميخورد (يعني داشتن با هم حرف ميزدن!)‌ آهنگ رومانتيک هنوز بود! بعد تصوير آروم آروم رفت و دوباره اومد. اينبار ميز هنوز بود، گل هنوز بود، آهنگ رومانتيک هنوز بود، ولي اينور و اونور ميز کسي نبود!!! بعد دوباره آقاهه اومد و گفت: ديدين بهتون گفتم با همسر خود مهربون باشين بد نمي‌بينين؟؟!” خلاصه کلي آموزش ديديم، با چيزهاي ديگه!

 

و ما از اون به بعد در کنار همسرمون به خوبي و خوشي زندگي کرديم!

 

انشالله خدا نصيب همه کنه که ازدواج کنن! هيچي نداشته باشه، حداقل اين حسن رو داره که ميرين سر اين کلاسها و يه خورده ميخندين!

منبع

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت1:54توسط کیا | |

---

به یک دانشجوی مهندسی ، و یک دانشجو فیزیک و یک دانشجو ریاضیات، هر کدام 150 دلار دادند و از آنها خواسته شد که با استفاده از این پول ، ارتفاع یکی از هتل های شهر را که دانشگاه در آن قرار داشت. با دقت محاسبه کنند. سه دانشجو با اشتیاق فراوان برای انجام این محاسبه دنبال تهیه ملزومات رفتند.دانشجوی فیزیک اول به یک مغازه ساعت فروشی رفت و یک کرونومتر خرید و بعد ، از یک فروشگاه چند گوی فلزی به اندازه های مختلف خرید و سپس به یک لوازم التحریری رفت تا یک ماشین حساب بخرد و آخر سر هم چند نفر از دوستانش را خبر کرد تا در این کار به او کمک کنند . این دانشجوی فیزیک زمانی را که هر یک از گوی ها را از پشت بام هتل به زمین رسید اندازه گرفت و بعد با محاسبه زمانهای سقوط گوی ها و فرمول های فیزیکی ، ارتفاع هتل را به دست آورد. دانشجوی ریاضیات منتظر شد تا خورشید کمی پایین برود و بعد ، زاویه سنج و شاقول و متری را که خریده بود از کیفش در آورد طول سایه را اندازه گرفت ، زاویه خطی که نوک پشت بام هتل را به نوک سایه آن متصل می کرد محاسبه کرد و بعد با استفاده از فرمول های مثلثات ارتفاع هتل را تعیین کرد. واضح است که با این همه کار ، آنها دیگر فرصت نکردند برای امتحان فردایشان به اندازه کافی مطالعه کنند و همین باعث شده بود تا زیاد سر حال نباشند. روز بعد این سه دانشجو یکدیگر را در دانشگاه دیدند ، در حالی که سر حالی دانشجوی مهندسی باعث تعجب دو دانشجوی دیگر شده بود. آنها طریق محاسبه ارتفاع هتل را از هم پرسیدند و وقتی توضیحات دانشجوهای ریاضیات و فیزیک به پایان رسید دانشجوی مهندسی با قیافه حق به جانب روش خود را به این شکل توضیح داد : کاری نداشت ! من پیش مسئول پذیرش هتل رفتم یک دلار به او دادم و پرسیدم ارتفاع هتل چند متر است بعد با 149 دلار باقی مانده باقی روز را حسابی خوش گذراندم.

منبع

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت15:3توسط کیا | |

آرتوراشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد او از سراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟

آرتور در پاسخش نوشت:

دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند. ۵ ميليون ياد ميگيرند كه چگونه تنيس بازي كنند.
۵۰۰ هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي ياد مي گيرند. ۵۰ هزارنفر پابه مسابقات مي گذارند. ۵ هزار نفر سرشناس مي شوند. ۵۰ نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي كنند. ۴ نفربه نيمه نهائي ميرسند و دو نفر به فينال.....
و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
و امروز هم كه ازاين بيماري رنج ميكشم هرگز نميگويم خدايا چرا من؟

 

منبع

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت20:54توسط کیا | |

در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شدند.

ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثلا قايم موشك.

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله منم چشم ميذارم.

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

ديوانگي چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن;

يك.. دو..سه.....همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند...

لطافت خودش را به شاخ ماه آويزان كرد....

خيانت داخل انبوهي از زباله ها قايم شد...

اصالت به ميان ابرها رفت وهوش به مركز زمين رهسپار شد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رهسپار شد

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم داخل يك چاه عميق رفت.

آرام آرام همه پنهان شده بودند.

ديوانگي همچنان مي شمرد:

هفتاد و سه...هفتاد و چهار.....

اما هنوز عشق معطل بود و نمي دانست كجا برود. تعجبي هم ندارد پنهان كردن عشق خيلي سخت است.

ديوانگي داشت به عدد صد مي رسيد كه عشق پريد وسط يك دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگي فرياد زد: دارم ميام..دارم ميام....

