تبليغاتX
عروسک زشت

عروسک زشت

آنچه هستي هديه خداوند به توست و آنچه مي شوي هديه تو به خداوند است

چرا وقت اینقدر زود میگذزه؟ شاید ساعت ها دقیق نیستن , امروز داستان "آفرینگان" رو خوندم. اگه این راست باشه چی ؟ اگه اهورا مزدایی نباشه چی؟ شاید وقتی مردیم همه چی تموم میشه یا شایدم مثه همین داستان روح هامون همین دنیا میمونن و همه چی براشون بی معنی میشه؟ یه خورده فکر کنین ببینین همه چی مسخره نیست؟! اصلا هدفی هست که ما اینجاییم؟

تولدت مبارک " عروسک زشت "

چه زود دو سال گذشت....

پ.ن۱: حتما" داستان آفرینگان رو بخونین ( از مجموعه داستان سایه و روشن صادق هدایت)

پ.ن۲: اینم اولین نوشته ی این وبلاگ(بچه بودم دیگه )

من اگه معلمها اجازه بدن درباره ی همه چیز که به فکرتون میاد مینویسم مثلا : موبایل.شعر.ماشین.فلسفه.عشق.متافیزیک.و...  مخصوصا" موبایل

انشالله بعد از ۱۰ اردیبهشت زود زود وبلاگو بروز میکنم و از ۲۶ اردیبهشت تا ۲ تیر اصلا" نمیام تا این امتحان زهرمار نمونه ی دولتی رو بدیم تا ببینم چی میشه وبعد از اونم همیشه هستم

+نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت21:1توسط کیا | |

اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت20:36توسط کیا | |

 happy birth day to meeeee!

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت18:22توسط کیا | |

بازم زمستون...

داره برف میاد...

+نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت14:11توسط کیا | |

تولدت مبارک

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت12:59توسط کیا | |

 مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "
 
 -
البته .
 
 
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
 
 -
ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .
 
 -
اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
 
 
دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "
 
 -
پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .
 
 
دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
 
 -
نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
 
 -
آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
 
 -
نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .
 
 
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ "
 
 -
دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟
 
 
دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
 
 -
اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
 
 -
اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.
 
 -
فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
 
 
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
 
 -
من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟
 
 -
چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .
 
 
دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
 
 -
من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
 
 -
همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
 
 
دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:
 
 -
اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟
 
 -
چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.
 
 
دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.
 
 -
اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
 
 
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
 
 -
دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
 
 -
دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟
 
 -
نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .
 
 
دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
 
 -
آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
 
 
سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :
 
 -
بفرماييد.
 
 
ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.
 
 -
موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .
 
 
پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.
 
 -
بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .
 
 
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .
 
 -
قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.
 
 -
خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
 
 -
ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
 
 -
باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
 
 -
خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
 
 
دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:
 
 -
بله؟
 
 
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
 
 -
سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...
 
 -
خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
 -
نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
 
 -
جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟
 
 -
کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
 
 -
هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
 
 -
ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...
 
 -
نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

 ایران جنرال

+نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت13:24توسط کیا | |

وقتی خیلی کوچک بودم  اولین خوانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد  می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .  بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را میداند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود , و به همه سوالها پاسخ میداد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هرکسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . فته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . انگشتم را کرده بودم در دهانم و همیم طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . انگشتم درد گرفته... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود , اشکهایم سرازیر شد .  پرسید مامانت خانه نیست؟ گفتم که هیچکس حانه نیست . پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم نه, با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که میتوانم درش را باز کنم . صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار . یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .  بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او میپرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم .  او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دیلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که هم قشنگ آواز میخوانند وخانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید , چون که گفت : عزیزم, همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر میشدم , خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک . دودلی و هراس درگیر میشدم , یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس میکردم که اطلاعات لطفآ چقدر میربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک بچه میکرد .

()()()()()()()

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم , هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخودآگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش , پاسخ داد اطلاعات . ناخودآگاه گفتم میشود بگویید تعمیر را چگونه مینویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که میگفت : فکر میکنم تا حالا انگشتت خوب شده . خندیدم و گفتم : پس خودت هستی , میدانی آن روز ها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

گفت حتمآ این کار را بکن, بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

()()()()()()()()

سه ما بعد من دوباره به آن شهر رفتم . یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم . پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . گفت : متاسفم, ماری مدتی نیمه وقت کار میکرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت . قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید, ماری برای شما پیغامی گذاشته, یادداشتش کرد که  اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم, بگذارید بخوانمش . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد.

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت11:44توسط کیا | |

جوانان ایرانی-قسمت اول

 

 

طرفای عصر بود می رم یه سر خونه که 60 تومن وردارم .... می بینم دمه درب خونه ماشین بابا هستش می رم تو می بینم تو حال نشسته خیلی هم عصبانی تو دلم گفتم خوب شد که هست یه 100تومن راحت الان ازش می تونم بگیرم....

سلام بابا.

پدر بسمت پسر میاد جلوش وامیسته و می خوابونه تو گوش پسر....

چطور تونستی با اون دختر اینکارو انجام بدی ؟

درمورد کدوم دختر صحبت می کنی؟

امروز عسل زنگ زده بوده خونه با مامانت صحبت کرده بوده همچی رو هم گفته بوده.

پسر یه لحظه ماتش می بره

داره دروغ می گه من این دختر خیلی کم می شناسمش بابا باور کن...

 

پدر نمی ذاره پسر حرفش رو ادامه بده......

ببین کوروش من تاحالا برات هیچی کم نذاشتم گفتی موبایل می خوای برات گرفتم، گفتی هفته 100تومن پول توجیبی می خوای بهت می دم،گفتی ماشین می خوای برات رفتم بی ام و خریدم گفتی دلم می خواد مجرد باشم برات یه آپارتمان همین کنار خودمون خریدم.. اما نمی ذارم که تو سواستفاده کنی و هر غلطی که بخوای بکنی حالام خوب گوشات رو باز کن ببین چی می گم بخاطر غلطی که کردی باید با این دختر ازدواج کنی فهمیدی یا نه؟

تو غلط می کنی می خوای آبروی منو ببری؟.....مرد صداش رو بالا می بره...... فکر کردی کی هستی چون تک فرزندی برات هرچی خواستی فراهم کردم می ذارم هر غلطی که می خوای بکنی؟؟

من ازدواج نمی کنم شمام هرکار دلتون می خواد بکنید

_خوب گوشات رو باز کن یا ازدواج می کنی یا هرچی بهت دادم ازت پس می گیرم.

اصلا حالا که اینجور شد امکان نداره نه با این بلکه با هیچ دختره دیگه ام ازدواج کنم منو الکی تهدید نکن...

_تو هنوز جوجه تر از اونی که بخوای جلوی من واستی کلید ماشین،موبایل ، کیف پولت رو بده....

پسرک خیلی بهش بر خورد ولی برای اینکه غرورش رو خورد نکنه.......

بیا این کلید، این موبایل، اینم کیف پولم حالا می خوای چجور منو وادار به ازدواج کنی ها؟

_برو از خونه من بیرون هروقت آدم شدی برگرد...

پسرک خواست بره از درب خونه بیرون که......

_واستا کلید آپارتمانت رو هم بده بعد گورت رو گم کن....

پسرک احساس می کنی بخاطر یه دختر خورد شده...... کلید رو از جیبش در میاره و پرت می کنه رو زمین و از خونه خارج می شه..........

مرد این چه کاری بود که کردی اگه الان برای بچمون اتفاقی بیوفته چی؟

ساکت شو زن این الان24 سالش فکر کرده چون بهش همچی دادم هر غلطی که می خواد می تونه بکنه بذار بره دوروز تو اجتما ببینه دنیا دسته کیه...دوروز که بگذره ببینه کسی نیست که مرتب پول بهش بده اونقت آدم می شه..

..............

پسرک از خونه اومده بیرون فکر نمی کرد بخاطر عسل کارش به اینجا کشیده بشه....

با خودش گفت من بارها خرج مجید رو دادم پس حتما امشب پول منو می ده بعد دوروز هم بابا و مامان میان دنبالم هرچی باشه من تک فرزندم و نمی تونن منو زیاد تنبیه کنن........

.............

سلام مجید.

_سلام کوروش چطوری خوبی؟

نه زیاد.

_چرا کوروش؟

هیچی تو خونه حرفم شده زدم بیرون بابام هم همه چیزو ازم گرفته بخاطر اینکه بعد جریان عسل زدم زیر همچی.

_خوب برو بگیرش.

واسه چی برم بگیرمش صدتا بهتر از اون رو می شناسم من واسه .... با این دوست بودم الانم قصد ازدواج ندارم دارم کیفم رو می کنم خوب این تیکه ها کی سروکلشون پیدا می شه؟

_میان تا نیم ساعت دیگه پول که آوردی؟

نه گفتم که فعلا با بابام دعواییم همچی رو ازم گرفته!

_پس الان می خوای چیکار کنی؟

تو می دی دیگه!

_جون کوروش ندارم!

پسرک عرق سردی رو بدنش می شینه...

خیلی نامردی مجید.... خیلی نامرد....

پسرک می ذاره میره...

مجید داد می زنه.....

_کوروش باور کن ندارم ....

.......

تلفن عمومی...

سلام علی چطوری خوبی؟

ببین علی با بابان حرفم شده امشب هیچ جارو ندارم برم می تونم امشب بیام خونتون؟

باشه..... درک می کنم بالاخره تو یه خواهر بزرگ داری قربانت....

.........

سلام وحید خوبی؟ منکه نه الان تو خیابونم .......با بابام حرفم شده...... می تونم امشب بیام خونتون؟.........درک می کنم مامان بابات گیرن....... نه قربانت..

........

پسر به همه اون دوستایی که فکر می کرد می تونه بره خونشون زنگ زد اما هرکسی یه بهونه ای ساخت ساعت نزدیک 11شب بود و اون تو پارک روی یکی از نیمکت ها نشسته بود مردی به سمتش میاد با قیافه کثیف و صورتی که معلوم بود معتاد...می شینه کنار پسر....پسر یکم می ترسه چون با اینجور آدما هیچوقت سروکار نداشته.....

_بهت نمیاد اهل کارتون خوابی باشی.

چرا کارتون خوابم چطور؟

خنده ای تلخی مرد می کنه...

از ظاهرت معلومه از این بچه پولدارایی که از خونه قهر کردی.

خوب منظور؟

اینجا گرگ زیاد داره حواست نباشه از بین می برنت پاشو برو خونت.

بتو ربطی نداره خودم از پس همه بر میام، تو نگران خودت باش که معتادی.

پسر می خواست با این شکل حرف زدن نذاره که مرد بفهمه که می ترسه....

_بچه جون اگه من معتادم، اگه می بینی سروضعم اینه، بخاطر امثال تو بچه قرتی ،مامانی که من اینجورم، حالام خوب گوشات رو باز کن من فقط خواستم بگم که بری حالا می خوای بمون.

و مرد پا می شه در حالی که تکون تکون می خورد شروع به حرکت می کنه.....

5 دقیقه بعد چندتا جوون به سمتش میان قافل از اینکه اینا دوستای همون مرد هستن....

میان دور جوون رو می گیرن.......

اين داستان ادامه دارد ...

 

منبع

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت16:22توسط کیا | |

 

---

والا دفعه‌هاي قبلي اينطوري نبود. از آزمايش و اين حرفها خبري نبود به خدا! ولي اينبار گفتن تا اسم آقا داماد رو صدا کرديم بايد بره آزمايش ادرار و خون و غيره بده! روي صندلي نشستم و منتظر موندم براي آزمايش اعتياد. يه آقاي قدبلند و لاغر مردني که انگار‍ تازه از سر منقل پاشده و اومده که آزمايش اعتياد بده، يه گالن آب گرفته بود دستش و قٌـلـٌپ قـٌلـٌپ ميرفت بالا، از اينور به اونور سالن قدم ميزد و زير لب غر ميزد که اي بابا! هرچي آب ميخوريم “نمياد که نمياد”‌‌!

 

بعد از ده دقيقه‌ صدام کردن و من هم رفتم به سوي “دستشويي برادران”. آقاي “مسئول نظارت بر امور جيش(!)” اونجا روي چهارپايه نشسته بود. تا من رو ديد لبخندي زد و گفت: ” آقاي داماد! مبارک باشه ايشالله!”. بوي تند دستشوئي داشت خفه‌ام ميکرد. به زور لبخندي زدم و تشکر کردم. يه ليوان يکبار مصرف (خالي) بهم تعارف کرد تا پر تحويلش بدم! زير چشمي‌ نگاهي کرد و گفت: “شيريني ما هم فراموش نشه!”‌. يه دستم ليوان و ساير مخلفات(!) بود، با اون يکي دستم  500  تومن از جيبم درآوردم و به طرف دادم.

 

بعد گفتن صداتون ميکنيم براي آزمايش خون. صدام که کردن، رفتم توي يه اتاق ديگه. خانوم دکتر لبخندي زد و گفت: “به‌به! چه آقا دوماد خوش‌تيپي! مبارک باشه!”. سوزن آمپول رو تا اونجا که ميرفت فرو کرد توي رگ من بدبخت و گفت:” البته شيريني ما فراموش نشه‌ها!”‌. يه دستم به پنبه الکل روي بازوم بود، با اون يکي دستم  500  تومن از جيبم درآوردم و به خانوم دکتره دادم.

 

از اتاق آزمايش خون که اومدم بيرون همون آقا لاغره رو ديدم که داشت با مسئولين اونجا جر و بحث ميکرد که: “آقا باور بفرمائيد هرچي آب ميخورم نمياد! ميشه من برم فردا بيام براي آزمايش”؟؟

گفتن کلاس معارفه و آموزش قبل از ازدواج تشکيل ميشه، بايد بريم دو تا کتاب تهيه کنيم و بريم سر کلاس تا آموزش ببينيم! يه خانومه بود که کتابهاي درسي(!) رو توزيع ميکرد، لبخندي زد و گفت: “مبارک باشه آقاي دوماد!”‌. دو تا کتاب آموزشي رو بهم داد و گفت: “البته شيريني ما هم فراموش نشه!”. يه دستم به کتابها بود، با دست اون يکي دستم  500  تومن از جيبم درآوردم و به دختره دادم.

 

همراه با بقيه آقا دومادها سر کلاس توجيهي که رفتيم، آقاي دکتر با يه فيلم ويدئويي وارد اتاق شد. گفت آقايون دومادها خسته نباشيد! يه سري آموزشهاي قبل از ازدواج هست، البه شماها ماشالله همتون خودتون واردين!، يه جعبه هم اونجا رو اون ميزه، شيريني هاتون فراموش نشه!!” ، فيلم رو گذاشتو و خودش بدو بدو از اتاق خارج شد!

 

و اما اين فيلم خودش ماجرائي داشت! اولش که از همون اولين روز خلقت شروع کرد!:

 

“..و خداوند زمين را از دو جنس نر و ماده آفريد…”!

 

دو تا مرغابي نشون داد که احتمالا نر و ماده بودن و توي ‌برکه داشتن با هم شنا ميکردن. دو تا ميمون نشون داد که توي جنگل از اين شاخه به اون شاخه مي‌پريدن و جيغ جيغ ميکردن! يه روباه نشون داد با دوتا بچه روباه که باباشون احتمالا رفته بود اداره‌(!) يا دنبال شکار يه لقمه نون حلال براي زن و بچه‌اش. دو تا مرغ عشق نشون داد که داشتن نوکهاشون رو به هم ميزدن و درگوش هم شماره تلفن رد و بدل ميکردن و انداخته بودشون تو قفس! خلاصه يه  5  دقيقه‌اي رازبقا نشون داد، بعد يهو دوربين يه شات گرفت از ميدون امام حسين و صف اتوبوس خط تهرانپارس و برادران و خواهراني که غيورانه مثل مور و ملخ (همون راز بقاهه!)‌ كنار هم بودن! خلاصه ديگه کاملا بهمون ثابت شد که زمين از دو جنس نر و ماده آفريده شده!

