تبليغاتX
عروسک زشت

عروسک زشت

آنچه هستي هديه خداوند به توست و آنچه مي شوي هديه تو به خداوند است

 زنـدگي شـمـا بـا لـقـاح يـافـتـن يـك اسپرم و يك تخمك آغاز گــرديده. در اين لحظه 46 كروموزوم با 30 هزار ژن با يكديگر
تركـيب مي گردند تا تمام مشخصات فيزيكي شما همچون جـنـسيت، تـيـپ بـدن، ويـژگــيهاي چهره، رنگ پوست،مو و
چـشمـان شمـا را تعيـيـن كنـنـد. هنـگـامي كه لقاح صورت مي گيرد زيگوت ايجاد مي گردد. اين زيگوت يا همان تخمك
بــارور شده تكثير يافته و پس از گذشت 5 روز از يك سلول به 107 سلول ميرسد.
شما در طول مدتي كه درون رحم قرار داريد توسط كيسه آمنيوتيك احاطه گشته ايد. كيسه آمنيوتيك كيسه اي ست نازك كه درون آن از مايع آمنيوتيك پر گرديده است. وظيفه اين كيسه محافظت از جنين (شما) در برابر صدمات و همچنين تنظيم درجه حرارت بدن جنين ميباشد. شما توسط عضوي بنام جفت كه به شكل يك كيك تخت ميباشد به رحم متصل گرديده ايد. جفت وظيفه تبادل مواد متابوليك را ميان شما و مادر به عهده دارد. در واقع شما غذا، خون، اكسيژن را از مادر دريافت كرده و دي اكسيد كربن وديگر مواد زائد را از طريق جفت دفع ميكنيد. البته شما مستقيما به جفت متصل نشده ايد و اين بند ناف است كه با 2 سرخرگ و يك سياهرگ شما را به جفت متصل ميسازد. تمام سطح بدن جنين نيز از هفته 20 م به بعد كاملا از يك لايه پنيري و مومي شكل پوشيده ميگردد كه از پوست جنين در برابر مايع آمنيوتيك محافظت ميكند. در غير اينصورت پوست جنين بسيار چروكيده خواهد شد.

تقريبا از روز هفتم پس از لقاح جنين ريز در رحم مادر لانه گزيني ميكند. از روز 10م نيز قاعدگي مادر متوقف ميگردد. از روز 18م قلب و چشمها شروع به شكل گيري ميكنند و از روز 21 م به بعد تپش قلب جنين آغاز گرديده و خون جنين را در بدنش به گردش در مي آورد البته اين خون با خون مادر ارتباطي نداشته و گروه خوني متفاوتي نيز دارا ميباشد.

از روز 28م به بعد چشمها، گوشها و سيستم تنفسي شروع به شكل گيري ميكند. از روز 42م اسكلت بدن كامل ميگردد (غضروف) و امواج مغزي قابل ثبت است.

از هفته 5 م دستها، پاها و چشمها شروع به رشد ميكنند. از هفته 7م پلكها و انگشتان شكل ميگيرند و بيني متمايز ميگردد. در هفته 8 م تمام سيستمهاي بدن شكل گرفته اند و رشد ناخنها آغاز ميگردد.

از هفته 11م (ماه دوم) جنين شروع به تنفس مايع آمنيوتيكي ميكند. اين روند تا زمان زايمان ادامه مي يابد. البته كودك با اين عمل خفه نميشود زيرا اكسيژن را از طريق جفت دريافت ميكند. نقش جريان يافتن اين مايع تنها به تكامل و شكل گيري ششها و ديگر اعضاي تنفسي مربوط ميگردد.

* قلب جنين 120 تا 160 بار در دقيقه ميزند.

* در هـــفته 8 م شما بصورت يك انسان با ابعاد مينياتوري
ميباشيد. با 3 ساتني متر قد و وزن يك گرم!

* در هـفـتـه 9 م اثــــر انگشت شما شكل مي گـيـرد و كف دستتان حساس به لمس ميگردد. اگر كف دست يك جنين
را در اين زمان لمس كنيم جنين دستانش را مشت خواهد كرد!