همان اول كار تنبلي را پيدا كرد.تنبلي اصلا تلاش نكرده بود كه پنهان شود.

بعد هم نظافت را پيدا كرد و خلاصه نوبت به ديگران رسيد.

اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگر خسته شده بود، حسادت حسوديش گرفت و آرام آرام در گوش او گفت:عشق پشت گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه از درخت كند و آنرا با قدرت زياد داخل گلهاي رز فرو برد.

صداي ناله اي بلند شد...عشق از پشت شاخه ها بيرون آمد... دستهايش را جلوي صورتش گرفت و از ميان انگشتانش خون مي چكيد.......

شاخه ي درخت چشمهاي عشق را كور كرده بود.

ديوانگي كه بدجوري ترسيده بود با شرمندگي گفت:حالا من چكار كنم؟ چطور مي توانم جبران كنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست تو ديگه كاري نمي تواني بكني. فقط ازت خواهش مي كنم از اين به بعد يار من باش و همه جا همراهم، تا راه را گم نكنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه با همديگه به احساس آدمهاي عاشق پيشه سرك مي كشند

منبع

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت16:40توسط کیا | |

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند . در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند, اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم . همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند, اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد در توالت را زد و گفت: بلیط لطفا"! بعد در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون, مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمرکایی ها مه این را دیدند به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.  وقتی به ایستگاه رسیدند, سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند , اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید : چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟  یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند , سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت : بلیط , لطفا"!

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت23:26توسط کیا | |

---

با تلاش دوستان و شیتیل و اینا بخشی از سوالات این آزمون بدست آمد. برای دریافت ریز تمامی سوالات با در دست داشتن کارت سوخت خود به نزدیک‌ترین پمپ بنزین نزدیک محل زندگی خود مراجعه کرده و سوالات را طبق سهمیه بندی پیوست دریافت کنید. برای همه داوطلبان علم و دانش و مدرک آرزوی سلامتی می‌کنیم.

ریاضیات و فلسفه

زمان پاسخ گویی: 12دقیقه

1-پسر دکتر [...] چهار دستگاه ماشین دارد؛ پژو 206 برای چرخش، بنز 2006 برای نرمش، ماکسیما4 در برای گردش‌های دونفره، تویوتا کرولا برای حضور در شب. پس از سهمیه‌بندی، چگونه می‌تواند به تمام کارهایش برسد.

الف) با روزی 3لیتر بنزین به همه کارهایش می‌رسد.

ب) از کارت سوخت مخصوص آقازاده‌ها استفاده می‌کند.

ج) به صورت گردشی از ماشین‌هایش استفاده می‌کند.

د) پاپا در عرض سه سوت همه ماشین‌ها را نمره دولتی می‌کند.

هـ) هواپیما می‌خرد و به ریش همه‌ی ما می‌خندد.

                      ادامه مطلب...


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت15:57توسط کیا | |

همه ما وقتی کلمه مادر را میشنویم، یه جورایی یک موجود مقدس و نورانی و فوق‌العاده مهربان و دلسوز را در ذهنمان مجسم میکنیم اما در مورد پدر اینجوری نیست. این اجماع در مورد پدرها وجود ندارد، پدرها اخم میکنند، عصبانی میشوند، با بچه‌هایشان مشکل دارند، خودشان سیگار میکشند ولی بچه‌ها را از سیگار کشیدن منع میکنند، شبها دیر به خانه میایند ولی معتقدند فرزندانشان باید زود در خانه باشند، به لباس پوشیدن بچه‌ها گیر میدهند، گاهی آدم را ضایع میکنند و …. اصلا پدری و فرزندی اگر با هم مشکل نداشته‌باشند و کل کل نکنند نرمال نیستند.

...

...

اما همه اینها باعث نمیشود پدرها را دوست نداشت، هر چند گاهی واقعا دلمان میخواهد ای کاش نبودند. همه اینها باعث نمیشود برای روز پدر، حتی با پولهایی که خودش به ما داده است، برایش کادو نگرفت. همه اینها باعث نمیشود روزش را تبریک نگفت،

روزت مبارک!

+نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت23:46توسط کیا | |

روز پدر مبارک.

تقدیم به همه ی پدر های مهربان

wallpeper size

 کافه عکس

+نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت19:3توسط کیا | |

پسر ایرونی تا وقتی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه . وقتی یه زن ماچش میکنه گونه هاش قرمز میشه و خجالت میکشه , ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی میکنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا. دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه .

به شیش سالگی که می رسه دیگه نمی ذاره بابا حمومش کنه . بر عکس سعی میکنه خودشو به مادرش بچسبونه , بلکه با خودش ببردش حموم . به سن ده سالگی که میرسه شروع میکنه به استفاده از ژیلت یازده با استفاده شده باباش . هی این ژیلتو می کشه رو صورتش کیف میکنه که مرد شده . دوازده سالش که شد نمیدونه چرا دلش می خواد با دخترای فامیل بازی کنه.