 

بعد يه آقا دکتر مهربوني رو نشون داد که اومده بود و توصيه‌هاي ايمني ميداد! ميگفت ميخواين زنتون رو بوس کنين سعي کنين قبلش حموم برين که تنتون بوي عرق نده، دندوناتون رو مسواک بزنين، موهاتون رو قشنگ شونه کنيد. گفت خانومها هم بايد ياد بگيرن که تا شوهرشون مياد خونه آب دستشونه بزارن زمين و برن يه ليوان آب خنک براي شوهرشون بيارن! لباس آراسته بپوشن و با آغوشي باز از همسرشون پذيرايي کنن. يه آقاي هم نشون داد که اومد و اون هم همين رو گفت. گفت که اگر خانوم خانه “با آغوش باز” باشد اين از هر عبادتي بهتره. بعد باز دوباره آقاي دکتر اومد که بگه مسواک نشه فراموش! بعد گفت: اگه شوهر اومد خونه و ديد زنش حال نداره که برن خونه آقا ناصر اينها، بنده خدا رو زور نکنه که پاشو بريم پاشو بريم. بعد گفت که بايد به همسر خود احترام بگذاريم و براشون گل بخريم و از زحمات و زرشک پلوهائي که براي ما مي‌پزن تشکر کنيم. بعد دوباره آقاي روحاني اومدن و گفتند که: آن روزِي که رفتار شوهر با همسر از روي مهر و محبت نباشد، همانا آنروز بر زن و شوهر حرام است. به همسران خود احترام بگذازيد

 

بعد بهمون ياد دادن که چگونه سر صحبت را آغاز کنيم! يک نمايش نشون دادن با يک آهنگ زمينه رومانتيک. يه ميز گرد بود يه دختره اونطرف نشسته بود، يه پسره از اين طرف اومد با يه شاخه گل رز! شاخه گل رو گذاشت روي ميز و اينطرف ميز نشست. بعد هر دوتاشون خنديدن و عشوه اومدن! لبهاشون تکون ميخورد (يعني داشتن با هم حرف ميزدن!)‌ آهنگ رومانتيک هنوز بود! بعد تصوير آروم آروم رفت و دوباره اومد. اينبار ميز هنوز بود، گل هنوز بود، آهنگ رومانتيک هنوز بود، ولي اينور و اونور ميز کسي نبود!!! بعد دوباره آقاهه اومد و گفت: ديدين بهتون گفتم با همسر خود مهربون باشين بد نمي‌بينين؟؟!” خلاصه کلي آموزش ديديم، با چيزهاي ديگه!

 

و ما از اون به بعد در کنار همسرمون به خوبي و خوشي زندگي کرديم!

 

انشالله خدا نصيب همه کنه که ازدواج کنن! هيچي نداشته باشه، حداقل اين حسن رو داره که ميرين سر اين کلاسها و يه خورده ميخندين!

منبع

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت1:54توسط کیا | |

---

به یک دانشجوی مهندسی ، و یک دانشجو فیزیک و یک دانشجو ریاضیات، هر کدام 150 دلار دادند و از آنها خواسته شد که با استفاده از این پول ، ارتفاع یکی از هتل های شهر را که دانشگاه در آن قرار داشت. با دقت محاسبه کنند. سه دانشجو با اشتیاق فراوان برای انجام این محاسبه دنبال تهیه ملزومات رفتند.دانشجوی فیزیک اول به یک مغازه ساعت فروشی رفت و یک کرونومتر خرید و بعد ، از یک فروشگاه چند گوی فلزی به اندازه های مختلف خرید و سپس به یک لوازم التحریری رفت تا یک ماشین حساب بخرد و آخر سر هم چند نفر از دوستانش را خبر کرد تا در این کار به او کمک کنند . این دانشجوی فیزیک زمانی را که هر یک از گوی ها را از پشت بام هتل به زمین رسید اندازه گرفت و بعد با محاسبه زمانهای سقوط گوی ها و فرمول های فیزیکی ، ارتفاع هتل را به دست آورد. دانشجوی ریاضیات منتظر شد تا خورشید کمی پایین برود و بعد ، زاویه سنج و شاقول و متری را که خریده بود از کیفش در آورد طول سایه را اندازه گرفت ، زاویه خطی که نوک پشت بام هتل را به نوک سایه آن متصل می کرد محاسبه کرد و بعد با استفاده از فرمول های مثلثات ارتفاع هتل را تعیین کرد. واضح است که با این همه کار ، آنها دیگر فرصت نکردند برای امتحان فردایشان به اندازه کافی مطالعه کنند و همین باعث شده بود تا زیاد سر حال نباشند. روز بعد این سه دانشجو یکدیگر را در دانشگاه دیدند ، در حالی که سر حالی دانشجوی مهندسی باعث تعجب دو دانشجوی دیگر شده بود. آنها طریق محاسبه ارتفاع هتل را از هم پرسیدند و وقتی توضیحات دانشجوهای ریاضیات و فیزیک به پایان رسید دانشجوی مهندسی با قیافه حق به جانب روش خود را به این شکل توضیح داد : کاری نداشت ! من پیش مسئول پذیرش هتل رفتم یک دلار به او دادم و پرسیدم ارتفاع هتل چند متر است بعد با 149 دلار باقی مانده باقی روز را حسابی خوش گذراندم.

منبع

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت15:3توسط کیا | |

آرتوراشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد او از سراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟

آرتور در پاسخش نوشت:

دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند. ۵ ميليون ياد ميگيرند كه چگونه تنيس بازي كنند.
۵۰۰ هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي ياد مي گيرند. ۵۰ هزارنفر پابه مسابقات مي گذارند. ۵ هزار نفر سرشناس مي شوند. ۵۰ نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي كنند. ۴ نفربه نيمه نهائي ميرسند و دو نفر به فينال.....
و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
و امروز هم كه ازاين بيماري رنج ميكشم هرگز نميگويم خدايا چرا من؟

 

منبع

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت20:54توسط کیا | |

در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شدند.

ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثلا قايم موشك.

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله منم چشم ميذارم.

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

ديوانگي چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن;

يك.. دو..سه.....همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند...

لطافت خودش را به شاخ ماه آويزان كرد....

خيانت داخل انبوهي از زباله ها قايم شد...

اصالت به ميان ابرها رفت وهوش به مركز زمين رهسپار شد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رهسپار شد

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم داخل يك چاه عميق رفت.

آرام آرام همه پنهان شده بودند.

ديوانگي همچنان مي شمرد:

هفتاد و سه...هفتاد و چهار.....

اما هنوز عشق معطل بود و نمي دانست كجا برود. تعجبي هم ندارد پنهان كردن عشق خيلي سخت است.

ديوانگي داشت به عدد صد مي رسيد كه عشق پريد وسط يك دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگي فرياد زد: دارم ميام..دارم ميام....

همان اول كار تنبلي را پيدا كرد.تنبلي اصلا تلاش نكرده بود كه پنهان شود.

بعد هم نظافت را پيدا كرد و خلاصه نوبت به ديگران رسيد.

اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگر خسته شده بود، حسادت حسوديش گرفت و آرام آرام در گوش او گفت:عشق پشت گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه از درخت كند و آنرا با قدرت زياد داخل گلهاي رز فرو برد.

صداي ناله اي بلند شد...عشق از پشت شاخه ها بيرون آمد... دستهايش را جلوي صورتش گرفت و از ميان انگشتانش خون مي چكيد.......

شاخه ي درخت چشمهاي عشق را كور كرده بود.

ديوانگي كه بدجوري ترسيده بود با شرمندگي گفت:حالا من چكار كنم؟ چطور مي توانم جبران كنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست تو ديگه كاري نمي تواني بكني. فقط ازت خواهش مي كنم از اين به بعد يار من باش و همه جا همراهم، تا راه را گم نكنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه با همديگه به احساس آدمهاي عاشق پيشه سرك مي كشند

منبع

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت16:40توسط کیا | |

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند . در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند, اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم . همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند, اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد در توالت را زد و گفت: بلیط لطفا"! بعد در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون, مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمرکایی ها مه این را دیدند به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.  وقتی به ایستگاه رسیدند, سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند , اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید : چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟  یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند , سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت : بلیط , لطفا"!

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت23:26توسط کیا | |

---

با تلاش دوستان و شیتیل و اینا بخشی از سوالات این آزمون بدست آمد. برای دریافت ریز تمامی سوالات با در دست داشتن کارت سوخت خود به نزدیک‌ترین پمپ بنزین نزدیک محل زندگی خود مراجعه کرده و سوالات را طبق سهمیه بندی پیوست دریافت کنید. برای همه داوطلبان علم و دانش و مدرک آرزوی سلامتی می‌کنیم.

ریاضیات و فلسفه

زمان پاسخ گویی: 12دقیقه

1-پسر دکتر [...] چهار دستگاه ماشین دارد؛ پژو 206 برای چرخش، بنز 2006 برای نرمش، ماکسیما4 در برای گردش‌های دونفره، تویوتا کرولا برای حضور در شب. پس از سهمیه‌بندی، چگونه می‌تواند به تمام کارهایش برسد.

الف) با روزی 3لیتر بنزین به همه کارهایش می‌رسد.

ب) از کارت سوخت مخصوص آقازاده‌ها استفاده می‌کند.

ج) به صورت گردشی از ماشین‌هایش استفاده می‌کند.

د) پاپا در عرض سه سوت همه ماشین‌ها را نمره دولتی می‌کند.

هـ) هواپیما می‌خرد و به ریش همه‌ی ما می‌خندد.

                      ادامه مطلب...


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت15:57توسط کیا | |

همه ما وقتی کلمه مادر را میشنویم، یه جورایی یک موجود مقدس و نورانی و فوق‌العاده مهربان و دلسوز را در ذهنمان مجسم میکنیم اما در مورد پدر اینجوری نیست. این اجماع در مورد پدرها وجود ندارد، پدرها اخم میکنند، عصبانی میشوند، با بچه‌هایشان مشکل دارند، خودشان سیگار میکشند ولی بچه‌ها را از سیگار کشیدن منع میکنند، شبها دیر به خانه میایند ولی معتقدند فرزندانشان باید زود در خانه باشند، به لباس پوشیدن بچه‌ها گیر میدهند، گاهی آدم را ضایع میکنند و …. اصلا پدری و فرزندی اگر با هم مشکل نداشته‌باشند و کل کل نکنند نرمال نیستند.

...

...

اما همه اینها باعث نمیشود پدرها را دوست نداشت، هر چند گاهی واقعا دلمان میخواهد ای کاش نبودند. همه اینها باعث نمیشود برای روز پدر، حتی با پولهایی که خودش به ما داده است، برایش کادو نگرفت. همه اینها باعث نمیشود روزش را تبریک نگفت،

روزت مبارک!

+نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت23:46توسط کیا | |

روز پدر مبارک.

تقدیم به همه ی پدر های مهربان

wallpeper size

 کافه عکس

+نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت19:3توسط کیا | |

پسر ایرونی تا وقتی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه . وقتی یه زن ماچش میکنه گونه هاش قرمز میشه و خجالت میکشه , ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی میکنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا. دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه .

به شیش سالگی که می رسه دیگه نمی ذاره بابا حمومش کنه . بر عکس سعی میکنه خودشو به مادرش بچسبونه , بلکه با خودش ببردش حموم . به سن ده سالگی که میرسه شروع میکنه به استفاده از ژیلت یازده با استفاده شده باباش . هی این ژیلتو می کشه رو صورتش کیف میکنه که مرد شده . دوازده سالش که شد نمیدونه چرا دلش می خواد با دخترای فامیل بازی کنه.

سیزده چهاره سالش که شد فکر میکنه خیلی خوش تیپه . خیال میکنه مامانش اونو از روی مدل" آلن دلون" زاییده . مرتب تو خیابون راه می ره و دخترا رو نگاه می کنه و کم کم با بالا رفتن سن , کمرش پایین تر میاد و دکمه یقه پیرهنش به سگک کمربندش نزدیک تر میشه(نکته کنکوری).

شونزده هفده سالگی دیگه یه چیزایی یاد گرفته . می دونه واسه بیرون رفتن باید لباس عجیب بپوشه. مثلا" یه پیرهن نارنجی که رو سینه ش عکس یه جمجمه س می پوشه. رو کمرش نوشته : just do it! (نکته فوق کنکوری) . وای وای وای... نگو خواهر... ...(این قسمت حذف شده و تو کنکور نمیاد) دیگه همین دیگه . آها... با بچه ها می ره بیرون اسمش عوض میشه , مثلا" اگه اسمش سعید یا علی یا احمد یا جواد باشه تبدیل میشه به : دیوید,جک,زاپاس,تمساح,سرنتی پیتی,حامی بچه ها(به یاد دایی احمد,خرچنگ,یا بی بی...(این قسمتم سانسور شده تو کنکور نمیاد)

هجده نوزده سالگی می فهمه یه جایی به اسم پاتوق وجود داره که با فقا توش جمع بشن . وای به حال اون دختر بدبختی که ار کنار پاتوق رد بشه. بلایی سر دختر میاره که...... کم کم یاد میگیره که دختر یعنی جنس لطیف. نباید مث تاتارا طرفش رفت. باید طوری با لطافت طرفش رفت که نفهمه می خوای گازش بگیری . باید با ملایمت رفت جلو و مخشو زد . فکر می کنه اگه خودشو آرایش کنه دخترپسند می شه . پس اول از همه موهاشو بلند میکنه . بعد یا موهاشو " فر شیش ماهه" میزنه یا "گلت" می کنه بعدشم دمب اسبی و... تمام. دختر کش شد اروای عمهاش.

"هدف ما جلب رضایت شماست"

این شعارو سرلوحه کارش قرار می ده و می ره بوتیک یه جعبه لوازم آرایش می گیره صد و سی تومن. بار اول دوم چون بلد نیست زیر ابرو برداره زیر و بالا رو با هم بر می داره و اصلا" ابرو نمی ذاره . ولی خوب از اونجا که "انسان جایزالخطاست" اونم اینقدر تمرین می کنه تا کم کم یاد می گیره. سفید کننده می زنه به چه سفیدی... ریمل می زنه به چه سیاهی... رژ می زنه به چه قرمزی... می شه مث کلاه قرمزی... موهاشو دمب اسبی می کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد می کنه و می ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموی اضافی سمت راستم حکایت داره . نماد خودشه و دختری که انشالا اونرو باهاش آشنا میشه . عشقه دیگه... چه میشه کرد؟

یه زنجیر طلا گردنش می ندازه اونقدر پهن که آدمو یاد قلاده سگای "ژرمن شپرد" می ندازه . یه دستبند می ندازه دستش که چنان جیرینگ جیرینگ میکنه که آدمو یاد زنگوله "بزغاله های شبیه سازی شده به دست پژوهشگران توانمند ایرانی" می ندازه . بعد که کامل شد می ره سر مسیر وایمیسه . واسه شروع کار سعی می کنه مخ دخترای پنجم دبستانی و اول راهنمایی رو شیربرنج کنه. بعد کم کم ارتقا میگیره و می ره سر مسیر دبیرستانیا .   

اولش فقت با یکی دوست میشه ولی کم کم می فهمه هر چیزی یه زاپاس لازم داره , پس می ره دنبال یه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجایی که فکر می کنه هر چیزی یه زاپاس می خواد , واسه زاپاسشم میره دنبال زاپاس و...    

اگه قیافه داشته باشه(پسره رو میگم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور می کنه براش خرج کنن . ولی وای به حال اون بیچاره بد قیافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پیاده بشه... که ولش نکنن .      می گذره و می گذره تا کم کم می فهمه عاشق یکی از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خیلی حرفه ای تشریف داره شروع می کنه به آمار گرفتن از دختره که می بینه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا" با هیچکس دوست نبوده . شروع می کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همین یکی که عاشق بمونه . شروع میکنه واسه دوست دختره خریدن کادو,هدیه,انگشتر,تاپ,شلوار,روسری... می گذره تا اینکه یه روز زنگ می زنه و جواب نمی گیره . بخاطر دوری و بی خبری از عشقش مریض   می شه . می برنش بیمارستان... که می فهمن بله... آقا ایدز داره . وقتی از بیمارستان میاد بیرون نتیجه گیریش از اتفاقات گذشته اینه : یه دختر عاشقم,خرم کرد,مریضم کرد,بدبختم کرد,ولم کرد . و اون طرف معادله رو اینجوری می نویسه :دخترا رو عاشق خودم میکنم,خرشون می کنم,مریضشون می کنم,بد بختشون میکنم,ولشون می کنم 

...

نمیدونم این مطلب طنز بود یا واقعیت؟

ولی همیشه طنزها از واقعیت ریشه میگیرن

امیدوارم شما ها حواستونو خوب جمع کنین

ایران جنرال 

+نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت0:39توسط کیا | |

سوال :

ده تا پرنده نشسته بودند روي سيم برق . يه شکارچي مياد يه

تير ميزنه به يکيشون. چند تا پرنده روي سيم باقي ميمونند ؟

جواب  :

بستگي به مليت پرنده ها داره  :

آمريكايي : پرنده دومي شيش لولش درمياره يه فحش ناموسي ميده و شكارچي رو ميكشه و باقي پرنده ها ليوان مشروبشون رو ميخورند و سري تكون ميدند 

چيني : سه تا از پرنده ها فرار ميكنن و در يك گوشه خودشون توليد انبوه پرنده راه ميندازن و شيش تاي باقيمانده در يك چشم بهم زدن توسط هنرهاي رزمي شكارچي رو به شيش قسمت مساوي تقسيم ميكنند.