* اگر يـك جــنـيـن 8 هفـتـه اي را قـلـقلـك دهيم سرش را بسمت عقب خم خواهد كرد!

* در هفته 7م تمام جوانه دندانهاي شيري شكل گرفته اند. و جنين معمولا انگشتان خود را مي مكد!


* جوانه هاي چشايي در شما از هفته 13 م تا 15 م به بعد فعال ميگردند!

* پـس از گـذشـت تنـهـا 14 هـفـتـه از لـقـاح جـنـين قادر به شـنـيدن است اما از هفته 26 م به بعد جنين قادر است به
صـدا واكـنـش نشـان دهـد. جـالــب است بدانيد جنين درون رحـم تـمام صداهاي محيط اطراف را همچون شما ميشنود
امـا 10 دسي بـل ضعـيـف تـر. هرگاه جنين در معرض صداي بـلنـد قـرار گيـرد دست خود را مقابل گوشهايش قرار خواهد
داد! جنين اصوات بم را بهتر از اصوات زير مي شـنـود. الـبته ايـن پـايان مـاجـرا نيست چرا كه جنين درون رحم در معرض
انواع سرو صدا قرار دارد:صداي قلب مادر،سيستم گوارشي مادر و تنفس مادر نيز توسط جنين بايد تحمل گردد. تــصوير
روبرو واكنـش جنـيـن را هنـگام شنـيـدن صـداي بـلند نشان ميدهد:


* جنين انسان از 6 ماهگي به بعد به يك انسان احساسي بدل خواهد گشت.

* از 4 ماهگي به بعد چنانچه شكم مادر مقابل نور شديدي قرار گيرد جنين دستانش را مقابل صورتش خواهد گرفت تا مسير نور را سد كند!

* جنين انسان از هفته 20 م به بعد قادر است مانند يك انسان بالغ درد را حس كند. اما يك جنين 8 هفته اي نيز قادر به احساس درد است. چنانچه كف دست يك جنين را با يك شيء نوك تيز فشار دهيم، جنين دهانش را باز كرده و دستش را نيز ميكشد!

* جنين 9 هفته اي ميتواند سكسكه كند!

* جنين 90 درصد وقت خود را در رحم در خواب سپري ميكند.

* از هفته 11 م به بعد جنين قادر است اشياء را با دستانش بگيرد!

* از هفته 17 م جنين قادر است خواب ببيند!

* از هفته 18 م تارهاي صوتي جنين شكل گرفته و ميتواند گريه كند!

* در هفته 16 م اندامهاي تناسلي جنين كاملا تمايز يافته و كودك ميتواند لگد بزند، شنا كند، بچرخد و يا معلق بزند!

* در ماه 4 و 5 براي نخستين بار مادر حكت جنين را درون شكمش احساس ميكند.

* در هفته 20 م جنين در سر مو داشته ،450 گرم وزن و 30 سانتي متر قد دارد.

* جنين درون رحم ميتواند بخندد و يا خميازه بكشد!