سیزده چهاره سالش که شد فکر میکنه خیلی خوش تیپه . خیال میکنه مامانش اونو از روی مدل" آلن دلون" زاییده . مرتب تو خیابون راه می ره و دخترا رو نگاه می کنه و کم کم با بالا رفتن سن , کمرش پایین تر میاد و دکمه یقه پیرهنش به سگک کمربندش نزدیک تر میشه(نکته کنکوری).

شونزده هفده سالگی دیگه یه چیزایی یاد گرفته . می دونه واسه بیرون رفتن باید لباس عجیب بپوشه. مثلا" یه پیرهن نارنجی که رو سینه ش عکس یه جمجمه س می پوشه. رو کمرش نوشته : just do it! (نکته فوق کنکوری) . وای وای وای... نگو خواهر... ...(این قسمت حذف شده و تو کنکور نمیاد) دیگه همین دیگه . آها... با بچه ها می ره بیرون اسمش عوض میشه , مثلا" اگه اسمش سعید یا علی یا احمد یا جواد باشه تبدیل میشه به : دیوید,جک,زاپاس,تمساح,سرنتی پیتی,حامی بچه ها(به یاد دایی احمد,خرچنگ,یا بی بی...(این قسمتم سانسور شده تو کنکور نمیاد)

هجده نوزده سالگی می فهمه یه جایی به اسم پاتوق وجود داره که با فقا توش جمع بشن . وای به حال اون دختر بدبختی که ار کنار پاتوق رد بشه. بلایی سر دختر میاره که...... کم کم یاد میگیره که دختر یعنی جنس لطیف. نباید مث تاتارا طرفش رفت. باید طوری با لطافت طرفش رفت که نفهمه می خوای گازش بگیری . باید با ملایمت رفت جلو و مخشو زد . فکر می کنه اگه خودشو آرایش کنه دخترپسند می شه . پس اول از همه موهاشو بلند میکنه . بعد یا موهاشو " فر شیش ماهه" میزنه یا "گلت" می کنه بعدشم دمب اسبی و... تمام. دختر کش شد اروای عمهاش.

"هدف ما جلب رضایت شماست"

این شعارو سرلوحه کارش قرار می ده و می ره بوتیک یه جعبه لوازم آرایش می گیره صد و سی تومن. بار اول دوم چون بلد نیست زیر ابرو برداره زیر و بالا رو با هم بر می داره و اصلا" ابرو نمی ذاره . ولی خوب از اونجا که "انسان جایزالخطاست" اونم اینقدر تمرین می کنه تا کم کم یاد می گیره. سفید کننده می زنه به چه سفیدی... ریمل می زنه به چه سیاهی... رژ می زنه به چه قرمزی... می شه مث کلاه قرمزی... موهاشو دمب اسبی می کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد می کنه و می ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموی اضافی سمت راستم حکایت داره . نماد خودشه و دختری که انشالا اونرو باهاش آشنا میشه . عشقه دیگه... چه میشه کرد؟

یه زنجیر طلا گردنش می ندازه اونقدر پهن که آدمو یاد قلاده سگای "ژرمن شپرد" می ندازه . یه دستبند می ندازه دستش که چنان جیرینگ جیرینگ میکنه که آدمو یاد زنگوله "بزغاله های شبیه سازی شده به دست پژوهشگران توانمند ایرانی" می ندازه . بعد که کامل شد می ره سر مسیر وایمیسه . واسه شروع کار سعی می کنه مخ دخترای پنجم دبستانی و اول راهنمایی رو شیربرنج کنه. بعد کم کم ارتقا میگیره و می ره سر مسیر دبیرستانیا .   

اولش فقت با یکی دوست میشه ولی کم کم می فهمه هر چیزی یه زاپاس لازم داره , پس می ره دنبال یه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجایی که فکر می کنه هر چیزی یه زاپاس می خواد , واسه زاپاسشم میره دنبال زاپاس و...    

اگه قیافه داشته باشه(پسره رو میگم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور می کنه براش خرج کنن . ولی وای به حال اون بیچاره بد قیافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پیاده بشه... که ولش نکنن .      می گذره و می گذره تا کم کم می فهمه عاشق یکی از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خیلی حرفه ای تشریف داره شروع می کنه به آمار گرفتن از دختره که می بینه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا" با هیچکس دوست نبوده . شروع می کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همین یکی که عاشق بمونه . شروع میکنه واسه دوست دختره خریدن کادو,هدیه,انگشتر,تاپ,شلوار,روسری... می گذره تا اینکه یه روز زنگ می زنه و جواب نمی گیره . بخاطر دوری و بی خبری از عشقش مریض   می شه . می برنش بیمارستان... که می فهمن بله... آقا ایدز داره . وقتی از بیمارستان میاد بیرون نتیجه گیریش از اتفاقات گذشته اینه : یه دختر عاشقم,خرم کرد,مریضم کرد,بدبختم کرد,ولم کرد . و اون طرف معادله رو اینجوری می نویسه :دخترا رو عاشق خودم میکنم,خرشون می کنم,مریضشون می کنم,بد بختشون میکنم,ولشون می کنم 

...