انگليسي : يكي از پرنده ها خودشو ميزنه به زخمي بودن و ميندازه رو زمين و خودشو خيلي مظلوم نشون ميده و بعد بقيه پرنده ها از فرصت استفاده ميكنن ميرن به زن شكارچي ميگن كه شكارچي مذبور داراي سه همسر و تعداد نامتنابهي بچه است، در نهايت پس از چند روز شكارچي توسط زنش و در خواب به قتل ميرسه 

عرب : پرنده دوم تا هفتم از ترس شلوارشون زرد ميشه و پس از چند لحظه سكته ميكنن ميميرن، دو تاي باقيمونده سريع ميرن پولاشونو ورميدارن ميرن خودشون يه تير برق ميخرن و تا آخر عمر بدون ترس بالاش زندگي ميكنن 

اسپانيايي : پرنده دوم گيتار دستش ميگيره و حواس شكارچي رو پرت ميكنه ، سومي و چارمي ميرن گاو همسايه رو صدا ميكنن و پنجمي يه پارچه قرمز آويزوون ميكنه روي شلوار شكارچي و گاو ميزنه يارو رو لت وپار ميكنه و در نهايت پنج تاي باقيمانده كلاهاشونو ميندازن هوا و ميگن : هووولي 

ايراني : ابتدا نيم ساعت ميگذره و هيچكس نه متوجه افتادن رفيقشون ميشه و نه اصلاً صداي گلوله رو ميشنوه چون همشون داشتن راجع به قسمت اخر نرگس بحث ميكردند.... بعد دو تاشون ميرن زير جسد پرنده رو ميگيرن سريعاً مراسم سوم و هفتم باشكوهي براش ميگيرن و براش مقبره بزرگي ميسازن و بعد از يكي دو ماه ميگن كه بياييد فكري كنيم كه ديگه شكارچي ما رو نزنه و بعد از دو سال جلسات پياپي به اين نتيجه ميرسن كه اصلاً شكارچي مقصر نبوده و تقصير انگليسيها بوده كه دوستشون تير خورده چون در همون لحظه در يكصد كيلومتري اونجا يك انگليسي داشته دماغشو پاك ميكرده... بنابراين يك شب شكارچي رو دعوت ميكنن خونشون و براش سوپ پرنده درست ميكنن و از اينكه دوستشون در مسير گلوله او بوده ازش معذرت ميخوان و قول ميدن هر هفته يكي از خودشون رو براي شكار شخصاً خدمت شكارچي برسه... حتماً ميپرسيد كه شكارچي تو اون نيم ساعت اوليه داشته چيكار ميكرده... حدستون كاملاً درسته ... چون حادثه مذكور در ايران رخ ميداد تفنگ بعد از اولين شليك منفجر ميشه و طرف در اين مدت داشته تلاش ميكرده با موبايلش كه آنتن نميداد با اورژانس تماس بگيره بيان سراغش كه بعد از نيم ساعت موفق ميشه تماس بگيره ولي آمبولانس دير مياد و شكارچي ما **** هاشو از دست ميده

 

منبع

+نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت9:48توسط کیا | |

---

اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .

اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر  .

حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد:

 

 

* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.

 

* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت  12  شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم.

 

* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون.

 

* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم  4  پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم).

 

* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره.

 

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها...

 

 

منبع

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت23:20توسط کیا | |

وزارت كشور قرار است به وزارت «ارتباطات سيار» تغيير نام يابد. وزارت ارتباطات نسبت به اين اقدام اعتراض كرده و گفته‌ ممكن است اين نام با وظايف آنها تداخل پيدا كند. اما كارشناسان وزارت كشور گفته‌اند چون هدف ما توسعه ارتباطات سيار به صورت زنده است بايد اين كار انجام پذيرد.

قرار است وزارت ارتباطات سيار يا همان وزارت كشور سابق يك سري كارت اعتباري ازدواج موقت با عنوان «متعه ‌كارت» صادر كند كه افراد بر اساس كرديت و اعتبار آن بتوانند از مزاياي ازدواج موقت استفاده كنند. همچنين اين وزارت اعلام كرده در اين راستا «مكان»هايي را به صورت كيوسك و باجه در سطح شهرها اختصاص خواهد داد.

...

  خسارت!

 صبح امروز مردي كه با ادعاي ازدواج موقت چند زن را لت و پار كرده بود دستگير شد. خبرنگار ما در كلانتري از اين مرد پرسيد: چرا زدي اينا رو لت و پار كردي كلي هم بهشون خسارت زدي؟ وي گفت: آخه وزير كشور خودش گفته ازدواج موقت بايد با خسارت در كشور ترويج شود. خبرنگار ما گفت: گفته با جسارت نگفته خسارت كه. مرد گفت: خسارت يا جسارت من نمي‌دونم ما بايد به تكليف عمل كنيم. مي‌فهمي!؟ تكليفه، مي‌فهمي يا حاليت كنم!؟

  صيغه كن صيغه قشنگه!

 سياوش قَميشي خواننده نسل جوان كشورمان آلبوم جديدي به نام «صيغه كن» روانه بازار كرده كه با استقبال بسياري مواجه شده است. در بخشي از متن ترانه‌ي اين آلبوم آمده:

 صيغه كن صيغه قشنگه

صيغه سهم دل تنگه

صيغه كن صيغه غروره

مرهم اين راه دوره...

 آگاهان مي‌گويند اسپانسر اين آلبوم احتمالاً وزارت كشور باشد.

  جانور

 الهي گور به گور شي ذليل مرده. نمي‌دونم به كدوم بابات رفتي كه اين‌قدر پدرسگي. به باباي ساعت 9 صبحت يا باباي ساعت 12 ظهرت؟ شايد اين ذليل‌مردگي رو از باباي ساعت 5 عصرت ارث بردي شايدم مال اون 9 شبي بود. حالا شبشو به اون مرتيكه لندهور جواب ندادم وگه‌نه معلوم نبود به اون مي‌رفتي چه جونوري مي‌شدي.

  رابطه گاو و صيغه

از يك مرد رند صيغه ‌باز:

- ببين عزيزم، چرا بيام خودمو خر كنم. مي‌دوني؟ مث اينه كه تو هر بار يه ليوان شير بخواي بعد بري گاوداري بزني و عمري مشكل نگهداري و تجهيزات بكشي كه چي؟ يه ليوان شير گيرت بياد. ولي من مي‌رم روزانه مي‌خرم. تازه ثوابم داره.

- چه عرض كنم والا، اين لامصب غير از درس كشورداري، درس فلسفه و سفسطه هم خوب ميده.

- كدوم؟

- هموني كه باهاش فكر مي‌كني.

روزگار

امروز صف مرداني كه جلوي منزل وزير كشور تجمع كرده بودند به چند كيلومتر رسيد. اين تجمع در پي انتقادات برخي از وزير كشور كه گفته بودند آيا حاضر است دختران خود را به معرض صيغه بگذارد صورت گرفته و ظاهراً وزير كشور در حرف‌هاي خود بسيار صادق است. يك ژتون‌فروش قديمي كه در محل ناظر بود به خبرنگار ما گفت: اي... روزگار.

توسعه پايدار

مجلس موقت امروز به وزير موقت جديد كشور راي اعتماد موقت داد. به گزارش خبرنگار موقت ما پس از راي اعتماد موقت طرح چند فوريتي موقت ديگري در مجلس موقت به شور گذاشته شد كه در آن به لزوم گسترش بيشتر ازدواج‌هاي موقت تاكيد شده است. نماينده موقت تهران گفت به نظرم ما بايد به توسعه پايدار چند چيز اهتمام  بورزيم: ليوان يك بار مصرف، دستمال كاغذي و ازدواج موقت.

اسباب‌كشي

مجله «خانواده سبز موقت» گفتگويي خواندني با خانواده‌‌هاي موقت خوشبختي انجام داد. در اين شماره چند مرد و چند زن به طور موقت با هم خانواده هستند و هر ساعت اين خانواده‌ها فرق مي‌كنند. اين نوع خاصي از خانواده‌هاي يك بار مصرف است كه وزارت كشور گسترش آن را با جسارت در دستور كار خود قرار داده است. ممكن است تا شما برويد دست به آب و برگرديد خانواده‌اي به طور كلي تغيير كرده باشند. يكي از اعضاي اين خانواده گفت: تنها مشكلش اينه كه ما دم به ساعت مشغول اسباب‌كشي از اين  خونه به اون خونه هستيم.

تايم!

- استاد صيغه‌ي مبالغه يعني چي؟

- صيغه‌اي كه در اون مبلغ معيني رو براي زمان مخصوصي مي‌دن.

- ولي استاد اين چه ربطي به ادبيات داره؟

- آخ، بچه‌ها ببخشين حواسم پرت بود. امروز قبل از اومدن به دانشگاه يكي رو صيغه كردم حالا منتظرم كلاس تموم بشه زود برم تايمم نسوزه. خودتون تو متون ادبي و دستور زبان فارسي بگردين چي نوشته. من كه الان تو يه عالم ديگه‌م.

عده!

- راه حل بحران اخلاقي و مسائل جنسي جوانان امروز ايران چيه؟ چرا اكثر جوانان به جاي كار و دانش و توليد، مسائل جنسي ملكه ذهن‌شون شده و به جاي حل كردن اون كلي قوانين هم براي جلوگيري مي‌سازيم؟ چرا اولين راهي كه به ذهن مسؤولانمون مي‌رسه و از حل مسائل عاجز ميشن، صيغه‌ست؟ آيا لازم نيست اول اقتصادمون رو درست كنيم كه آدما مثل آدم زندگي كنن؟ آيا فكر نمي‌كنيد غير از تخليه جنسي چيزي به اسم عشق و محبت و عاطفه هم بايد وجود داشته باشه؟ آيا فكر نمي‌كنين دارين يه نسل موقت و بدون پايبندي به هر اصول اخلاقي رو به وجود مي‌آرين؟ گيريم به صورت مُسكن و موقت اينو حل كردين بعدش تا كي اين‌جور مي‌مونه؟

منبع

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت1:30توسط کیا | |

 

صبح شده دوباره اه.... لعنت به این زندگی باز یه روز دیگه شروع شد..... باز کارای همیشگی............

صدای زنگ موبایل تو اتاق بلند شد.........

بله؟

_سلام.

به به سلام عسل من چطوری عزیزم خوبی؟ صبحت به خیر خانومی!

_مرسی کوروش؟

جونم؟

_می خوام ببنمت.

ما که دیشب باهم بودیم عزیزم چی شده اتفاقی افتاده؟

_پای تلفن نمی شه ساعت 1دمه همون جای همیشگی باشه؟

باشه عزیزم....

_کوروش جون دیر نکنی پس تا ساعت 1.

نه عزیزم دیر نمی کنم قربانت پس فعلا خداحافظ.

_خداحافظ کوروشم.

.......................................

سلام عسل جونم دیر که نکردم عزیزم؟

_چرا مثه همیشه دیر کردی اونم 15 دقیقه!

آها حالا جنابعالی به بزرگی خودتون ببخشید! آقا این منو رو میارید!

_تو هنوز نیومده می خوای غذا سفارش بدی؟!

خوب آره دیگه از حالا باید غذا رو سفارش داد شکم خالی که نمی شه حرف زد!

_کوروش جونم دیشب که رفتم خونه بابا کلی عصبانی بود!

آخه چرا؟

_میگه این وضعش نمی شه که تا نصف شب بیرون باشی باید به فکر ازدواج باشی!

چی ازدواج؟؟؟؟ شوخی می کنی یا داری اینا رو جدی می گی؟

_نه کوروش دارم جدی می گم!.

من قصد ازدواج ندارم!

_ یعنی چی کوروش مگه قرار نیست ما دوتا تا آخر عمر باهم باشیم؟

ببخشید غذا چی میل دارید؟

من یه چلوکباب برگ عسل تو چی می خوری؟

_منم همون چلوکباب برگ.

آقا لطفا دوتا چلوکباب برگ با دوتا نوشابه مشکی بیارید!

سالاد ماست موسیر نمی خواید؟

نه ممنون.

چشم براتون میارم.

.........

ببین عسل من درسته تورو دوست دارم عاشقتم اما خودت که می دونی نمی تونم ازدواج کنم.

_کوروش تو وضعت خوبه راحت می تونی بری پیش بابات کار کنی من تحت فشارم می فهمی؟

خوب منم تخت فشارم مکنه نمی تونم از حالا زن بگیرم.

_کوروش یعنی چی؟ ما باهم رابطه داشتیم تو به من قول دادی می فهمی؟

خوب داشتیم که داشتیم دلیل می شه که حتما بیام باهات ازدواج کنم اونم همین الان؟!

عرقی سردی رو پیشونیه دختر می شینه..... احساسش بهش می گفت کوروش می خواد بهش نارو بزنه اما باز تو دلش این حس بود که کوروش با اون همه حرفای قشنگ اینکارو نمی کنه....

_کوروش اینارو جدی که نمی گی؟ می گی؟

معلومه که جدی می گم من هنوز 24 سالمه بخوام ازدواج کنم حداقل 30 رو باید داشته باشم تو عزیزم تا اون موقع باید صبر کنی!

_کوروش دیونه شدی بابام گفته باید ازدواج کنی دیشب اونقدر باهام دعوا کرد که رفتم تو اتاق زدم زیر گریه......کوروش من نمی خوام تو اون خونه باشم بفهم اینو.....

تو خل شدی با یه دعوا فکر کردی همچی تموم شده .....مطمئن باش راه نجاتت من نیستم....

دخترک بغضش می گیره.......

_یعنی چی؟ من بخاطر تو الان دختر نیستم می دونی اگه بابام بفهمه....... بغضش می شکنه و قطره های اشک از چشش سرازیر می شه.....

خوب می خواستی نذاری اینجور بشه! اصلا از کجا معلوم که تو الان با من رابطه داشتی بعدا با کسه دیگه رابطه نداشته باشی؟

دخترک تو چشای کوروش ذل می زنه و ماتش می بره که این حرفا رو از زبون همون کوروش که هزار بار می گفت عاشقتم می شنوه.... همون کوروش که می گفت همیشه باهاتم.... اما الان یه چیزه دیگه داشت می شنید.....

_کوروش فکر نمی کردم که اینجور آدم کثیفی باشی....اینجور....بغضش شکسته و گریه هاش شدید تر می شه و جلوی صحبت کردنش رو می گیره......... کوروش .....کوروش ازت می خوام نامردی نکنی..........

بروبابا چه نامردیی من الان می گم نمی تونم ازدواج کنم اینو می فهمی؟

_اما تو به من قول داده بودی یادت نیست؟

خوب پسش می گیرم کاری نداره!

_کوروش من از دستت شکایت می کنم ........

دخترک صداش رو می بره بالاتر و نظر همرو به خودش جلب می کنه........

_من نمی ذارم نامردی کنی.....

پسر عصبانی می شه و با عصبانیت و فریاد می گه.......

هر غلطی می خوای بکن اما شاهد نداری.....

و گارسون با سینیه غذا به سمتشون میاد و پسر از جاش با عصبانیت پا می شه.....

گوش کن عسل امروز همچی بین ما تموم شد برو شکایت کن نمی تونی ثابت کنی ولی بدون اگه شکایت کنی ازت ادعای شرف می کنم روزگارت رو سیاه می کنم دخترایی مثه تو هیچ راهی ندارن بهتر بری دنبال یکی دیگه باشی..

و می ذاره می ره در حالی که گارسون با سینییه غذا داشت صحبت های پسر رو می شنید.....

دخترک سرش رو می ذاره روی میز ومی زنه زیر گریه...... گریه بخاطر اینکه هیچ قانونی واسه گرفتن حقش وجود نداره..............

.........................................................

صدای زنگ موبایل بلند می شه...

بله؟

_سلام کوروش.

به سلام مجید چطوری یادی از ما نمی کنی!

_ای هستیم زیر سایه شما آقا کم پیدایی چی کارا می کنی؟

هیچی می چرخیم دیگه!

_ببین کوروش امشب برنامت چجوریه؟

هیچی خالی چطور مگه؟

_ببین اگه پول مول تو بساطت هست وردار بیار امشب می خوایم صفا کنیم!.

قضیه چیه دختر بلند کردید؟

_آره دیگه دوتا دختر مامان بلند کردیم یه 25 هزارتومن وردار بیار نفری 40 میگیرن.

قیمت بالا نمی گیرن؟الان همه 15 هزارتومن،20 هزار تومن می گیرن که!

_نه اینا 18 ،19 سالشون بیشتر نیست خیلی خوشگلن!

حالا از کجا گیرشون آوردی؟

_خوب معلومه دیگه از تو خیابون بلندشون کردم!

باشه شب میام خونت.

_باشه تا شب پس.

قربانت فعلا.

............................................

صدای زنگ تلفن بلند می شه........

_سلام کوروش.

عسل واسه چی زنگ زدی؟ همچی بین ما تموم شده.....

_اما کوروش........الو..........الو...........

.........................................................

صدای زنگ تلفن بلند می شه...

_سلام.

به به سلام سحر جون، چه عجب یادی از ما کردی اونقده دلم برات تنگ شده بود.....