چند راهنمايي ساده به سود دوقلوزايي

مطالعات جديد نشان مي‌دهند مصرف مقدار زياد اسيد فوليك در زناني كه با شيوه لقاح خارج رحمي باردار شده‌اند احتمال دوقلوزايي را افزايش مي‌دهد. به گزارش خبرگزاري فرانسه، از آن‌جا كه فقط يك‌پنجم موارد لقاح خارج رحمي به زنده‌زايي مي‌انجامد، پزشكان اغلب سعي مي‌كنند با قرار دادن چندين جنين به طور هم‌زمان در رحم مادر، شانس موفقيت اين شيوه را بالا ببرند. در بارداري‌هاي چند قلو، خطر ناهنجاري‌هاي مادرزادي، عقب‌ماندگي رشدي نوزاد و سقط جنين بيشتر است و به همين خاطر پي‌بردن به علل و خطرهاي دوقلوزايي و كاهش موارد آن مفيد است.
محققان دانشگاه آبردين در اسكاتلند، 602 زن را كه با شيوه «آي وي اف» باردار شده بودند بررسي كردند و ميزان اسيد فوليك خون آن‌ها را اندازه گرفتند. هدف از اين تحقيق اثبات ارتباط ميان ميزان بالاي اسيد فوليك در خون و چندقلوزايي و علل اين پديده بود. مصرف اسيد فوليك، فولات يا ويتامين 9B به زناني كه قصد بچه‌دار شدن دارند، توصيه مي‌شود. اين ويتامين از بروز اسپينا بيفيدا و ديگر ناهنجاري‌هاي لوله عصبي جلوگيري مي‌كند.
حدود73 درصد زنان هر روز ميزان توصيه شده‌اي از مكمل اسيد فوليك مصرف كردند، 9 درصد كمتر از ميزان توصيه‌شده استفاده يا اصلاً هيچ مقداري از اسيد فوليك را مصرف نكردند و19 درصد هم بيش از مقدار توصيه‌شده مصرف كردند. محققان دريافتند زناني كه ميزان اسيد فوليك در پلاسماي خونشان بالا بود در مواردي كه چندين جنين در رحمشان قرار داده شده بود 52 درصد بيشتر احتمال دوقلوزايي داشتند. ميزان دوقلوزايي در زناني كه سطح فولات در گلبول‌هاي قرمز خونشان بالا بود 28 درصد افزايش را نشان مي‌داد. اما شايان ذکر است که بالا بودن ميزان فولات شانس موفقيت بارداري را افزايش نمي‌دهد.
اين يافته‌ها با نتايج يك بررسي پس از سال 1998 در آمريكا مطابقت دارد، يعني زماني که براي كاهش بروز نقايص لوله عصبي در نوزادان، آرد با اسيد فوليك غني‌سازي شد. اين تحقيق نشانگر افزايش 11 تا 13 درصدي چندقلوزايي بعد از «آي وي اف» بود. پزشكان بايد از بيماران خود بخواهند بيشتر از ميزان توصيه‌شده اسيد فوليك مصرف نكنند تا ضمن افزايش زنده‌زايي، ميزان دوقلوزايي را نيز كاهش دهند.
با اين حال تغذيه تنها عامل مؤثر نيست. يك ژن مهم كه در سوخت و ساز اسيد فوليك نقش دارد نيز مي‌تواند بر نتيجه بارداري تأثير بگذارد. در يك تحقيق ديگر زناني كه تحت درمان با شيوه «آي وي اف» قرار گرفتند از نظر شش نسخه ژن MTHR آزمايش شدند. اين ژن در تجزيه اسيد فوليك و انتقال آن به بدن نقش دارد. زناني كه دو نسخه cc ژن MTHR را داشتند 76 درصد كمتر از زناني كه نسخه AA اين ژن را داشتند نوزاد زنده به دنيا آوردند. محققان 932 زن ديگر را نيز كه به طور طبيعي باردار شده بودند از نظر اين ژن آزمايش كردند.
براي توضيح اين‌كه چرا اسيد فوليك و سوخت‌وساز آن احتمال چندقلوزايي را افزايش مي‌دهد، تحقيقات بيشتري بايد انجام شود. گري استاينمان، متخصص زنان و زايمان، يك سازوكار احتمالي را كم بودن كلسيم در محيط داخل رحم مادر مي‌داند. اين سازوكار باعث مي‌شود دسته‌هاي سلول‌هاي جنيني اوليه از يكديگر جدا شوند و شانس اين‌كه اين دسته‌ها در ديواره رحم قرار گرفته و به جنين تبديل شوند، افزايش يابد.
تحقيقات قبلي ارتباطي را ميان تغذيه و دوقلوزايي يافته بود. بنا بر دلايل ناشناخته‌اي مصرف سيب زميني هندي در قبيله‌اي در نيجريه علت افزايش غير عادي دوقلوزايي بوده است. وقتي اين افراد به شهر مهاجرت و تغذيه آن‌ها فرق مي‌كند، ميزان دوقلوزايي‌شان كاهش چشمگيري مي‌يابد. همچنين هنگامي كه ژاپني‌ها به كاليفرنيا مي‌آيند، ميزان دوقلوزايي آن‌ها دو برابر مي‌شود.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت0:31توسط نازنین | |