نمیدونم این مطلب طنز بود یا واقعیت؟

ولی همیشه طنزها از واقعیت ریشه میگیرن

امیدوارم شما ها حواستونو خوب جمع کنین

ایران جنرال 

+نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت0:39توسط کیا | |

سوال :

ده تا پرنده نشسته بودند روي سيم برق . يه شکارچي مياد يه

تير ميزنه به يکيشون. چند تا پرنده روي سيم باقي ميمونند ؟

جواب  :

بستگي به مليت پرنده ها داره  :

آمريكايي : پرنده دومي شيش لولش درمياره يه فحش ناموسي ميده و شكارچي رو ميكشه و باقي پرنده ها ليوان مشروبشون رو ميخورند و سري تكون ميدند 

چيني : سه تا از پرنده ها فرار ميكنن و در يك گوشه خودشون توليد انبوه پرنده راه ميندازن و شيش تاي باقيمانده در يك چشم بهم زدن توسط هنرهاي رزمي شكارچي رو به شيش قسمت مساوي تقسيم ميكنند.

انگليسي : يكي از پرنده ها خودشو ميزنه به زخمي بودن و ميندازه رو زمين و خودشو خيلي مظلوم نشون ميده و بعد بقيه پرنده ها از فرصت استفاده ميكنن ميرن به زن شكارچي ميگن كه شكارچي مذبور داراي سه همسر و تعداد نامتنابهي بچه است، در نهايت پس از چند روز شكارچي توسط زنش و در خواب به قتل ميرسه 

عرب : پرنده دوم تا هفتم از ترس شلوارشون زرد ميشه و پس از چند لحظه سكته ميكنن ميميرن، دو تاي باقيمونده سريع ميرن پولاشونو ورميدارن ميرن خودشون يه تير برق ميخرن و تا آخر عمر بدون ترس بالاش زندگي ميكنن 

اسپانيايي : پرنده دوم گيتار دستش ميگيره و حواس شكارچي رو پرت ميكنه ، سومي و چارمي ميرن گاو همسايه رو صدا ميكنن و پنجمي يه پارچه قرمز آويزوون ميكنه روي شلوار شكارچي و گاو ميزنه يارو رو لت وپار ميكنه و در نهايت پنج تاي باقيمانده كلاهاشونو ميندازن هوا و ميگن : هووولي 

ايراني : ابتدا نيم ساعت ميگذره و هيچكس نه متوجه افتادن رفيقشون ميشه و نه اصلاً صداي گلوله رو ميشنوه چون همشون داشتن راجع به قسمت اخر نرگس بحث ميكردند.... بعد دو تاشون ميرن زير جسد پرنده رو ميگيرن سريعاً مراسم سوم و هفتم باشكوهي براش ميگيرن و براش مقبره بزرگي ميسازن و بعد از يكي دو ماه ميگن كه بياييد فكري كنيم كه ديگه شكارچي ما رو نزنه و بعد از دو سال جلسات پياپي به اين نتيجه ميرسن كه اصلاً شكارچي مقصر نبوده و تقصير انگليسيها بوده كه دوستشون تير خورده چون در همون لحظه در يكصد كيلومتري اونجا يك انگليسي داشته دماغشو پاك ميكرده... بنابراين يك شب شكارچي رو دعوت ميكنن خونشون و براش سوپ پرنده درست ميكنن و از اينكه دوستشون در مسير گلوله او بوده ازش معذرت ميخوان و قول ميدن هر هفته يكي از خودشون رو براي شكار شخصاً خدمت شكارچي برسه... حتماً ميپرسيد كه شكارچي تو اون نيم ساعت اوليه داشته چيكار ميكرده... حدستون كاملاً درسته ... چون حادثه مذكور در ايران رخ ميداد تفنگ بعد از اولين شليك منفجر ميشه و طرف در اين مدت داشته تلاش ميكرده با موبايلش كه آنتن نميداد با اورژانس تماس بگيره بيان سراغش كه بعد از نيم ساعت موفق ميشه تماس بگيره ولي آمبولانس دير مياد و شكارچي ما **** هاشو از دست ميده

 

منبع

+نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت9:48توسط کیا | |

---

اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .

اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر  .

حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد:

 

 

* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.

 

* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت  12  شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم.

 

* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون.

 

* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم  4  پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم).

 

* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره.

 

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها...

 

 

منبع

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت23:20توسط کیا | |

وزارت كشور قرار است به وزارت «ارتباطات سيار» تغيير نام يابد. وزارت ارتباطات نسبت به اين اقدام اعتراض كرده و گفته‌ ممكن است اين نام با وظايف آنها تداخل پيدا كند. اما كارشناسان وزارت كشور گفته‌اند چون هدف ما توسعه ارتباطات سيار به صورت زنده است بايد اين كار انجام پذيرد.