_منم همین طور از دیروز که بهت زنگ زدم کلی دلم تنگ شده بود میای عزیزم امشب بریم باهم بیرون؟

امممم سحر جونم خیلی دلم می خواست بیام....اما می دونی بابا که رفته آلمان واسه کاراش مامان خونه تنهاس من می مونم پیشش که یه وقت اتفاقی براش نیوفته بذار واسه فردا عزیزم چطوره؟

_باشه عزیزم فردا همدیگرو می بینیم.....

سحر خیلی دوست دارم.... تو تنها دختری هستی که تونستی منو با مهربونی های خودت عاشقت کنی..

_مرس عزیزم از این حرفا، همین چیزاس که بهم لذت می ده....

سحر جونم پس بهت زنگ می زنم...

_باشه کوروش زود زنگ بزن مواظب خودت باش.

توهم مواظبه خودت باش...

_ فعلا خداحافظ.

خداحافظ عزیزم.

...

ادامه دارد ....

 

منبع

+نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت23:27توسط کیا | |

-حاج آقا(قاضی): خودتونو کامل معرفی کنید...

- شوهر:کاظم! بروبچز بهم میگن کاظم لب شتری! دیپلم ردی! ؟؟ ساله!

- زن:نازیلا! لیسانس هنرهای تجسمی از دانشکده سیکتیروارد فرانسه! ؟؟ ساله!

- حاج آقا: چه جوری باهم آشنا شدید؟

ـ شوهر: عرضم به حضور آن ورت حاجی! ایشون مارو پسند کردن! مام دیدیم بد گوشتیه گرفتیمش!

- زن:حاج آقا می بینین چه بی چشم و روئه! حاج آقا تازه سابقه دارم هست!

- حاج آقا: جرمت چی بود؟

- شوهر: حاجی جرم که نمیشه بهش گفت! داش کوچیکم حرف گوش نمیکرد... مختوع النسلش کردم!

ـ زن: حاج آقا میبینین چقد بی احساسه!

- حاج آقا: خواهر من شما به چه دلیلی تقاضایه طلاق کردین؟

- زن: جاج آقا ما الان ؟ ساله ازدواج کردیم ولی این آقا اصلآ عوض نشده!

ـ شوهر: دهه! بابا بکش بیرون! حاجی بده اصالتمو از دست ندادم؟

ـ حاج آقا: خواهر من شما فقط به خاطر اینکه ایشون عوض نشده میخواین طلاق بگیرین؟

- زن: حاج آقا اولش فکر میکردم درست میشه! آدمش میکنم! مدرنش میکنم ! حاج آقا این شوهر من نمیفهمه تمدن چیه! نمیدونه مدرنیسم چیه!

- شوهر: بابا نموده مارو ! را به را گیر میده ! این کارو بکن! این کارو نکن ! این لباسو بپوش!! اون لباسو نپوش! حاجی طاقت مام حدی داره!

- زن: حاج آقا به خدا منم تو فامیل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شیک ترین لباسارو بپوشه!

- شوهر: حاجی میخوایم بریم خونه ی اون بابای قالپاقش!!! گیر میده باید کراوات بزنی ! به مولا آدم با کراوات یبوست میگره! نفسمون میات بالا ولی پایین رفتنش با شابدوالعظیمه ! حاجی ما از بچگی عادت داشتیم دو سه تا تکمه مون وا باشه! بابا پشم سینه و این حرفا!

- حاج آقا: خواهر من حق با ایشونه!

- زن: حاج آقا بهش میگم تو خونه زیر شلواری نپوش ! یکی میاد زشته! حداقل شلوارک بپوش!

- شوهر: حاجی من اصلا بدون زیر شلواری خوابم نمی بره ! بابا چاردیواری اختیاری ! راستش اینجا جاش نیست ولی بابای خدا بیامرزم میگفت:

ـ حاج آقا: خدا بیامرزتش !

- شوهر: خدا رفتگان شمارم بیامرزه ! میگفت: سعی کن تو زندگیت دو تا چیزو ترک نکنی !! یکی سیغار! یکی زیر شلواری ! حاجی جونم برات بگه که گیر داده خفن که سیغار نکش! رفته برام پیپ خریته!  آخه خداییش این سوسول بازیا به ما میات؟

- زن: حاج آقا نمیدونین من چقدر سعی کردم حرف زدن اینو درست کنم! نشد که نشد!

- شوهر : حاجی رفته واسه من معلم خصوصی گرفته! فارسی را درست صوبت کنیم! دیگه روم نمیشه جولو بچه محلا سرمو بلند کنم ! حاجی خسته مونده از سر کار میام خونه به جای چایی واسه من کافی شاپ میاره ! درسته آخه؟! حاجی از وقتی گرفتمش ؟؟ کیلو کم کردم ! از بس که از این غدا تیتیشیا داده به خورده ما!!! لازانتیا و بیف استراگانورف و اسپاقرتی و از این آت آشغالا. حاجی هرکی یه سلیقه ای داره ! خب منم عاشق آب سیرابی با کیک تیتاپم !!!

- زن: حاج آقا یه روز نمیشه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وثیقه آزادش کردیم...

- شوهر: آره! رو زنم تعصب دارم! کسی نیگا چپ بهش بکنه ! خشتکشو پاپیون می کنم!!!

- حاج آقا: خب شما که اینهمه با هم اختلاف فرهنگی و اقتصادی داشتین چرا باهم ازدواج کردین؟

- زن: عاشقش بودم ! دیوونش بودم! هنوزم هستم...

- و الی آخر...

مطلب فوق طنز بود ولی واقعیت!!!

ایران جنرال

+نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت0:57توسط کیا | |

سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشناسی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :
یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است
و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد .

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برا یافتن پاسخ صحیح به پايين صفحه مراجعه کنید.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.

.
.
.
.

.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
و اما پاسخ :
ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببنید .
اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید .
یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند .
نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند .
بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود .
سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!


منبع سايت تبيان

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت0:15توسط کیا | |

یه سال پیش ( دقیقا یه سال پیش (۳۶۵ روز)) من تو یکی از رومها ول میگشتم که همینجور شانسی نوشتم که :

dokhtare 13 14 sale hast?

یکی پی ام داد:

geda_ajooze:13 14 na vali 15 hast (ya ye hamchin chizi) 

dvaj_dvaj:salam

dvaj_dvaj: manam 15 salame eshkali nadare

dvaj_dvaj: che id jalebi darin

geda_ajoozeh: :D

dvaj_dvaj: esmetoon chie?

geda _ajoozeh: nazi

geda_ajoozeh:nazanin

dvaj_dvaj:(?)

geda_ajoozeh:u?  

dvaj_dvaj : kia

.

.

.

.

همینجور چت کردیم تا اینکه من ساعت ۲:۲۲ dc شدم راستی ساعت ۰۰:۱۹ کانکت شده بودم D:

بعد ساعت ۲:۲۴ دوباره اومدم و ساعت ۲:۳۴ دیگه نازنین گفت میرم و رفت ( پی نوشت رو بخون)

اینجوری آشنا شدیم .

به جای عشق اینترنتی, خواهر اینترنتی پیدا کردم

دلم میخواست یه خواهر بزرگتر از خودم داشته باشم ولی ندارم دیگه ... ( البته واقعی رو میگم که بهتر از اونش رو دارم الان که ۱۵ ماه بزرگتر هم هست )

 

پ.ن. : من این ساعتارو از خودم نمیگم رفتم کانکت های اون تاریخارو از سایت مخابرات در آوردم چون میدونستم یا ۴ تیر بود یا ۵ (حال کردین؟)

چه زود یه سال گذشت... انگار همین دیروز بود ...

 


الانم مسنجرم خرابه نمیتونم چت کنم

+ اگه به نظرا جواب نمیدم ببخشید چون به بخش نظراتم نمیره کامپیوتر

 

برا این پست نظر مظر نداریم , شرمنده

خوابم نمیاد ا:

بااااااااااااااااااااااای

+نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت1:44توسط کیا |

 

  و اما دروغی بزرگ برای نانسی اجرم ...

من کاملا با این مسئله مخالف هستم در این پست قصد داریم ضمن حمایت از نانسی به روشن شدن ماهیت این شایعات کمک کنیم با کمی جستجو  در سایت معروف گوگل به جستجوی کلمه نانسی به سایتهای زیادی که نام سایت رسمی نانسی عجرم را یدک مي كشند برخورد میکنیم همه شما بدون شک یکی از تيزرهاي تبلیقاتی نانسی عجرم را برای شرکت کوکاکولا دیده اید در همه دنیا حتی کشور خودمان رسم بر این است  که شرکت اسپانسر تمام فعالیتهای تبلیقاتی طرف قرداد خود را از جمله ساخت کلیپهای تصوری برگزاری کنسرتها پخش کلیپ از شبکهای ماهواره ای و تبلیقات در دنیای مجازی (طراحی سایت اینترنتی ) بر عهده میگیرد . بر کسی پوشیده نیست که این روزها شرکت معروف کوکاکولا اسپانسر رسمی نانسی میباشد

  از بازديد كنندگان محترم بابت اينكه دستخوش شايعات شديم عذر خواهي ميكنيم .قصد ما فقط اطلاع رساني بود

 

nancy ajram

وبسایت رسمی نانسی عجرم  

دوستان حالا با این توضیحات و کمی تفکر در باره این موضوع که هر شخصی حتی شما با پرداخت مبلغ هفت دلار میتوانید یک دامنه اینترنتی ثبت کنید حالا قضاوت بر عهده شما که کدام سایت را به عنوان سایت رسمی نانسی انتخاب کنید به امید روزی که دیگر شاهد اینگونه شایعات نباشیم

و توصيه من به سايتهاي معتبر و همينطور رسانه هاي تصويري كه اين شايعه را پخش نمودند اين است كه قبل از پخش

كاملا تحقيق نموده تا با آبروي يك هنرمند بازي نشود!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت13:55توسط کیا | |

                                wallpapre

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت22:24توسط کیا | |

عاقبت فرار از مدرسه


 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت21:48توسط کیا | |

.:: پس از فيلم 300 اين بار نانسي عجرم خواننده عرب ايران رو مورد توهين خود قرار داد و قلب ايرانيان را شكست::.

خبر تكان دهنده - فاجعه ايرانيان !!!

چهره كثيف نانسي را بشناسيد!!!



 

ایران : خداحافظ نانسی کثیف

امروز میخوایم از خواننده ای صحبت کنیم که شاید مورد علاقه خیلی از شما باشد .

همه ما تا کنون به نانسی به صورت یه خواننده در ظاهر نگاه کرده ایم اما بیایید به باطن وی هم بنگریم .

همون خواننده ای که در ایران طرفداران میلیونی  رو مجذوب خودش کرده . پس از انتشار فیلم 300 که ایران و ایرانی

رو در اون فیلم نسلی وحشی خطاب کرده بودند اینک این خواننده زن که از ملیت عرب هست در یک اقدام توهین آمیز و

گستاخانه ایران و ایرانیان عزیز و تمدن ما رو زیر سوال برده در حالی که تاریخ و تمدن ما بهترین گواه در این زمینه می باشد . 

شاید این خانم نانسی فراموش کرده روزگاری را که پدرانشان دختران را زنده به گور می کردند  و اگر کتب ایرانی و دانشمندان

ایرانی و در واقع تمدن ایران زمین نبود همچنان آنگونه باقی میماندند . برای آگاهی بیشتر از این خانم بد نیست سری به سایت او

بزنید و در صفحه اول سایت پیغامی را مشاهده می کنید که مطمئنا دل هر ایرانی را به درد خواهد آورد .

اگر کسی از ایران قصد بازدید از سایت این خانم عرب زبان رو داشته باشه متوجه می شه که سایت بر ایرانیان قفل شده وهنگام  

ورود این پیام رو دریافت خواهید کرد :

NancyAjram.com

A request from Nancy Ajram ,

You are not allowed to enter nancy ajram official website , becos you are from Dirty country (Iran)

So Go Away and dont try again  !

يعني : نانسی عجرم . کام

درخواست نانسی عجرم ,

شما اجازه وارد شدن به سایت شخصی نانسی عجرم را ندارید ,  به دلیل اینکه شما از کشور کثیف ایران هستید

از سایت گم شويد بيرون و دوباره سعی نکنید !

شما نیز این انسان کثیف را بیشتر بشناسید ! آیا شما به عنوان یک ایرانی این مطلب رو نوعی بی احترامی به شخصیتبا ارزش ایرانی نمی دونید !

پس حقیقت زشت و چهره سیاه و پلید نانسی رو بشناسید و گمان نبرید که نانسی با دیگری فرق دارد !

این همان نانسی است که شما او را مورد لطف خود قرار می دهید ! پس از این پس در ابراز علاقه نسبت به این خواننده عرب وحشی کمی تردید کنید ! منتظر نظرات شما هستيم اين خبر را به همه اعلام كنيد!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت0:41توسط کیا | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت23:17توسط کیا | |

you love alone , is not enough

+نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت21:31توسط کیا | |

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت20:35توسط کیا | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت16:20توسط کیا | |

 

برای دانلود پوستر با سایز کامل کلیک کنید!

                                                   کافه عکس

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت23:28توسط کیا | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت22:13توسط کیا | |

تنهایی خیلی سخته, وقتی چشام براهه وقتی که شب سیاهه, وقتی بدونه ماهه...

تنهایی خیلی تلخه, وقتی که بی تو هستم تنها می مونه دستم با این دله شکستم...

دل تنگیهامو بردار پیشه خودت نگه دار هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار...

داری میری نمیخام وقت تو رو بگیرم این حرفه آخره من  دوسِت دارم... دوسِت دارم میمیرم...

تنهایی خیلی, اگه نیای تو خوابم وقتی تو اضطرابم تو هم ندی جوابم ...

تنهایی خیلی سرده ,وقتی پیشم نباشی آتیشم نباشی... بیدار میشم نباشی...

تنهایی خیلی سردمه...

                                                                                          بنیامین( گرگ و میش)

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت16:0توسط کیا | |

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت15:23توسط کیا | |

روز والنتین همه دخترا و پسرا رو پیشاپیش تبریک میگم یادتون نره که

 روز والنتین>>>>>>> ۲۵/۱۱/۸۵

 هرکی عاشقه به عشقش برسه (آمین )

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت19:5توسط کیا | |

حاجی بی اف و حاج خانم جی اف

..

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت15:46توسط کیا | |

062

یا حسین (ع)

درفش قیامت تا قیامت برافراشته باد !

تاسوعا و عاشورای حسینی را به تمام دوستان خوب تسلیت می گم .

. همه رو دعا کنید .

+نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت21:13توسط کیا | |

بشر پر حرف ترین موجود روي زمین است . اين آمار را اخيرا از سوي پزشکان روسيه منتشر شده.اين محققان حد متوسط عمر بشر را هفتاد سال گرفته اند که در اين مدت انسان 13 سال حرف مي زند ، 6 سال غذا مي خورد و23 سال نيز مي خوابد . هر نفر به طور متوسط صدها تن غذا مي خورد .اگر وزن افراد را 75 تا 80 کيلو گرم بگيريم بايد گفت هر فرد در عمر خود 1250 تا 1335 برابر وزنش غذا مي خورد .در مدت يک روز يا 24 ساعت 1000 ليتر هوا تنفس ميکند وقلبش در هر 1 دقيقه 80 تا 100 بار مي زند .با اين شرايط قلب انسان در طول زندگيش دو ميليارد و58 ميليون بار بدون وقفه واغلب بدون کوچکترين مشکلي مي زند.انسان تنها موجودي است که راست قامت است و روي دو پا راه مي رود ودر طول روز به طور متوسط 20 هزار قدم بر مي دارد يعني 7 ميليون قدم در سال . در 70 سالگي تعداد اين قدمها به 500 ميليون مي رسد يعني 500 هزار کيلومتر راه رفته. با اين محاسبات مي توان نتيجه گرفت که هر فرد در طول زندگيش مي تواند 9 بار کره ي زمين را دور بزند و با پاي پياده به کره ي ماه برود با توجه به اينکه فاصله زمين تا ماه 390 هزار کيلومتر است.

بدن انسان به وسيله ي پوشش شگفت انگيزي محافظت ميشود اين پوشش پوست بدن است که در هر ساعت 30 ميليون ميکروب روي آن مينشيند و 29 میلیون آن کشته ميشود و پس از 2 ساعت از اين 30 ميليون فقط 7 هزار تاي آن باقي مي ماند.در بدن انسان بين 2 تا 4 ميليون نقطه ي درد و جود دارد که حساسيت آن نسبت به موقعيت پوست بدن فرق دارد.بدن انسان قدرت مقاومت شگفت انگيزي دارد و مي تواند گرماي 44 تا 45 درجه را تحمل کند و حتي اگر به تدريج گرم شود در فضاي خشک مي تواند 150 تا 160 درجه حرارت را تحمل کند وبالاترين ميزان برودت که بدن قادر به ايستادگي در برابر آن است 27 درجه زير صفر است.انسان مي تواند 52 روز تنها با خوردن آب زنده بماند.حساسترين عضو بدن چشم است که مي تواند 10 هزار رنگ را تشخيص دهد وبالاخره اينکه نوزادان تا 8 ماهگي دنيا را سياه وسفيد مي بينند ... !

+نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت16:7توسط کیا | |

سلام . خوبین؟  امتحانا چطورن؟

چند وقت بود نبودم شایدم از امروز تاااا ۲۴ اومش دیگه آپ نکنم

راستی امروز تولدمه  تقریبا" ۱۴ سال و ۱ساعت و ۴۵ دقیقه پیش به دنیا اومدم

فردا هم امتحان شیمی دارم (چه شانسی دارم من)

خوب دیگه زیادی حرف زدم (یه عکس میزارم میرم)

هرکی بتونه بگه این کیه ۲ ساعت اینترنت جایزه داره

خوب دیگه بابای

راستی اگه عکسوسیو کردین با اندازه ی بزرگتر سیو میشه

باااااااااااااااااااااااااااااااااای تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ۲۴ دی

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت18:37توسط کیا | |

عشق رودی ست بر آمده از دمه آه ها

تقطیر آتش است,در تلالو چشمان عاشقان

مرارت دریاست,غنی شده از اشک عاشقان

                                                              از متن کتاب دیانا که بود! نوشته ی زهرا زواریان

+نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت15:46توسط کیا | |

نیروی خلا یا گرانش؟

شاید این نظریه دهها سال پیش می بایست مطرح می شد که نیروی گرانشی وجود ندارد و این تماما برآیند دافعه ی بین خلا و ماده است که گرانش می نامیم.

 

چون طولانیه برو توو ادامه مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت21:5توسط کیا | |

دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

...

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

...

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

...

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

...

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

...

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

...

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

...

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود

...

غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

...

گفت دختر مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

...

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

...

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

...

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

...

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعیدویاسر وایضا صفر

...

با سه تاشان رفته بودم سینما

بگذریم از مابقی ماجرا!

...

یک سری هم صحبت صادق شدم

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

...

یک دو ماهی یار من بود و پرید

قلب من از عشق او خیری ندید

...

مصطفای حاج علی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد،بله

...

بعد جعفر یار من عباس بود

البته وسواسی وحساس بود

...

بعد ازآن وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

...

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

...

بعدهانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

...

مادرش آمد میان حرف او

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

...

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

...

لیک جز آن که تو را باشد پدر

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

...

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

واقعا که پوز مادر را زدی

...

نویسنده : با مرام

دزدیده شده از:gold sms

راستی تااااا ۲۷ آذر دیگه آپ نمیکنم  ببخشین دیگه شما بااااای تا ۲۷ اومش

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت18:41توسط کیا | |

اي خداوند بزرگ آرزو دارم اگر روزي به او نرسيدم هنگام مرگ مرا در تابوت سياه قراردهيد تا همگان

 بدانندهر چه سياهي بود من كشيده ام و دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان بدانندباخودهيچ

 نميبرم وچشمانم را باز بگذاريدتا همگان بدانندهميشه چشم انتظار بودم واولين روز بر سره مزارم

 تكه يخي به شكل قلب قرار دهيدكه بجايه معشوق برايم گريه كند.

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت15:59توسط کیا | |

بعد از چند روز بالاخره تونستم بیام و وبلاگو آپ کنم شما هم ببخشین که چند وقت بود نبودم... .

نمیدونم ناشی از سیاست زدگی است یا نشانه فقر یا علامت تمدن یا ....

آنچه امروزه مد شده همین ازدواجهای اینترنتی  است . نه اینکه دختر و پسر چندین هزار

کیلومتر از هم فاصله داشته باشند . نه ! دختره ازگل زندگی میکنه و پسره اقدسیه ....

یا اینکه پسره ساکن خزانه است و دختر ه از اهالی اطراف میدون راه آهن ........

شنیده بودم اقا پسر ساکن سانفرانسیسکو یه عکس میفرسته کرمانشاه و دختر مورد نظر

ننه جانش را عقد میکنه ...... یا دیده بودیم دختره از تورنتو یه فاکس میفرسته سرخس و پسر

همسایه سابق زمان طفولیت اش را عقد میکند .........

یا دختره از شیراز میاد استانبول و پسره از بروکسل میاد استانبول و .........

به هر حال به تمام زوجهای جوان اینترنتی تبریک و تسلیت عرض میکنم .

شاید بپرسید چرا یک مرتبه به این مسئله پرداختی و...............

آخه دوست صمیمی  من گرفتار همین موضوع شده و باور کرده که آقا داماد تو ایران واقعا براش

فرش سرخ پهن کرده و منتظر که عروس خانم تشریف ببرند و ......

عروس خانم دوشیزه  مروارید خانوم  آیا وکیلم شما را به مهر :

گوگل عدد سکه بهار آزادی / یک وب کم / سند یک سایت اینترنت اختصاصی دات کام / یک مودم DSL / اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح! / LCD و شمعدان / یک هدست بی سیم / چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ... / پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ...

به عقد دائم آقای  سیف الله در بیاورم ؟

جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!! حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟

جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!! حاج آقا :!!!BUZZ , برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟

عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله!

میدونم که هر روز به وبلاگم سر میزنه . شما دوستان راهنمائی اش کنید . زبان من که مو در اورد ؟؟؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت16:14توسط کیا | |

مدرسه ی ما: پایگاه جهنمی

خروج از مدرسه:فرار از آلکاتراس

نمره ی بیست:افسانه آه

مدیر مدرسه:مرد 6 میلیون دلاری

شوخی با مدیر:بازی با مرگ

روز دادن کارنامه ها: حادثه در کندوان

امتحان: شاید وقتی دیگر

بقیه تو ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت16:49توسط کیا | |

با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ مي شود.
بديش اين است که مي دانم تو هستي.
کاش نبودي! مثل هزاران چيز ديگر که توي اين دنيا نيست،
ولي آدم ها باز الکي دنبالشان مي گردند.
نمي دانم، شايد بشود اسمش را گذاشت دلخوشي.
دلخوشي من هم اين است که ميدانم هستي.
امروز يک چيز تازه فهميدم. فهميدم که اشک هايم مال تواند.
فکر مي کنم همه آدم ها همينطورند.
به بهانه هاي مختلف، براي چيز هاي مختلف گريه مي کنند
اما همه اش آخر ختم مي شود به همان چيزي که سال هاست توي دلت جا خشک کرده،
و هرچه مي گذرد انگار بيشتر با تو انس ميگيرد،
مي شود جزيي از وجودت ...
و خلاصه اينکه تا عمر داري اشکهايت آخر مال همان يک چيز است...
برايم گفته اند اقاقي ها را خيلي دوست داشتي.
من هم دوست دارم... خودم را به اين راضي کرده ام که شايد گم شده اي.
مثل عطر اقاقي هاي حياط بچه گي هايم ..
که يک روز يک جايي ميان بازي ها و هيجان هاي کودکي توي دماغم پيچيدند
و بعد ها هرچه دنبالشان گشتم پيدايشان نکردم...
مي بيني؟ دوباره اشکهايم ...
ديگر حرفي نمي زنم.
فقط اي کاش بداني که چقدر دلم برايت تنگ مي شود.
هر جا که هستي مراقب خودت باش،
بهانه قشنگ اشک هاي من...

+نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت13:45توسط کیا | |

گل به این خوشکلی دیدین؟

اینجا کجاست؟: خونمونه

کی؟: امروز ساعت ۵۰/۱

اگه عکسها رو سیو کنین با سایز طبیعی( تقریبا ۴ برابر این عکس) سیو میشه

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت23:7توسط کیا | |

 

:.

ششمین سر شماری نفوس و مسکن در شهرهای مختلف میهن با استقبال بسیار زیاد هموطنان عزیز مواجه شد ... ببینید ...

...

عرب جنوب کشور

- سلام

- السلام علیک!

- شما چند تا فرزند دارید؟

-244 تا

- چند تا دختر چند تا پسر!؟

- 200 تا پسر آمار دخترام هم به تو مربوط نی!!!!

-متشکرم!!! خدانگهدار

- فی امان الله.

---

قم

- سلام حاج آقا

-سلام علیکم و رحمه الله برادر . خسته نباشید . خدا قوت ان شاالله . الله اکبر.

-ببخشید حاج آقا شما چند تا فرزند دارید؟

- دو تا , یه دختر یه پسر

- شغل

- مداحی . نوحه خونی . فروش البسه روحانیون و طلبه ها . مدیریت خانه عفاف.

-تعداد همسر ؟

- 55 تا

- بله!؟!؟!؟!؟!؟!؟! ببخشید بچه هاتون زن زاییدن یا زناتون بچه زاییدن؟!

- 54 تا صیغه یک نفر هم نکاه.

- صحیح .

- وقت نماز برادر امری با من نیست؟

- نه متشکرم

 زاهدان

- سلام

-شلام

- شما چند تا فرزند دارید؟

- شی و هفتا داشتم الان شه تاش مونده!

- جان!؟!؟!؟ منظورتون چیه!؟!؟؟!

- شی تاشون تو درگیری با نیرو انتظامی کشته شدن!

- متاسفم . حالا باقیمانده چندتا دختر و چند تا پسر؟

- شه تا دختر

- شغل ؟

- مامور نیروی انتظامی . شتاد مبارزه با مواد مخدر

-بسیار عالی!!!

---

 آبادان

- سلام

-سلام ولک

- شما چند تا فرزند دارید؟

- به تو چه کوکا!!!

-ای بابا ! آقا من مامور آمار هستم!

-خو کوکا منم مامورم !

-کارتتون لطفا

-خودت کارتت لطفا!!

- آقا اصلا شما بچه داری!؟!؟

- نه کوکا تموم کردیم!

-خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

---

 اصفهان

- سلام

-سلام دادا

- شما چند تا فرزند دارید؟

- سی و سه تا

- چند تا دختر چند تا پسر ؟

- همش پسرس دادا

-تحصیلات؟

- دکترای متالوژی گرایش ذوب آهن .

-شغل؟

- برج ساز .

- وسیله نقلیه دارید؟

- بله . یه ژیان دارم.

---

 شیراز

- سلام

-سلام کاکو

- شما چند تا فرزند دارید؟

- سه تا کاکو

- تعداد دختر و پسر ؟

- سه تاش دختره کاکو

- شغلتون ؟

- لوازم آرایشی بهداشتی میفروشم کاکو.

- در آمد متوسط ماهانه؟

- 15 میلیون تومن در ماه کاکو.

- ببخشید شما خلبان هستید یا کاسب!!!!!؟؟؟؟

- نه جون کاکو من کاسب لوازم آرایشی هسم !

---

خرم آباد

- سلام

- کر سلام

- شما چند تا فرزند دارید؟

- 11 تا دختر 16 پسر جمعا 35 تا .

- شغل

- فروش بیل و کلنگ یه باشگاه بدنسازی هم دارم !

- تحصیلات ؟

- سیکل

- متشکرم.

 سوالات مامور آمار و جواب های ...

تهران

-سلام ...

-هااااان ..

-شما چند تا بچه دارید ؟

- بچه تو مهدکودکه ...

-آهان ... شغل مبارک ؟

-جوکری...

-چی ؟

-لئوناردو داوینچی ...

-آقا من مامور سرشماریما ...

-بخواب معامله تو ..یر منم نیستی ... تق (در رو بست)

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت16:49توسط کیا | |

سلام

چند وقتیه نیستم و آپ نمیکنم ( نمیتونم )

اینقدر درس میگن و میرسن که ... الان دو هفتست روزی نشده که امتحان نداشته باشیم

فردا هم دو تا دارم ولی دیگه نشد امروزم نیام 

اینم بخونینو نظر بدین

.

اگر تا كنون به آدرس هاي پست الكترونيكي توجه كرده باشيد ، حتماً متوجه شده ايد كه در همه ي آن ها علامتي به شكل يك @ در آن وجود دارد.(   مثلا dvaj_dvaj@yahoo.com    ) اين علامت به طور معمول اَت ساين ( At Sign) ناميده مي شود. اما واقعيت تعجب آور اين است كه هيچ اسم رسمي و بين المللي براي آن وجود ندارد و در زبان هاي مختلف اسامي بسيار عجيب و غريبي به اين علامت داده اند . بعضي از آن ها عبارتند از :

هلندي : دو ميمون / دانماركي : خرطوم فيل / فنلاندي : دم گربه / آلماني : ميمون معلق / يوناني : اردك كوچك / مجاري : كرم / كره اي : حلزون / نروژي : دم خوك / روسي : سگ كوچك

حتماً با خواندن اين اسم ها شما هم كلي خنديده ايد. اما اين اسامي به خاطر شباهت ظاهري با شكل @ انتخاب شده اند ، با اندك دقتي در مي يابيد كه خيلي هم اسم هاي بي ربطي نيستند. تا پيش از ابداع پست الكترونيكي علامت @ را بازرگانان براي مشخص كردن قيمت واحد كالا ها به كار مي بردند. اما اين علامت با پيدايش پست الكترونيكي معروفيت جهاني پيدا كرد. به دليل استفاده مهم آن، حتي كشورهايي كه تا قبل از آن اين علامت را نديده بودن ، هم مجبور شدند آن را به صفحه كليد كامپيوتر هايشان اضافه كنند.

اگر چه منشاء واقعي پيدايش اين علامت ناشناخته است ، اما گمانه زني هايي در اين مورد وجود دارد مبني بر اين كه راهبان قرون وسطي آن را ابداع كرده اند. چون در آن زمان كار حروف چيني كتاب هاي چاپي توسط اين راهبان انجام مي شد و بسيار طاقت فرسا و خسته كننده بود و آن ها هميشه به دنبال راه هايي براي كوتاه كردن نوشته ها بود . البته كلمه at كلمه كوتاهي است. اما در زبان لاتين و انگليسي بسيار زياد مورد استفاده قرار مي گيرد. به همين دليل راهبان تصميم گرفتند t را به صورت دايره اي دور a بچرخانند و در نهايت علامت @ را به جاي لغت at ابداع كردند. بازرگاناني كه اين علامت را در كتاب ها ديده بودند نيز تصميم گرفتند از آن در كار هاي خود استفاده كنند. و در نهايت با پيدايش پست الكترونيكي استفاده از @ در جهان متداول گرديد

...
براي ديدن تصوير در اندازه واقعي کليک کنيد
...

خدایی حال کردی ... نه ؟؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت16:31توسط کیا | |

۶۴۰ کیلوبایت رم برای همه کافی خواهد بود

                                                                                      بیل گیتس ۱۹۸۱

+نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت14:59توسط کیا | |

مخالفت موافق ها دو برابر مخالفت مخالف هاست

به نظر شما یعنی چی ؟

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت10:26توسط کیا | |

هرکی دعوتنامه سایت های

تالارهای پارسی

پرشین گیگ

رو میخواد بگه تا براش بفرستم

راستی از تالارهای پارسی فقط ۳ تا دعوتنامه دارم

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت14:33توسط کیا | |

:.

واژه‌ي اتو زدن را که حتما شنيده‌ايد؟

نشنيده‌ايد؟!

اي بابا! امضا بدهيد لطفاً و بدانيد که از نوادر کمياب و رو به انقراض سوپر مثبتي تشريف داريد...

 اتو زدن يعني:

دختر خانم‌هايي که احياناً احياناً... زبانم لال... روم به ديفال!... کنار خيابان ايستاده‌اند محض هواخوري (!)  سوار کرده و فقط(توجّه کنيد و فقط) يک دور گرد ميدان آزادي چرخانده و صحيح و سالم به دست مادر هاچ زنبور عسل برسانند!

بله!

راهکارهايي براي رفع اين معضل اجتماعي

توصيه براي برادرهاي کماندو

(با آهنگ ماموريت غير ممکن بخوانيد)

پنج عدد برادر کماندوي عزيز به همراه راننده‌اي تيزرو در يک پيکان نمره الف بنشينند و کلاش‌هايشان را روي پاهايشان بگذارند و تخمه بشکانند و گل بگويند و گل بشنوند و اگر دوست داشتند تکنو از جنس هلال آبادي بگوشند و در سطح شهر علي‌الخصوص دور ميدان آزادي گشت بزنند و خداي ناکرده  بلا به دور چنان‌چه يک دختر اتوخور را ديدند... فت و فرز... به يک‌باره تا کمر از شيشه ماشين بيرون بيايند و با صداي دالبي فيلم دوئلي دوپس دوپس دوپس به رگبار ببندنشان...

هيييه!

راستي حکمت عدد پنج در اينجا به مقدّس بودن آن بر نمي‌گرددها . براي اين است که ماشين پر باشد و جايي براي اغفال شدن باقي نگذارد!

توصيه براي شهرداري‌ها

براي توقّف بيش از چند دقيقه‌ي دختران اتو خور تابلو توقف اکيداً مطلقاً ممنوع نصب شود.

