|
زنـدگي شـمـا بـا لـقـاح يـافـتـن يـك اسپرم و يك تخمك آغاز گــرديده. در اين لحظه 46 كروموزوم با 30 هزار ژن با يكديگر چند راهنمايي ساده به سود دوقلوزايي مطالعات جديد نشان ميدهند مصرف مقدار زياد اسيد فوليك در زناني كه با شيوه لقاح خارج رحمي باردار شدهاند احتمال دوقلوزايي را افزايش ميدهد. به گزارش خبرگزاري فرانسه، از آنجا كه فقط يكپنجم موارد لقاح خارج رحمي به زندهزايي ميانجامد، پزشكان اغلب سعي ميكنند با قرار دادن چندين جنين به طور همزمان در رحم مادر، شانس موفقيت اين شيوه را بالا ببرند. در بارداريهاي چند قلو، خطر ناهنجاريهاي مادرزادي، عقبماندگي رشدي نوزاد و سقط جنين بيشتر است و به همين خاطر پيبردن به علل و خطرهاي دوقلوزايي و كاهش موارد آن مفيد است.
بغض نکن بهار من بغض تو آبم مي کنه
مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خوانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را میداند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود , و به همه سوالها پاسخ میداد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هرکسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . فته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . انگشتم را کرده بودم در دهانم و همیم طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . انگشتم درد گرفته... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود , اشکهایم سرازیر شد . پرسید مامانت خانه نیست؟ گفتم که هیچکس حانه نیست . پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم نه, با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که میتوانم درش را باز کنم . صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار . یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد . بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او میپرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دیلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که هم قشنگ آواز میخوانند وخانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید , چون که گفت : عزیزم, همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر میشدم , خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک . دودلی و هراس درگیر میشدم , یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس میکردم که اطلاعات لطفآ چقدر میربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک بچه میکرد .
()()()()()()() سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم , هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخودآگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش , پاسخ داد اطلاعات . ناخودآگاه گفتم میشود بگویید تعمیر را چگونه مینویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که میگفت : فکر میکنم تا حالا انگشتت خوب شده . خندیدم و گفتم : پس خودت هستی , میدانی آن روز ها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که اینجا می آیم با او تماس بگیرم . گفت حتمآ این کار را بکن, بگو می خواهم با ماری صحبت کنم . ()()()()()()()() سه ما بعد من دوباره به آن شهر رفتم . یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم . پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . گفت : متاسفم, ماری مدتی نیمه وقت کار میکرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت . قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید, ماری برای شما پیغامی گذاشته, یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم, بگذارید بخوانمش . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد.
بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی میدونم خوب میدونی تو تاروپود و ریشمی توکه ازدنیا گذشتی واسه یک خنده من چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی توی این کابوس درد رویای مهربونمی میدونی با تو پرم از شعرو ستاره میدونی بی تو لحظه حرمتی نداره میدونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره
|
About![]()
با سلام.خدمت دوست عزیزم.ممنون که به وبلاگ خودت سر زدی Archivesدی 1387آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Authorsکیانازنین Links
نازنین |