قرار است وزارت ارتباطات سيار يا همان وزارت كشور سابق يك سري كارت اعتباري ازدواج موقت با عنوان «متعه ‌كارت» صادر كند كه افراد بر اساس كرديت و اعتبار آن بتوانند از مزاياي ازدواج موقت استفاده كنند. همچنين اين وزارت اعلام كرده در اين راستا «مكان»هايي را به صورت كيوسك و باجه در سطح شهرها اختصاص خواهد داد.

...

  خسارت!

 صبح امروز مردي كه با ادعاي ازدواج موقت چند زن را لت و پار كرده بود دستگير شد. خبرنگار ما در كلانتري از اين مرد پرسيد: چرا زدي اينا رو لت و پار كردي كلي هم بهشون خسارت زدي؟ وي گفت: آخه وزير كشور خودش گفته ازدواج موقت بايد با خسارت در كشور ترويج شود. خبرنگار ما گفت: گفته با جسارت نگفته خسارت كه. مرد گفت: خسارت يا جسارت من نمي‌دونم ما بايد به تكليف عمل كنيم. مي‌فهمي!؟ تكليفه، مي‌فهمي يا حاليت كنم!؟

  صيغه كن صيغه قشنگه!

 سياوش قَميشي خواننده نسل جوان كشورمان آلبوم جديدي به نام «صيغه كن» روانه بازار كرده كه با استقبال بسياري مواجه شده است. در بخشي از متن ترانه‌ي اين آلبوم آمده:

 صيغه كن صيغه قشنگه

صيغه سهم دل تنگه

صيغه كن صيغه غروره

مرهم اين راه دوره...

 آگاهان مي‌گويند اسپانسر اين آلبوم احتمالاً وزارت كشور باشد.

  جانور

 الهي گور به گور شي ذليل مرده. نمي‌دونم به كدوم بابات رفتي كه اين‌قدر پدرسگي. به باباي ساعت 9 صبحت يا باباي ساعت 12 ظهرت؟ شايد اين ذليل‌مردگي رو از باباي ساعت 5 عصرت ارث بردي شايدم مال اون 9 شبي بود. حالا شبشو به اون مرتيكه لندهور جواب ندادم وگه‌نه معلوم نبود به اون مي‌رفتي چه جونوري مي‌شدي.

  رابطه گاو و صيغه

از يك مرد رند صيغه ‌باز:

- ببين عزيزم، چرا بيام خودمو خر كنم. مي‌دوني؟ مث اينه كه تو هر بار يه ليوان شير بخواي بعد بري گاوداري بزني و عمري مشكل نگهداري و تجهيزات بكشي كه چي؟ يه ليوان شير گيرت بياد. ولي من مي‌رم روزانه مي‌خرم. تازه ثوابم داره.

- چه عرض كنم والا، اين لامصب غير از درس كشورداري، درس فلسفه و سفسطه هم خوب ميده.

- كدوم؟

- هموني كه باهاش فكر مي‌كني.

روزگار

امروز صف مرداني كه جلوي منزل وزير كشور تجمع كرده بودند به چند كيلومتر رسيد. اين تجمع در پي انتقادات برخي از وزير كشور كه گفته بودند آيا حاضر است دختران خود را به معرض صيغه بگذارد صورت گرفته و ظاهراً وزير كشور در حرف‌هاي خود بسيار صادق است. يك ژتون‌فروش قديمي كه در محل ناظر بود به خبرنگار ما گفت: اي... روزگار.

توسعه پايدار

مجلس موقت امروز به وزير موقت جديد كشور راي اعتماد موقت داد. به گزارش خبرنگار موقت ما پس از راي اعتماد موقت طرح چند فوريتي موقت ديگري در مجلس موقت به شور گذاشته شد كه در آن به لزوم گسترش بيشتر ازدواج‌هاي موقت تاكيد شده است. نماينده موقت تهران گفت به نظرم ما بايد به توسعه پايدار چند چيز اهتمام  بورزيم: ليوان يك بار مصرف، دستمال كاغذي و ازدواج موقت.

اسباب‌كشي

مجله «خانواده سبز موقت» گفتگويي خواندني با خانواده‌‌هاي موقت خوشبختي انجام داد. در اين شماره چند مرد و چند زن به طور موقت با هم خانواده هستند و هر ساعت اين خانواده‌ها فرق مي‌كنند. اين نوع خاصي از خانواده‌هاي يك بار مصرف است كه وزارت كشور گسترش آن را با جسارت در دستور كار خود قرار داده است. ممكن است تا شما برويد دست به آب و برگرديد خانواده‌اي به طور كلي تغيير كرده باشند. يكي از اعضاي اين خانواده گفت: تنها مشكلش اينه كه ما دم به ساعت مشغول اسباب‌كشي از اين  خونه به اون خونه هستيم.