يا اين‌که دختران اتو خور را ملزم به خريد کارت پارک کنند و آنها را ملزم کنند که کارت پارک‌شان را هر دو دقيقه يک‌بار تمديد کنند. (اين‌طوري خرج و دخل جور در نمي‌آد و دختران اتو خور از کنار خيابان‌ها جمع شده و  به مراکز کاريابي مراجعه مي‌کنند)

توصيه براي مراکز بهداشتي

صدور کارت سلامت بهداشت و دادن شال گردن قرمز و آموزش مناسب به دختران اتو خور و غيره و ذلک

توصيه براي مراکز فرهنگي

در صورت ديدن دختران اتو خور به سرعت برق و باد  چند تا بروشور فرهنگي اخلاقي از جنس واي اين کارا بده، زشته، واي به خودت بيا دختر اغفال کننده واي... اي به دست ايشان برسانند و توجّه داشته‌باشند که توصيه‌اي که براي برادران کماندو شد را فراموش نکنند که در غير اين صورت خود از اصحاب آسيب خواهند‌بود!

...

حرف آخر

از ايستادن دخترخانم‌هاي مهربان و طرف‌دار ميني‌ماليسم که عينک‌هاي قرمز و آبي اجق وجق زده‌اند و نمي‌دانم چرا موهاي‌شان بر خلاف جاذبه‌ي زمين دست به سمت آسمان‌ها برافراشته‌است و خط لب کلفت قهوه‌ايشان آذين‌بخش رژ لب صورتي مي‌باشد به هر نحوي شده بايد جلوگيري به عمل بيايد. البتّه اصلاً فکر نکنيد اين توصيه  براي برطرف‌شدن ترافيک ميدان آزادي است! نه اصلاً (2) اين توصيه فقط و فقط از سر دلسوزي است براي اين‌که اين دخترکان بيچاره گناهي هستند که با اين شلوارهاي کوتاه اليور توييستي در اين سوز سرما قنديل ببندند. باور کنيد گناهي هستند... مگر شما عاطفه نداريد...؟ مگر قلب نداريد...؟ مگر خواهر مادر نداريد...؟ مگر اتومبيل نداريد...؟ مگر در اتومبيل‌تان جاي خالي نداريد...؟ مگر گزارش تلوزيون نگاه نمي‌کنيد که مي‌گويد مسافران را سوار کنيد...؟ مگر تا حالا چند بار دور ميدان آزادي گشت زده‌ايد...؟ مگه شما دل نداريد؟ مگه چشماي خوشگل نداريد( با آهنگ بخوانيد)... خوب بي‌زحمتتتتتتتتت ترمززززززززز... يوهو، اونجارررررروووووو!!!

همه‌ي اون بالايي‌ها رو نداريم ولي تو ماشينمون جا داريم ... بپر بالا!

پي‌نوشت :

بابا ميدون آزادي ترافيکش کجا بود... ونک رو عشقه!

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت11:14توسط کیا | |

عید فطر همه رو تبریک میگم

+نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت22:12توسط کیا | |

این هم نقاشی 3 بعدی بر روی زمین ببینید و لذت ببرید .





















نمای 3بعدی عکس


نمای کناری عکس

حال کردین؟ اگه آره !نظر بدین!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت18:50توسط کیا | |

  نازنین جوووووون تولدت مبارک   

  

edited

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت15:37توسط کیا | |

یک تروریست هنگامی که در یک حمله انتحاری هم خود راکشت و هم شماری از انسانهای بیگناه را به کام مرگ فرستاد.

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت17:37توسط کیا | |

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اعلام كرد: از اين به بعد، گروه‌هاي متقاضي براي نشر آثار موسيقي، علاوه بر نهادهاي قبلي، بايد موافقت «حراست» اين وزارتخانه را هم جلب كنند. با توجه به اين‌كه نهاد «حراست» در همه

وزارتخانه‌ها و سازمان‌هاي دولتي و خصوصي، يك نهاد بسيار جدي و رسمي است، پيش‌بيني ما اين است كه جلب رضايت «حراست» وزارت ارشاد به ويژه براي گروه‌هاي موسيقي پاپ چندان آسان نباشد. براي نمونه؛ متن يكي از ترانه‌هاي پاپ بسيار مشهور را كه پيش از اين، مجوز پخش گرفته به «حراست دور برگردان» داديم تا چنانچه به نظرشان تغييراتي لازم است، اعمال كنند. نتيجه را مي‌بينيد:

*به:* مديريت محترم دوربرگردان م.ف

*از:* حراست دور برگردان

*موضوع:* نظارت و تعيين صلاحيت شعر سرود ارسالي

*با سلام*

بدين‌ وسيله به اطلاع مي‌رساند اشعار سرود «دنيا ديگه مثل تو نداره» كه

براي تعيين صلاحيت به اين نهاد ارسال شده بود، داراي اشكالات متعددي است كه

موارد مشكل‌دار و اصلاحات پيشنهادي ذيلا تقديم مي‌شود.

...

...

*نظريه تكميلي:*

با توجه به اشكالات متعدد فوق، خواهشمند است عوامل اين اثر را سريعا به اين «حراست» تحويل نماييد تا ارشادات تكميلي روي آنها صورت گيرد.

حراست دور برگردان   ...

منبع :بازتاب

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت17:2توسط کیا | |

گويند: «تقلب مفهومي‌است بس اساسي» به طوري که شاعر ميگويد:
تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبير خردمند را
تاريخچه‌ي تقلب از جايي شروع ميشود که حسن کچل براي نخستين بار تن لش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهيانه‌ي کودکان فلک بخت مکتب بود. ليک حسن از روي گشادي، چشمان چپش را بر روي ورقه‌ي همزاد انداخت تا نکتي بس ارزشمند از ورقه‌ي فوق الذکر، دشت کند. اين بود که اولين تقلب تاريخ بشري زده شد. البته اين تقلب با روش‌هاي فوق العاده ابتدايي (البته در مقابل ترفند‌هاي کنوني) صورت گرفت. بدين ترتيب که حسن با کلي زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالاي ورقه‌ي همزاد رسانيد و خيلي راحت مطالب را دو در فرمود.
زان پس تقلب دوران طلايي خود را آغاز کرد. بدين ترتيب که گسترش يافت و مصاديقي متفاوت پيدا کرد. از جمله تقلب‌هاي رايج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زني، تقلب در بازي (که از آن به جر زني تعبير ميشود) را مي‌شود نام برد.
حال روش هايي از تقلب در امتحانات را به نظرتان مي‌رسانيم:

روش هاي نوشتاري:

1- نوشتن روي کف پا، پس کله، پشت گوش و…
2- نوشتن روي ميز، پشت نيمکت، زير نيمکت، پشت مانتوي دختر جلويي و…
3- نوشتن روي دستمال دماغي، پاکت نامه و…
4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازي آن در سوراخ‌هاي مختلفي از جمله دماغ، دهن، فک پايين، دريچه‌ي آئورت و …

روش هاي با کلاسي:

1- استفاده از ماشين حسابهاي مهندسي
2- استفاده از آيينه، موچين، لوازم آرايش، فيلم، عکس

روش هاي جوادي:1- خر نمودن يک فقره بچه خرخون
2- خم کردن سر به روي ورقه‌ي طرف به صورت تابلو.
3- روش بويايي:خودتان ماسک بزنين و يک بوي گند از خودتان در بکنين تا مراقب، جرات نزديک شدن به شما را نکند.
4- روش شيميايي:بدين معني که مراقب را با انواع و اقسام مواد شيميايي از هستي ساقط کنيد و بعد با خيال راحت دست به کار شويد.

توجه:

اگر در اين امر تبحر کافي نداريد اصلا سمت اين کار نرويد که عواقبي جز ضايع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن ندارد

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت17:0توسط کیا | |

* اگر مردي و زني به قصد چت خصوصي وارد مسنجر شوند ، واجب است كه قبل از شروع چت ، صيغهء حلاليت مجازي بين آن دو جاري شود . اين صيغه به صورت لوگو در دسترس همه افراد قرار مي گيرد تا با كليك به روي آن به صورت خودكار جاري گردد.

* كليك كردن هر دو نفر مستحب است.

* بديهي ايست كه اين صيغه ، تنها تا باز بودن پنجرهء چت اعتبار دارد و با بسته شدن پنجره ، چه سهون و چه عمدن ، صيغه خود به خود فسخ مي گردد.

* اين نوع صيغه فقط مختص زنان بيوه مي باشد.زنان بيوه مجاز به باز كردن همزمان دو پنجرهء چت يا بيشتر از آن نيستند.

* دختران و زنان متاهل فقط مي توانند از صيغهء مجازي محرميت استفاده كنند و حق استفاده از صيغهء مجازي حلاليت را ندارند ( چت در حد سلام و احوالپرسي و با درصد اروتيك كمتر) .

* صيغهء مجازي محرميت ، همچون صيغهء مجازي حلاليت ، به صورت لوگو در محل مناسب قرار خواهد گرفت.

* تمام احكام جاري شدن و فسخ اين دو نوع صيغه يكسان مي باشد.

* مردان متاهل حق باز كردن بيش از چهار و مردان مجرد پنج پنجرهء توامان چت را ندارند.

* فرستادن هر نوع ايكون بعد از جاري شدن صيغه حلال مي باشد.

* چنانچه ايكوني قبل از جاري شدن صيغه ارسال گردد ، اين ايكون حرام زاده بوده و احكام ايكون هاي حرمزاده در مورد آن مصداق دارد.

* اگر به هر علت غير ارادي ، مثل وقوع زلزله ، تسك كردن ناگهاني سيستم ، قطع شدن كانكشن يكي از دو طرف و قس الي الهذا ، ايكوني قبل از جاري شدن صيغه ارسال گردد ، احكام ايكون هاي حرامزادهء مشبهه بر آن صادق است.

* بستن پنجرهء چت به اختيار مردان مي باشد . چنانچه زني قبل از مرد اقدام به بستن آن بكند ، واجب است تا 4 روز عدهء پنچرهء بسته شده را به جا بياورد . قبل از پايان عده ، حق چت با هيچ ذكور ديگري را ندارد.

* چنانچه زن متاهلي با يا بدون جاري شدن صيغهء مجازي حلاليت اقدام به چت با مردي بكند ، اين چت به منزلهء زناي محصنهء مجازي بوده و حد سنگسار مجازي بر او لازم مي گردد.

* اگر مردي اقدام به چت با زني متاهل بنمايد ، با علم به متاهل بودن زن ، حتي در صورت جاري شدن صيغهءمجازي حلاليت حد تعزيري شلاق اينترنتي بر او لازم مي گردد.

* زنان و مردان مشمول صيغهء مجازي حلاليت ، در صورت چت كردن بدون جاري نمودن صيغه ، در بار اول و دوم و سوم به حد تعزيري شلاق اينترني محكوم شده و در صورت تكرار در بار چهارم مصداق مفسد ( ه ) في النت بوده و اجراي حكم اعدام اينترنتي بر آنان لازم است.

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت16:40توسط کیا | |

سلام  ببخشید خیلی وقته آپ نکردم  راستش خیلی سرم شلوغ بود.

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت16:35توسط کیا | |

چتر حمایت او را احساس می کنی زمانی که خواهر توست

گرمای محبت او را احساس می کنی زمانی که دوست توست

هیجان و عشق او را احساس می کنی زمانی که عاشق توست

از خود گذشتگی او را احساس می کنی زمانی که همسر توست

پرستش وایثار او را احساس می کنی زمانی که مادر توست

دعای خیر او را احساس می کنی زمانی که مادر بزرگ توست

و باز هنوز او استقامت دارد

قلب او بسیار ظریف و شکننده است

بسیار شوخ و شیطان

بسیار فریبا

بسیار بخشنده

بسیار خوش آهنگ

او یک زن است

او یک زندگی است

به او احترام بگذار و به او عشق بورز

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت23:13توسط کیا | |

سلام

فقط۳۲ ساعت مونده آره فقط ۱۹۲۰ دقیقه درست گفتم؟

بعد از اون دیگه فقط هفته ای یه بار میام و آپ میکنم (۵ شنبه ها) (این ماه مهرو نمی دونم ولی چون از یه طرف این ماه درسی چیزی نیست تقریبا" از یه طرف هم ماه رمضون شاید بیشتر بیام)

فعلا"

 همیشه به من سر بزنینا چه آپ کنم چه نکنم

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت23:43توسط کیا | |

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .

سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي؟

سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت13:58توسط کیا | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت13:58توسط کیا | |

۲۵۰سال پيش ازميلاددرچين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. بامردخردمندي مشورت كردوتصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه رادعوت كندتادختري سزاوارراانتخاب كند

وقتي خدمتكارپيرقصرماجراراشنيدبشدت غمگين شدزيرادختراومخفيانه عاشق شاهزاده بود. دخترش گفت اوهم به مهماني خواهدرفت. مادرگفت توشانسي نداري نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دخترجواب دادميدانم هرگزمراانتخاب نميكندامافرصتي است كه دست كم يك باراوراازنزديك ببينم.

روزموعودفرارسيدوشاهزاده به دختران گفت: به هريك ازشمادانه اي ميدهم كسيكه بتوانددرعرض 6ماه زيباترين گل رابراي من بياوردملكه آينده چين ميشود.

دخترپيرزن هم دانه راگرفت ودرگلداني كاشت.

ماه گذشت وهيچ گلي سبزنشد.دخترباباغبانان بسياري صحبت كردوراه گلكاري رابه اوآموختند. امابي نتيجه بودوگلي نروييد.

روزملاقات فرارسيد.دخترباگلدان خالي اش منتظرماندوديگردختران هركدام گل بسيارزيبايي به رنگهاوشكلهاي زيبايي به همراه خودداشتند.

لحظه موعودفرارسيد. شاهزاده هركدام ازگلدانهارابادقت بررسي كردودرپايان اعلام كرد دختر خدمتكار همسر آينده او خواهدبود.

همه اعتراض كردندكه شاهزاده كسي رانتخاب كرده كه درگلدانش هيچ گلي سبزنشده.

شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنهاكسي است كه گلي رابه ثمرسانده كه اورا سزاوارهمسري امپراتورميكند. گل صداقت. همه دانه هايي كه به شمادادم عقيم بودندامكان نداشت كه گلي ازآنهاسبزشود.

به يادداشته باشيدكه...

دوست داشتن كسيكه سزاواردوستي نيست اسراف درمحبت است

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت19:56توسط کیا | |

توی آمریکا, با هم مسابقه میدن!

توی فرانسه, همه همزمان شروع به حرف زدن میکنن!

توی ایتالیا, در مورد مد عینک و لباس جدیدشون بحت میکنن!

توی آلمان, درباره سیاستهای دولت حرف میزنن!

توی پاکستان, یه باند قاچاق تریاک تشکیل میدن!

توی عراق, برای حمله یه سربازهای آمریکایی نقشه میکشن!

توی افغانستان, اگه پول نداشته باشن کار میکنن و اگه پول داشته باشن میخوابن!

توی آذربایجان, یه بطری آب پرتقال میخرن و با هم میخورن!

توی مصر, میرن یه  جا میشینن قلیون میکشن!

توی امارات متحده عربی, ۴ نفرشون دست میزنن و یه نفرشون میرقصه!

توی روسیه, از همدیگه رشوه میگیرن!

توی ژاپن, هیچوقت ۵ نفر دور هم جمع نمیشن! چون همیشه حداقل ۳ نفرشون کار دارن!

توی هند, یا با همدیگه میرقصن و یا میرن سینما و رقص تماشا میکنن!

توی کوبا, هروقت ۲ نفر یا بیشتر یه جا جمع بشن از کاسترو تعریف میکنن!

توی سوریه, از ترس بلافاصله ار همدیگه جدا میشن!

توی چین, با هم یه شرکت راه میندازن و یه کالای ژاپنی رو کپی میکنن!

توی مکزیک, دو نفرشون دوئل میکنن و یه نفرشون ناظر دوئل میشه و دو نفر دیگه هم گیتار میزنن!

توی ایران, یا پشت سر بقیه غیبت میکنن یا روزنامه را میندازن یا یه جلسه سخنرانی ترتیب میدن یا به یه جلسه سخنرانی حمله میکنن یا از حرف زدن و سوتی های همدیگه ایراد میگیرن یا یه نفرشون رو میزارن وسط و ۴ نفر متلک بارونش میکنن یا الکی میخندن یا یه پیتزا فروشی باز میکنن یا بدون هیچ صحبتی می ایستن و چشم و سرشون رو میچرخونن و مردم رو میچرن یا یه شرکت کامپیوتر و اینترنت راه میندازن یا میرن یه چت روم توی یاهو مسنجر میسازن یا یه وبلاگ دسته جمعی میسازن یا گروه اینترنتی راه میندازن!

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت19:3توسط کیا | |

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت21:30توسط کیا | |

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت20:27توسط کیا | |

۱.عروس من بهمراه دی جی عابد

۲.نفس بریده بهمراه محسن یگانه و فرزاد فرزین

۳.ابرهای پاییزی

۴.خیانت

۵.کم تحملم

۶.متاسفم 

۷.گل سر

۸.پرنده

۹.فلسطین

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت9:44توسط کیا | |

      روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

      دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

      سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

      دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

      سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

      آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

      زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت21:5توسط کیا | |

روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.