 

             بغض نکن بهار من بغض تو آبم مي کنه


گول اشکاي چشات خورد و خرابم مي کنه


بغض نکن که قلب من تو سينه پرپر مي زنه


آخه اون چشماي تو تموم دنياي منه

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت23:28توسط نازنین | |

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت16:27توسط نازنین | |

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت23:13توسط نازنین | |

 مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "
 
 -
البته .
 
 
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
 
 -
ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .
 
 -
اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
 
 
دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "
 
 -
پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .
 
 
دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
 
 -
نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
 
 -
آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
 
 -
نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .
 
 
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ "
 
 -
دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟
 
 
دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
 
 -
اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
 
 -
اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.
 
 -
فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
 
 
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
 
 -
من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟
 
 -
چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .
 
 
دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
 
 -
من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
 
 -
همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
 
 
دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:
 
 -
اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟
 
 -
چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.
 
 
دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.
 
 -
اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
 
 
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
 
 -
دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
 
 -
دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟
 
 -
نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .
 
 
دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
 
 -
آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
 
 
سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :
 
 -
بفرماييد.
 
 
ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.
 
 -
موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .
 
 
پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.
 
 -
بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .
 
 
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .
 
 -
قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.
 
 -
خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
 
 -
ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
 
 -
باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
 
 -
خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
 
 
دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:
 
 -
بله؟
 
 
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
 
 -
سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...
 
 -
خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
 -
نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
 
 -
جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟
 
 -
کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
 
 -
هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
 
 -
ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...
 
 -
نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

 ایران جنرال

+نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت13:24توسط کیا | |

وقتی خیلی کوچک بودم  اولین خوانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد  می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .  بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را میداند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود , و به همه سوالها پاسخ میداد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هرکسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . فته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . انگشتم را کرده بودم در دهانم و همیم طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . انگشتم درد گرفته... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود , اشکهایم سرازیر شد .  پرسید مامانت خانه نیست؟ گفتم که هیچکس حانه نیست . پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم نه, با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که میتوانم درش را باز کنم . صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار . یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .  بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او میپرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم .  او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دیلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که هم قشنگ آواز میخوانند وخانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید , چون که گفت : عزیزم, همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر میشدم , خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک . دودلی و هراس درگیر میشدم , یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس میکردم که اطلاعات لطفآ چقدر میربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک بچه میکرد .

()()()()()()()

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم , هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخودآگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش , پاسخ داد اطلاعات . ناخودآگاه گفتم میشود بگویید تعمیر را چگونه مینویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که میگفت : فکر میکنم تا حالا انگشتت خوب شده . خندیدم و گفتم : پس خودت هستی , میدانی آن روز ها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

گفت حتمآ این کار را بکن, بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

()()()()()()()()

سه ما بعد من دوباره به آن شهر رفتم . یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم . پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . گفت : متاسفم, ماری مدتی نیمه وقت کار میکرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت . قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید, ماری برای شما پیغامی گذاشته, یادداشتش کرد که  اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم, بگذارید بخوانمش . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد.

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت11:44توسط کیا | |

بده دستاتو به من

تا باورم شه پیشمی

میدونم خوب میدونی

تو تاروپود و ریشمی

 

توکه ازدنیا گذشتی

واسه یک خنده من

چرا من نگذرم از

یه پوست و خون به اسم تن

 

تو خیالمم نبود

دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی

 با تو زندگی کنم

نمیدونم چی بگم

که باورت شه جونمی

توی این کابوس درد

رویای مهربونمی

 

میدونی با تو

پرم از شعرو ستاره

میدونی بی تو

لحظه حرمتی نداره

میدونی در تو

این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره

+نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت0:14توسط نازنین | |