تايم!

- استاد صيغه‌ي مبالغه يعني چي؟

- صيغه‌اي كه در اون مبلغ معيني رو براي زمان مخصوصي مي‌دن.

- ولي استاد اين چه ربطي به ادبيات داره؟

- آخ، بچه‌ها ببخشين حواسم پرت بود. امروز قبل از اومدن به دانشگاه يكي رو صيغه كردم حالا منتظرم كلاس تموم بشه زود برم تايمم نسوزه. خودتون تو متون ادبي و دستور زبان فارسي بگردين چي نوشته. من كه الان تو يه عالم ديگه‌م.

عده!

- راه حل بحران اخلاقي و مسائل جنسي جوانان امروز ايران چيه؟ چرا اكثر جوانان به جاي كار و دانش و توليد، مسائل جنسي ملكه ذهن‌شون شده و به جاي حل كردن اون كلي قوانين هم براي جلوگيري مي‌سازيم؟ چرا اولين راهي كه به ذهن مسؤولانمون مي‌رسه و از حل مسائل عاجز ميشن، صيغه‌ست؟ آيا لازم نيست اول اقتصادمون رو درست كنيم كه آدما مثل آدم زندگي كنن؟ آيا فكر نمي‌كنيد غير از تخليه جنسي چيزي به اسم عشق و محبت و عاطفه هم بايد وجود داشته باشه؟ آيا فكر نمي‌كنين دارين يه نسل موقت و بدون پايبندي به هر اصول اخلاقي رو به وجود مي‌آرين؟ گيريم به صورت مُسكن و موقت اينو حل كردين بعدش تا كي اين‌جور مي‌مونه؟

منبع

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت1:30توسط کیا | |

 

صبح شده دوباره اه.... لعنت به این زندگی باز یه روز دیگه شروع شد..... باز کارای همیشگی............

صدای زنگ موبایل تو اتاق بلند شد.........

بله؟

_سلام.

به به سلام عسل من چطوری عزیزم خوبی؟ صبحت به خیر خانومی!

_مرسی کوروش؟

جونم؟

_می خوام ببنمت.

ما که دیشب باهم بودیم عزیزم چی شده اتفاقی افتاده؟

_پای تلفن نمی شه ساعت 1دمه همون جای همیشگی باشه؟

باشه عزیزم....

_کوروش جون دیر نکنی پس تا ساعت 1.

نه عزیزم دیر نمی کنم قربانت پس فعلا خداحافظ.

_خداحافظ کوروشم.

.......................................

سلام عسل جونم دیر که نکردم عزیزم؟

_چرا مثه همیشه دیر کردی اونم 15 دقیقه!

آها حالا جنابعالی به بزرگی خودتون ببخشید! آقا این منو رو میارید!

_تو هنوز نیومده می خوای غذا سفارش بدی؟!

خوب آره دیگه از حالا باید غذا رو سفارش داد شکم خالی که نمی شه حرف زد!

_کوروش جونم دیشب که رفتم خونه بابا کلی عصبانی بود!

آخه چرا؟

_میگه این وضعش نمی شه که تا نصف شب بیرون باشی باید به فکر ازدواج باشی!

چی ازدواج؟؟؟؟ شوخی می کنی یا داری اینا رو جدی می گی؟

_نه کوروش دارم جدی می گم!.

من قصد ازدواج ندارم!

_ یعنی چی کوروش مگه قرار نیست ما دوتا تا آخر عمر باهم باشیم؟

ببخشید غذا چی میل دارید؟

من یه چلوکباب برگ عسل تو چی می خوری؟

_منم همون چلوکباب برگ.

آقا لطفا دوتا چلوکباب برگ با دوتا نوشابه مشکی بیارید!

سالاد ماست موسیر نمی خواید؟

نه ممنون.

چشم براتون میارم.

.........

ببین عسل من درسته تورو دوست دارم عاشقتم اما خودت که می دونی نمی تونم ازدواج کنم.

_کوروش تو وضعت خوبه راحت می تونی بری پیش بابات کار کنی من تحت فشارم می فهمی؟

خوب منم تخت فشارم مکنه نمی تونم از حالا زن بگیرم.

_کوروش یعنی چی؟ ما باهم رابطه داشتیم تو به من قول دادی می فهمی؟

خوب داشتیم که داشتیم دلیل می شه که حتما بیام باهات ازدواج کنم اونم همین الان؟!

عرقی سردی رو پیشونیه دختر می شینه..... احساسش بهش می گفت کوروش می خواد بهش نارو بزنه اما باز تو دلش این حس بود که کوروش با اون همه حرفای قشنگ اینکارو نمی کنه....

_کوروش اینارو جدی که نمی گی؟ می گی؟

معلومه که جدی می گم من هنوز 24 سالمه بخوام ازدواج کنم حداقل 30 رو باید داشته باشم تو عزیزم تا اون موقع باید صبر کنی!

_کوروش دیونه شدی بابام گفته باید ازدواج کنی دیشب اونقدر باهام دعوا کرد که رفتم تو اتاق زدم زیر گریه......کوروش من نمی خوام تو اون خونه باشم بفهم اینو.....

تو خل شدی با یه دعوا فکر کردی همچی تموم شده .....مطمئن باش راه نجاتت من نیستم....

دخترک بغضش می گیره.......

_یعنی چی؟ من بخاطر تو الان دختر نیستم می دونی اگه بابام بفهمه....... بغضش می شکنه و قطره های اشک از چشش سرازیر می شه.....

خوب می خواستی نذاری اینجور بشه! اصلا از کجا معلوم که تو الان با من رابطه داشتی بعدا با کسه دیگه رابطه نداشته باشی؟

دخترک تو چشای کوروش ذل می زنه و ماتش می بره که این حرفا رو از زبون همون کوروش که هزار بار می گفت عاشقتم می شنوه.... همون کوروش که می گفت همیشه باهاتم.... اما الان یه چیزه دیگه داشت می شنید.....

_کوروش فکر نمی کردم که اینجور آدم کثیفی باشی....اینجور....بغضش شکسته و گریه هاش شدید تر می شه و جلوی صحبت کردنش رو می گیره......... کوروش .....کوروش ازت می خوام نامردی نکنی..........

بروبابا چه نامردیی من الان می گم نمی تونم ازدواج کنم اینو می فهمی؟

_اما تو به من قول داده بودی یادت نیست؟

خوب پسش می گیرم کاری نداره!

_کوروش من از دستت شکایت می کنم ........

دخترک صداش رو می بره بالاتر و نظر همرو به خودش جلب می کنه........

_من نمی ذارم نامردی کنی.....

پسر عصبانی می شه و با عصبانیت و فریاد می گه.......

هر غلطی می خوای بکن اما شاهد نداری.....

و گارسون با سینیه غذا به سمتشون میاد و پسر از جاش با عصبانیت پا می شه.....

گوش کن عسل امروز همچی بین ما تموم شد برو شکایت کن نمی تونی ثابت کنی ولی بدون اگه شکایت کنی ازت ادعای شرف می کنم روزگارت رو سیاه می کنم دخترایی مثه تو هیچ راهی ندارن بهتر بری دنبال یکی دیگه باشی..

و می ذاره می ره در حالی که گارسون با سینییه غذا داشت صحبت های پسر رو می شنید.....

دخترک سرش رو می ذاره روی میز ومی زنه زیر گریه...... گریه بخاطر اینکه هیچ قانونی واسه گرفتن حقش وجود نداره..............

.........................................................

صدای زنگ موبایل بلند می شه...

بله؟

_سلام کوروش.

به سلام مجید چطوری یادی از ما نمی کنی!

_ای هستیم زیر سایه شما آقا کم پیدایی چی کارا می کنی؟

هیچی می چرخیم دیگه!

_ببین کوروش امشب برنامت چجوریه؟

هیچی خالی چطور مگه؟

_ببین اگه پول مول تو بساطت هست وردار بیار امشب می خوایم صفا کنیم!.

قضیه چیه دختر بلند کردید؟

_آره دیگه دوتا دختر مامان بلند کردیم یه 25 هزارتومن وردار بیار نفری 40 میگیرن.

قیمت بالا نمی گیرن؟الان همه 15 هزارتومن،20 هزار تومن می گیرن که!

_نه اینا 18 ،19 سالشون بیشتر نیست خیلی خوشگلن!

حالا از کجا گیرشون آوردی؟

_خوب معلومه دیگه از تو خیابون بلندشون کردم!

باشه شب میام خونت.

_باشه تا شب پس.

قربانت فعلا.

............................................

صدای زنگ تلفن بلند می شه........

_سلام کوروش.

عسل واسه چی زنگ زدی؟ همچی بین ما تموم شده.....

_اما کوروش........الو..........الو...........

.........................................................

صدای زنگ تلفن بلند می شه...

_سلام.

به به سلام سحر جون، چه عجب یادی از ما کردی اونقده دلم برات تنگ شده بود.....

_منم همین طور از دیروز که بهت زنگ زدم کلی دلم تنگ شده بود میای عزیزم امشب بریم باهم بیرون؟

امممم سحر جونم خیلی دلم می خواست بیام....اما می دونی بابا که رفته آلمان واسه کاراش مامان خونه تنهاس من می مونم پیشش که یه وقت اتفاقی براش نیوفته بذار واسه فردا عزیزم چطوره؟

_باشه عزیزم فردا همدیگرو می بینیم.....

سحر خیلی دوست دارم.... تو تنها دختری هستی که تونستی منو با مهربونی های خودت عاشقت کنی..

_مرس عزیزم از این حرفا، همین چیزاس که بهم لذت می ده....

سحر جونم پس بهت زنگ می زنم...

_باشه کوروش زود زنگ بزن مواظب خودت باش.

توهم مواظبه خودت باش...

_ فعلا خداحافظ.

خداحافظ عزیزم.

...

ادامه دارد ....

 

منبع

+نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت23:27توسط کیا | |

-حاج آقا(قاضی): خودتونو کامل معرفی کنید...

- شوهر:کاظم! بروبچز بهم میگن کاظم لب شتری! دیپلم ردی! ؟؟ ساله!

- زن:نازیلا! لیسانس هنرهای تجسمی از دانشکده سیکتیروارد فرانسه! ؟؟ ساله!

- حاج آقا: چه جوری باهم آشنا شدید؟

ـ شوهر: عرضم به حضور آن ورت حاجی! ایشون مارو پسند کردن! مام دیدیم بد گوشتیه گرفتیمش!

- زن:حاج آقا می بینین چه بی چشم و روئه! حاج آقا تازه سابقه دارم هست!

- حاج آقا: جرمت چی بود؟

- شوهر: حاجی جرم که نمیشه بهش گفت! داش کوچیکم حرف گوش نمیکرد... مختوع النسلش کردم!

ـ زن: حاج آقا میبینین چقد بی احساسه!

- حاج آقا: خواهر من شما به چه دلیلی تقاضایه طلاق کردین؟

- زن: جاج آقا ما الان ؟ ساله ازدواج کردیم ولی این آقا اصلآ عوض نشده!

ـ شوهر: دهه! بابا بکش بیرون! حاجی بده اصالتمو از دست ندادم؟

ـ حاج آقا: خواهر من شما فقط به خاطر اینکه ایشون عوض نشده میخواین طلاق بگیرین؟

- زن: حاج آقا اولش فکر میکردم درست میشه! آدمش میکنم! مدرنش میکنم ! حاج آقا این شوهر من نمیفهمه تمدن چیه! نمیدونه مدرنیسم چیه!

- شوهر: بابا نموده مارو ! را به را گیر میده ! این کارو بکن! این کارو نکن ! این لباسو بپوش!! اون لباسو نپوش! حاجی طاقت مام حدی داره!

- زن: حاج آقا به خدا منم تو فامیل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شیک ترین لباسارو بپوشه!

- شوهر: حاجی میخوایم بریم خونه ی اون بابای قالپاقش!!! گیر میده باید کراوات بزنی ! به مولا آدم با کراوات یبوست میگره! نفسمون میات بالا ولی پایین رفتنش با شابدوالعظیمه ! حاجی ما از بچگی عادت داشتیم دو سه تا تکمه مون وا باشه! بابا پشم سینه و این حرفا!

- حاج آقا: خواهر من حق با ایشونه!

- زن: حاج آقا بهش میگم تو خونه زیر شلواری نپوش ! یکی میاد زشته! حداقل شلوارک بپوش!

- شوهر: حاجی من اصلا بدون زیر شلواری خوابم نمی بره ! بابا چاردیواری اختیاری ! راستش اینجا جاش نیست ولی بابای خدا بیامرزم میگفت:

ـ حاج آقا: خدا بیامرزتش !

- شوهر: خدا رفتگان شمارم بیامرزه ! میگفت: سعی کن تو زندگیت دو تا چیزو ترک نکنی !! یکی سیغار! یکی زیر شلواری ! حاجی جونم برات بگه که گیر داده خفن که سیغار نکش! رفته برام پیپ خریته!  آخه خداییش این سوسول بازیا به ما میات؟

- زن: حاج آقا نمیدونین من چقدر سعی کردم حرف زدن اینو درست کنم! نشد که نشد!

- شوهر : حاجی رفته واسه من معلم خصوصی گرفته! فارسی را درست صوبت کنیم! دیگه روم نمیشه جولو بچه محلا سرمو بلند کنم ! حاجی خسته مونده از سر کار میام خونه به جای چایی واسه من کافی شاپ میاره ! درسته آخه؟! حاجی از وقتی گرفتمش ؟؟ کیلو کم کردم ! از بس که از این غدا تیتیشیا داده به خورده ما!!! لازانتیا و بیف استراگانورف و اسپاقرتی و از این آت آشغالا. حاجی هرکی یه سلیقه ای داره ! خب منم عاشق آب سیرابی با کیک تیتاپم !!!

- زن: حاج آقا یه روز نمیشه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وثیقه آزادش کردیم...

- شوهر: آره! رو زنم تعصب دارم! کسی نیگا چپ بهش بکنه ! خشتکشو پاپیون می کنم!!!

- حاج آقا: خب شما که اینهمه با هم اختلاف فرهنگی و اقتصادی داشتین چرا باهم ازدواج کردین؟

- زن: عاشقش بودم ! دیوونش بودم! هنوزم هستم...

- و الی آخر...

مطلب فوق طنز بود ولی واقعیت!!!

ایران جنرال

+نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت0:57توسط کیا | |