بعدا" فهمیدم چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!

یه آه از ته دل کشید.

بعدا" فهمیدم که آه نبوده و آسم داره!

بهش یواشکی یه لبخند زدم . ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این حودداریش واسم خیلی جذاب بود.

بعدا" فهمیدم که خودداری نبوده,بلکه تا حالا تو کف اون پیکان ۵۷ بوده و تازه متوجه من شده بود !!

آروم و با عشوه اومدم جلوش. دیدم داره تند تند بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.

بعدا" فهمیدم که تیک داره و چشمک زدنش دست خودش نیست!

دوتا دستش رو خیلی مؤدب کرد تو هم و انداخت جلوی شلوارش.

بعدا" فهمیدم از ادبش نبودهچاره این ندید بدید تا من رو دیده بود ... .

اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بو به تته پته افتاده بود.

بعدا" فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.

سرش رو از شرم انداخت پایین و کفت س س س سلام.

بعدا" فهمیدم که از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.

بعد از یک سری اسم و فامیل بازی,ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه؟! گفتم: آ...آ... یادم نیست. گفت:چه جالب نویسندش کیه ؟! از این تیکه با مزش خندم گرفت.

بعدا فهمیدم که تیکه نبوده بیچاره چیزی به اسم IQ اصلا" نداره.

بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود .

بعدا" فهمیدم بوی عطر نبوده بلکه...

بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم . این حرفش به نظرم خیلی رمانتیک بود.

بعدا" فهمیدم شاش داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم .

بهش گفتم دانشگاه میری؟ گفت آره, مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.

بعدا" فهمیدم اصلا" هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه ی افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده !

بهش گفتم: داره دیرم میشه . گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم, من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش . ولی هیچوقت زنگ نزد.

بعدا" فهمیدم کادوی تولد ۳۰ سالگیش یه مبایل اسباب بازه هست که همه جا با خودش میبره.

نکات مهم:

۱-چقدر چیز میشه بعدا" فهمید !!!

۲-آدم منگل هم دل داره!!!

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت16:21توسط کیا | |

میلاد امام مهدی مبارک باد

یا مهدی


 

+نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت11:28توسط کیا | |

اول از همه بگم كه من اين حرفو كه ميگن عشق به قيافه ربطي نداره قبول
 ندارم البته در مورد عشقايي كه با يه نگاه درست ميشه !
چون اول از همه قيافه ي طرفه مقابله كه تو رو جذب ميكنه
مثلا تو كه نمي توني از دور بگي اين پسره يا اين دختره
خيلي با مزه يا خيلي وفاداره !!! اول قيافشو ميبيني و بعد
بهش دل ميبندي بعد باهاش آشنا ميشي و بعد ميتوني در
مورد اخلاقش نظر بدي  به همين دليل هم هست كه بزرگترا ميگن عشقاي
خيابوني خوب نيست چون وقتي تو عاشقشي و بعد عيب هاش
 رو ميفهمي و به خاطر عشقي كه بهش داري اونا رو ناديده ميگيري
( حضرت علي (ع) ميگه : عشق به هر چيز آدم رو كور و كر ميكنه )
 - - - - - -
اما يه جور عشق ديگه هم هست كه معمولا موفقه
توي اين عشق اول با طرف آشنا ميشي حالا به هر دليلي
( فاميل - مهموني - دوستي - تصادفي - دعوا و  .... )
بعد اخلاقش رو ميفهمي و بعد عاشقش ميشي
توي اين عشق قيافه تاثير چنداني نداره البته
جاي خودش رو داره  و چون تو اخلاقش رو فهميدي
كمتر اختلاف پيش مياد .
 - - - - - -
اميد وارم همتون به عشقتون برسيد
هم رو تو آغوش بگيريد  ( ما رو هم فراموش نكنيد !!!! )

دزدیده شده از: اینجا (همون قبلی)

+نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت11:17توسط کیا | |

عشق يه پسر به يه دختر يا عشق يه دختر به يه پسر خيلي زيباست
البته اينو يادتون نره كه فقط شما دو نفر اين زيبايي رو مي فهمين
پس از بقيه انتظار كمك نداشته باشيد انتظار نداشته باش كاري كنن

 شما به هم نزديك بشيد آخه بيشتر بزرگترا فقط فكر مي كنن دختر و پسر دنبال هوس هستن شنديدي ميگن دختر و پسر مثله پنبه و آتش هستن به نظر من مسخره هست ( البته در بعضي جاها راست ميگنا !!! )
 سعي كنيد وقتي چندين سال بعد يه عاشق رو ديدي خودت  رو فراموش نكي كه براي يه لحظه ديدنش 1000 تا كلك براي اينو اون سوار مي كردي
و سه چهار نفر رو هم سر كار ميزاشتي

دزدیده شده از:اینجا

+نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت11:4توسط کیا | |

روزی كه دلم پيش دلت بود گرو

دستان مرا سخت فشردی كه نرو

روزی كه دلت به ديگری مايل شد

كفشان مرا جفت نمودی كه برو

+نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت9:27توسط کیا | |

میدانم دیر کرده ام,می دانم خیابان ها تمام شده اند و پاهای من هنوز نرسیده اند. میدانم بنفشه های پارسال دیگر بر  نمیگردند و عقربه های ساعت حتی یک ثانیه هم منتظر نمی مانند پاره های روحم روی دفترم است هر چه دستم را دراز میکنم نمی توانم ستاره ای بچینم هر چه جستجو میکنم نمیتوانم تو را لمس کنم. میتوان از گل سرخی که در ترانه هایم شکفته است پرسید میتوان از همه رهگذرانی که در پیاده روی های دلتنگی زیر باران مانده اند پرسید, یا نه از اولین پرنده ای که فردا بیدار میشود پرسید. خدایا مرا دریاب! همه امیدم به توست نا امیدم مکن                      

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت13:5توسط کیا | |

شنبه نگاهي عاشقانه مست شدم! يكشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم. دوشنبه: همچو ليلي عاشق صحرا شدم! سه شنبه: بي وفايي كرد و من گريان شدم. چهارشنبه: اسير هجرانش شدم. پنج شنبه: او رفت و من درعاشقي فاني شدم! جمعه: بي او تنها شدم و از تنهايي مردم

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت12:52توسط کیا | |

پروفسور کورت پترواین در کتابی مینویسد :

-عشق میهمانی مودب است,ورودش را با ضربه های قلب اعلام میکند.

-عشق واقعی حسادت نمیشناسد.

-عشق واقعی هرگز کور نیست چرا که واقعیت وجود دیگری را میبیند.

-عشق واقعی هرگز نمیتوان به نفرت تبدیل شود.

-عشق تنها چیزیست که با بخشیدن رشد میکند.

-بهترین ملاک برای شناختن میزان عشق دو نفر به یکدیگر این است که تصویر پیر شدن آنها درکنار یکدیگر هر دو را خوشحال کند

 censored

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت14:56توسط کیا | |

انرژی هسته ای حق مسلم ماست

جمع آوری دیش های ماهواره ای حق مسلم ماست

سقوط مکرر هواپیماهای فرسوده و دست سوم حق مسلم ماست

 

سنگسار شدن زنان و مردان شوربخت حق مسلم ماست

پایمال شدن حق و حقوق اقوام  کرد . لر . ترک . بلوچ و .... حق مسلم ماست

اعدام نوجوانان زیر 18 سال به بهانه واهی حق مسلم ماست

 

تحریم اجتماعی اقتصادی مملکت ما توسط دولتهای دیگر حق مسلم ماست

کشته شدن جوانان مبارز در زندان های انفرادی حق مسلم ماست

بسته شدن فله ای روزنامه ها  حق مسلم ماست

 

زندانی شدن تمامی آزادیخواهان و شکنجه شدنشان حق مسلم ماست

فرار تحصیل کردگان دانشگاهی و فرار استعدادهای درخشان  حق مسلم ماست

تن فروشی دخترکان نوجوان برای امرار معاش خانواده حق مسلم ماست

 

صادرات دختران و زنان ایرانی برای روزپی گری به ممالک عربی حق مسلم ماست

تعطیل شدن هزاران کارخانه و کارگاه کوچک و بزرگ حق مسلم ماست

بیکاری فارغ التحصیلان دانشگاهی حق مسلم ماست

 

اخراج هزاران کارگر و کارمند آزادیخواه حق مسلم ماست

زندانی شدن صدها روشنفکر و استاد و اندیشمند حق مسلم ماست

تعطیلی گردهمائی های اقلیتهای مذهبی حق مسلم ماست

 

کتک خوردن ومورد تجاوز قرار گرفتن مادران و خواهرانمان توسط نیروی

انتظامی رهبر فقط بخاطر شرکت در یک گرد همائی حق مسلم ماست

اعدام دسته جمعی زندانیان سیاسی و یافتن گورهای دسته جمعی

در مناطق مختلف حق مسلم ماست

 

مسدود کردن هزاران سایت کامپیوتری و فیلتر کردن اینترنت حق مسلم ماست

دستگیری وبلاگ نویسان و مسدود کردن هزاران وبلاگ حق مسلم ماست

تحمل ملایان سوسمار خور و هزاران حرامزاده انها  حق مسلم ماست

 

همه گیر شدن و اپیدمی شدن مواد مخد ر و اعتیاد گسترده بین جوانان و نوجوانان حق مسلم ماست

افسردگی اجتماعی احاد مردم ناشی از فشارهای غیر اخلاقی حکومتی حق مسلم ماست

و .............................................................. حق مسلم ماست

 

جمهوری اسلامی حق مسلم ماست

 

یکمی هم سیاسی نوشتم یعنی من ننوشتم بازم دزدیدم اینبار به این وبلاگ حتما" سر بزنید (سیاسی)

شراب سرخ

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت23:59توسط کیا | |

1. دوستت دارم ،  نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر  شخصيتي كه  من در هنگام  با تو بودن پيدا مي كنم.

2. هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه  چنين  ارزشي دارد  باعث اشك ريختن تو نمي شود.

3. اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ،  به اين  معني نيست  كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد  ولي  قلب تو را  لمس كند .

5. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن  است كه  در كنار او باشي  و بداني  كه هرگز به او نخواهي رسيد .

6. هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد  عاشق لبخند تو شود.

7. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ،  ولي  براي بعضي  افراد تمام دنيا هستي.

8. هرگز وقتت را  با كسي كه حاضر نيست  وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

9. شايد خدا خواسته  است كه ابتدا  بسياري  افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص  مناسب را ،  به اين ترتيب. وقتي  او را يافتي  بهتر مي تواني شكرگزار  باشي.

10. به چيزي  كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

11. هميشه افرادي هستند  كه تو را مي آزارند  ،  با اين حال  همواره به ديگران  اعتماد كن  و فقط مواظب باش  كه به كسي  كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.

12. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش  كه خود را  مي شناسي  قبل از آنكه  شخص ديگري را بشناسي  و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

13. زياده از حد  خود را تحت فشار نگذار ،  بهترين چيزها  در زماني اتفاق مي افتد  كه انتظارش را نداري .

 

گابريل گارسيا ماركز

 دزدیده شده از:gold sms

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت9:41توسط کیا | |

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست

به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم

يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا

دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم

يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست

دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم

يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم

طلب سوختن بال و پر کس نکنيم

+نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت22:43توسط کیا | |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت0:9توسط کیا | |

ز درد عشق تو با کس حکایتی که نکردم          چرا جفای تو کم شد؟ شکایتی که نکردم

چه شد که پایدلم از دام خویش رهاندی؟          از آن اسیر بلاکش,حمایتی که نکردم

                                                                                                                                 ((رهی معیری))۱۳۲۲

+نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت23:52توسط کیا | |

يکي به پسرش مي گه مي خواهم برايت زن بگيرم. پسر مي گه نه حالا باشه  ... ميگه : دختر بيل گيتسه ! نمي خواهي  ؟ پسر لبخند ميزنه و ميگه : باشه! بعد ميره پيش بيل گيتس و مي گه :دخترتو عروس نمي کني؟  مي گه نه!  ميگه : پسر من معاون رييس جمهوره ها ! بيل گيتس لبخند مي زنه و ميگه :باشه! بعد ميره پيش رييس جمهور ميگه : معاون نمي خواي ! ميگه نه ! ميگه : اگه داماد بيل گيتس باشه چطور ! رييس جمهور لبخند مي زنه و ميگه :باشه ..... سياست و حال کردي

+نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت17:23توسط کیا | |

شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم  متوجه  نگاه سنگينش  شدم   هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم  يك بار  كه از  جلوي  هم در اومديم  نزديك  بود  به هم  بخوريم  صداشو نازك كرد    گفت  :  ببخشيد

 من كه مي دونم  منظورش  چي بود  تازه ساعت  9:30  هم كه  داشتم بورد  را  مي خوندم  اومد  و پشت سرم  شروع  به خوندن  بورد كرد  آره دقيقا  مي دونم منظورش چيه  اون مي خواد  زن  من  بشه

بچه ها مي گفتن  اسمش مريمه

  از خدا  پنهون  نيست  از شما  چه پنهون  تصميم  گرفتم  باهاش  ازدواج  كنم

  يك شنبهامروز  ساعت  9  به دانشكده  رفتم  موقع  تو سرويس  يه خانمي  پشت سرم نشسته بود  و  با رفيقش  مي گفتن  و  مي خنديدن  تازه به من گفت آقا ميشه  شيشه  پنجرتون رو ببندين   من كه مي دونم منظورش چي بود  اسمش  رو مي دونستم  اسمش  نرگسه

 مث  روز  معلوم  بود  كه  با اين  خنديدن  مي خواد  دل منو  نرم كنه  كه بگيرمش  راستيتش  منم از اون  بدم  نمي آد  از خدا پنهون نيست  از شما چه پنهون  تصميم گرفتم با نرگس  هم ازدواج كنم

 دوشنبه :   امروز  به محض  اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس  رفتم   بعد از  كلاس  مينا يكي  از همكلاسيهام  جزوه منو   ازم  خواست   من كه مي دونم  منظورش  چي بود  حتما  مينا  هم علاقه داره   با من ازدواج كنه  راستيتش  منم  از مينا بدم نميآد  از خدا پنهون نيست  از شما چه پنهون  تصميم  گرفتم با مينا هم ازدواج  كنم

 سه شنبه :   امروز  اصلا  روز  خوبي  نبود  نه از مريم  خبري  بود  نه از نرگس  نه از مينا  فقط  يكي  از من پرسيد  آقا ببخشيد  امور دانشجويي  كجاست ؟

  من كه مي دونم  منظورش  چيه ولي  تصميم نگرفتم  باهاش  ازدواج  كنم  چون كيفش  آبي رنگ  بود   حتما استقلاليه   وقتي كه جريان  رو  به دوستم  گفتم  به من گفت  :  اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته     ولي  من مي دونم  رفيقم  به ارتباطات  بالاي  من  با دخترا حسوديش مي شه   حالا به كوري  چشم  دوستم هم كه شده   هر جور شده  با اين  يكي  هم ازدواج مي كنم

چهار شنبهامروز  وقتي  كه داشتم  وارد  سلف مي شدم  يك مرتبه  متوجه شدم  كه از دانشگاه  آزاد  ساوه  به دانشگاه ما اردو اومدند يكي  از دختراي  اردو  از من پرسيد  :  ببخشيد  آقا  دانشكده پرستاري كجاست ؟    من كه مي دونستم  منظورش  چيه   اما تو كاردرستي  خودم  موندم كه چه طور اين دختر  ساوجي   هم منو شناخته  و  به من علاقه پيدا كرده   حيف اسمش  رو  نفهميدم  راستيتش  از خدا پنهون نيست  از  شما چه پنهون   تصميم گرفتم  هر طور شده پيداش  كنم  و  باهاش  ازدواج كنم طفلكي  گناه  داره   از عشق من پير مي شه

پنج شنبهيكي  از دوستهاي   هم دانشكده ايم  به نام  احمد منو  به تريا دعوت كرد   من كه مي دونستم  از اين نوشابه خريدن  منظورش  چيه  مي خواد كه من بي خيال  مينا بشم  راستيتش از خدا پنهون نيست  از شما چه پنهون  عمرا قبول كنم

  جمعه : امروز  ضبح  در خواب شيريني  بودم  كه داشتم  خواب  عروسي  بزرگ  خودم  رومي ديدم  عجب شكوهي  و عظمتي  بود داشتم  انگشتم  رو توي  كاسه عسل  فرو ميكردم  و.... مادرم يك هو  از خواب بيدارم كرد   و گفت برم  چند تا نون بگيرم   وقتي  تو صف  نانوايي  بودم دختر خانمي  از من پرسيد   ببخشيد   آقا صف پنج تايي ها  كدومه ؟  من كه مي دونم  منظورش  چي بود  اما عمرا باهاش  ازدواج كنم

 راستش  از خدا پنهون  نيست از شما  چه پنهون  من از دختري  كه به نانوايي  بياد خيلي خوشم نمياد

  شنبه : امروز  صبح زود  از خواب بيدار شدم  صبحانه را خوردم  و  اودم كه راه بيفتم  مادرم گفت :  نمي خواد دانشگاه بري  امروز  جواب نوار مغزت  آماده ست  برو  از بيمارستان بگير

 راستيتش  از خدا پنهون  نيست  از شما چه پنهون مردم  مي گن  من مشكل رواني  دارم

دزدیده شده از: goldsms.mihanblog.com

+نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت15:43توسط کیا | |

خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفر بشکني بعد بفهمي دوستت نداره خيلي سخته دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني خيلي سخته گريه کني ولي بهونه نداشته باشي خيلي سخته صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه خيلي سخته کسي که تمومه زندگيت رو به پاش ريختي با بي رحمي تو چشات نگاه کنه بگه# دوستت ندارم # خيلي سخته مجبور باشي سخترين چيزا رو تحمل کني خيلي خيلي خيلي سخته نا فرجام عاشق باشي

+نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت15:33توسط کیا | |

1_ يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.
2_ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.
3_در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجه
4_سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.
5_تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.
6_ دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه.
7_ پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.
8_ رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاهمشون خوشگل، هستند.
9_توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.
10_ يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.
11_در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.
12_مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.
13_ سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...
14_تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.
15_بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه.
16_ و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كارندارم (منضورم رو تخت خواب نيستا).
17_اگه كسيرو دوسش دارين برين خواستگاريش (نكته: اين كار ريسكش خيلي بالاس اگه شازده بگه نه سوجه خنده 1 سال فاميلاتون رديفه).
18_حداقل يه 206 داشته باشين كه طرف به خاطر ماشين هم كه شده بياد 2تا بشين بده 9 ماه 3 تا بشين.
19_اون يارو كه با اسب سفيد ميادوبي خيال شين.
20_ اگه از همه كس قطع اميد كردين يه سر بياين اينجا

دزدیده شده از:saeed_habibi20032004.persianblog.com

+نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت15:43توسط کیا | |

روز مبعث پیامبر(ص) مبارک

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت13:27توسط کیا | |

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه  ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند .در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید .این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت  و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میزذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند .عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید.

روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم . من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت13:29توسط کیا | |

 

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند.

زن جوان: يواش تر برو, من مي ترسم.

مرد جوان: نه, اينجوري خيلي بهتره.

زن جوان: خواهش ميكنم, من خيلي مي ترسم.

مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي كه دوستم داري.

زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني.

مرد جوان: منو محكم بگير.

زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.

مرد جوان: باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت منو برداري و روي سر خودت بذاري,

آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميكنه.

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد.

در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد, يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود.

پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت را بر سر او گذاشت

و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت22:45توسط کیا | |

آلمان

حتما يک کليد يدکي در جيب هلموت کهل است، آن را از او مي گيرند.

.

بلژيک

ابتدا مسئول مربوطه به ماموران نامه مي نويسد و اين خبر را مي دهد، بعد موضوع طي نامهاي به وزارت کشور و وزارت امور خارجه خبر داده مي شود، بعد نامه هايي براي پارلمان اروپا نوشته مي شود. بعد از نه ماه نامه نگاري کليد خودش پيدا مي شود.

.

انگلستان

در انگلستان هيچ وقت هيچ کليدي گم نمي شود، مگر اينکه از دهها سال قبل در مورد آن تصميم گرفته شده باشد.

.

کلمبيا

رئيس جمهور از قاچاقچيان مي خواهد کليد را پس بدهند، آنها هم از او مي خواهند قول بدهد ديگر درها را قفل نکنند.

.

واتيکان

پاپ از خداوند مي خواهد جاي کليد را نشان بدهد، بعد هم يک کليد ساز مي آورند و در را باز مي کنند.

.

ايتاليا

گم شدن در اين کشور طبيعي است، بنابراين در را مي شکنند و خسارت آنرا به برلوسکوني مي دهند.

.

افغانستان

با يک توپ 106 در را از جا مي کنند و در اين ماجرا تعدادي از نيروهاي آمريکايي و القاعده هم به قتل مي رسند.

.

عراق

چند ساعت منتظر مي مانند تا عمليات استشهادي انجام شود، در جران عمليات در هم باز مي شود و مي بينند صدام آنجا نيست.

.

سوئيس

براي انتخاب بين باز کردن در يا باز نکردن آن رفراندوم برگزار مي کنند.

.

روسيه

يکي از دزدهايي که وزير شده است، با يک سنجاق در را باز مي کند.

.

و بالاخره ايران:

...

به نام خدا

ابتدا تعدادي از عوامل نفوذي را که اتفاقا روزنامه نگار هستند دستگير مي کنند، بعد حزب الله از خواهران مي خواهد که مواظب حجابشان باشند، بعد چند روز روزنامه را تعطيل مي کنند، بعد کميسيون تحقيق تشکيل شده و براي يافتن کليد وزارت اطلاعات را در جريان قرار مي دهند، بعد معلوم مي شود که از هر کليدي چهار عدد يدکي در مجلس، رياست جمهوري، شواري نگهبان، ، قوه قضاييه وجود دارد، بعد کليدها را پس از استفسار از شواري نگهبان مي برند و مي بينند هيچکدامشان در را باز نمي کنند. بعد با لگد در را باز مي کنند و مي بينند رييس جمهور يک هفته در آنجا گير کرده بود و جيکش در نمي آمد.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت21:58توسط کیا | |

به نام خدا

شدم با چت اسیر و مبتلایش                             شبا پیغام می دادم برایش

به من می گفت ۱۸ ساله هستم                               تو اسمت را بگو من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد                                زدست عاشقی صد دادو بیداد

بگفت هاله زموهای کمندش                                  کمان ابرو و قد بلندش

بگفت چشمان من خیلی فریباست                        زصورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من                                   اسیرش گشته بیمارش شدم من 

زبس هر شب به او چت نمودم                               به او من کم کم عادت می نمودم   

در او دیدم تمام آرزوهام                                       که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم                                     زفکرش بی خوروبی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده                                که بینم چهره ی آن نور دیده  

به او گفتم که قصدم دیدن توست                         زمان دیدن و بوییدن توست

زرویاروی ام او طفره می رفت                               هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار                            گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه وقت و روز موعود                                زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت                         تو گویی اژدهایی بر من آویخت

بجای هاله ی ناز و فریبا                                       بدیدم زشت رویی بود آن جا

ندیدم من اثر از قد رعنا                                        کمان ابرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من                                    شد صد خاک عالم بر سر من

زترس و وحشتم از هوش رفتم                               از آن ماتمکده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم دیدم که او نیست                       دگر آن هاله بی چشم و رو نیست

بگفتم سرگذشتم را به "جاوید "                             به شعر آورد او هم آنچه  بشنید

که تا گیرند از آن درس عبرت                                  سرانجامی ندارد قصه چت

حرفهای تازه

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت0:37توسط کیا | |

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره

به کسی توجه نمی کنه...از کسی خجالت نمی کشه...می باره ومی باره..

اینقدر می باره تا ابی شه..آفتابی شه!!!کاش..کاش می شد مثل   آسمون

بود.کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره افتابی شی

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده.انگار نه انگارکه غمی بوده...همه چیز

فراموشت بشه...کاش میشد...یعنی میشه به این راحتی همه ی غمهارو

مثل بارون فراموش بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت21:48توسط کیا | |

خواهم مُرد...

 

بی تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد

مثل يک بيت ته قافيه ها خواهم مرد

توکه رفتی همه ثانيه ها سايه شدند

سايه در سايه آن ثانيه ها خواهم مرد

شعله های تو ز بی رنگی دريا گفتند

موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت9:46توسط کیا | |

.

.

الف

---

آخرشه : نهایتشه

 

آشغال كله : احمق

 

آشغالانس : ماشین آشغالیهای جدید تهران که چراغ گردون هم دارند

 

آمار دادن : نخ دادن - توجه کی را جلب کرن

 

مترادفها : نخ دادن ،راه دادن

 

آش و لاش : آسمون جل

 

آویزون : کسی که مرتبا کنه میشود و بدون دعوت همه جا میرود

 

اخ کردن: پول رو سریع دادن

 

انده : نهایته

 

اسکل: کسی که از همه دنییا بی خبر است

 

مترادفها:اوشگول- وسکل - شاسگول

 

اسم فعال: اسگلان تپه

 

اسدالله خان : تریاکی خفن

 

اصغر آرنولد اينا (اکبر-محمد... آرنولد اينا): کسی که زیبای اندام کار میکند ولی جواد است

 

ارازل: بستگی به مکان کلمه در گفتار دارد ولی معمولا به معنی نوچهء لاتها

 

اق زدن: حال بهم خوردن

 

الاغ تور:الاغ

 

ان چوچک:آدم عوضی

 

***

ب

---

باحال: خش آیند

 

بار كردن : تیکه انداختن - فحش دادن

 

ببند گاله رو : خفه شو

 

ببو: انسان ساده لوح

 

بچه کونی: کسی که خیلی پر رو است

 

بخواب(بخواب معامله - بخواب لاحاف سرد شد): خفه شو

 

بروبچ: بچه ها-رفقا

 

بیریف: درست - ردیف

 

بکیر: خفه شو

 

بگوز : به کسی که حرف مفت میزند ، مثال : بگوز، بازار مسگراست : حرف مفت میزنی هیچ کس هم نمیفهمه

 

به تخمم: برام مهم نیست

 

به یه ورم : همون '''' به تخمم'''' میشه

 

بینیم با: برو بابا

 

بیشین با (بیشین بینیم با) :خفه شو بابا

 

 

پ

---

پارازيت : حرف بد موقع

 

پا دادن : قبول کردن پیشنهاد -آمار دادن

 

پاشنه ها رو بالا بدن: لباس خود را مرتب کرن

 

پایه ای؟ : حاضری؟

 

پیچ: دودره

 

***

 

ت

---

تابلو : واضح و مبرهن

 

تابل: تابلو

 

تادخ: ناجور - بد مدل

 

تاقال:کرمو

 

تخمی : بد-ناخوشایند

 

ترکوندن : ١. تجاوز کردن ٢.حال کردن ٣.خوردن اکستسی و به مهمانی رفتن.

 

ترکمون : آدم ضایع

 

تریپ : (تیریپ) مدل- برنامه- قیافه

 

تگری زدن : بالا آوردن بعد از الکل یا سیگاری

 

تو باغ نبودن : در جریان نبودن-حواس پرت بودن

 

تو پیت نمیگوزم : کاهگل لقد نمیکنم

 

تو نخ چیزی بودن : تو فکر چیزی بودن

 

تو راه گوز کسی زدن : به او ضد حال زدن

 

تو کار چیزیودن : دنبال چیزی گشتن

 

توکار کسی بودن : وقتی یه نفر سعی میکنه مخ کسی و بزنه میگن تو کارشه

 

تو کف چیزی بودن : تعجب از چیزی کردن

 

تو کف کسی بودن : وقتی یه نفر از یکی دیگه خیلی خوشش میاد میگن تو کفشه

 

ته : نهایت

 

تیکه اندختن : متلک انداختن

 

***

ج

---

جواد: بی کلاس

 

جک جواد: اسم جمع واسم فعال جواد

 

جیگر: تیکه،دختر یا پسری که از لحاظ جنسی جذاب است.

 

مترادفها: خش گوشت- مامان

 

جوهر : با ارزش، ناب

 

***

چ

---

چاقال : کسی که قابل دعوا نیست

 

چکل : داف

 

***

ح

---

حاجیت : اشاره به شخصی که از این کلمه استفاده میکند

 

 

 

خ

 

***

 

خار کردن : شرمنده کردن

 

 

خبر ده ده : خبری نیست

 

خز : جواد

 

خفن : به معنی بزرگ- زیاد- مهیب

 

---

د

 

***

 

داف : دختره خشگل

 

داف بازی : دختر بازی

 

دافی : دوست دختر

 

داغ شدن : عصبانی شدن

 

در داف : دخترها

 

در دیزی باره : وقت واسه دزدی مناسبه

 

دمبه : کسی که خیلی تنبل است

 

دمبل كسك : وقتی کسی وسط رقص کار ضایع بکند

 

دمت قیژ : دمت گرم

 

دمت (ش ،م،...)گرم : دستت(ش،م،...) درد نکنکه

 

دم کسی را دیدن : حق حساب را دادن.

 

دودره دودر) به معنای دک کردن(معنی این کلمه در متن مشخص میشود)

 

دهن کسی کف کرد: از حرف زدن خسته شد

 

---

 

ر

 

***

 

راس و ريس کردن: حل کردن

 

ره ده ده : تموم شدن- به آخر رسیدن

 

 

 

ز

 

 

 

زاقارت : ضایع-سه

 

زارت : (زرت) ١. زرشک ٢.به سرعت(زارتی زد تو گوشم)

 

زارت غمسون شدن : ازبین رفتن- حالگیری شدن

 

زپرشک : زرشک

 

زرید : زر زد- حرف مفت زد

 

زید: دوست دختر، دوست پسر

 

***

 

س

 

---

سریش : کنه

 

سنم : آشنایی

 

سوتی : ضایع

 

سولاخ : سوراخ

 

سه : ضایع

 

سه سوت : سریع

 

سیکتیر : از کلمات آذری وارد فارسی شده به معنی ''''خفه شو'''' میباشد

 

***

 

ش

 

---

 

شاخ شدن : خود را دخیل کردن یا بدون دعوت جایی رفتن

 

شستن : حال گیری- تخلیه

 

شصت تیر : با سرعت

 

شکلات : کسی که فقط حرف دعوا را میزند ولی جیگر دعوا را ندارد

 

شلیمف : تنبل

 

شیلنگ : دراز

 

ض

 

---

 

ضایع : خراب

 

ضد حال زدن : حال گیری کردن - به کسی که همه برنامه را خراب میکند گفته میشود

 

***

ع

 

---

عمرن(عمرا) : به هیچ وجه

 

عمرنات : عمراً

 

 

ف

 

---

 

فاب : (فابریک) دوست دختر یا دوست پسری که فقط با تو باشد.

 

(مثال: مریم فاب منه = مریم دوست دختر منه که با هیچ کس دیگه نیست)

 

فر خوردن : ترسیدن

 

فک زدن : حرف زیاد زدن

 

***

 

ک

 

---

 

کاهگل لقد نمیکنم : حرف دارم میزنم، گوش کن

 

کرمو: کسی که کرم میرزد.

 

کره کردن : اشتهای بعد سیگاری یا علف

 

کره خوری : غذا خوردن بعد ازکره کردن

 

کف کردن : تعجب کردن

 

کل کل کل) معنی ادعای سر بودن در یک مورد خاص بین دو نفر- وقتی دو نفر شروع به تیکه انداختن به هم دیگه میشوند تا یکی کم بیاره

 

كلفت بار كردن : فحشهای گنده بار کردن

 

کم آوردن : جا زدن

 

کنه : کسی که مدام شاخ می شود

 

کون گلابی : گلابی

 

کون بچه : بچه کونی

 

کون برهنه : بی همه چیز

 

کون دنیا رو پاره کردن : مغروربودن - جارزدن طرزاستفاده : 1- فکر کرده کون دنیا رو پاره کرده= خیلی به خودش مغروره 2- حالا یه کاری کرده، دیگه کون دنیارو پاره کرده= یه کاری کرده به همه میگه

 

 

گ

 

---

 

گوشت : جیگر

 

گلابی : ١.کسی که تنبل است ٢. چاقال

 

گلوش گير كرد : وقتی کسی از کسی خوشش بیاد

 

گنده گوزي كردن : ادعای زیادی کردن

 

گوجه زدن : تگری زدن - شاکی بودن

 

***

 

ل

 

---

 

لاس خشکه : لاس زدن بی نتیجه

 

لاوترکوندن : عاشق هم بودن

 

لب رفتن : لب گرفتن(وقتی راجع به دو نفر باشد) - كز كردن

 

 

***

م

 

---

 

مادر فولاد زره : زشت و بد هیکل در مورد داف

 

ماهم بله : ما هم تو جریانیم

 

مراد:1024جواد

 

مماس بودن : در ارتباط بودن

 

محرض : 100%-حتما

 

مخ زدن : مخ خوردن- عملی که پسر یا دختر برای جذب جنس مخالف(یا موافق)به طرف خود میشود

 

ميخ شدن : خیره شدن - گير دادن

 

***

 

ن

 

---

 

نافرم : بد جور

 

نون پنیز : لمپنی

 

نیم رخ گوز فیثاغورث : استعاره از زشتی

 

 

 

---

 

هندونه : اسکل-شاسکول

 

***

 

ی

 

---

 

یول (یول ممد) : اسکل

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت20:26توسط کیا | |

 

 می دونی !

فاصله بین انگشتانت برای چیه ؟

     برای اینکه یکی دیگه بیاد پرش کنه !

            پس دستاتو به دست هر کسی نده

                   بزاراون جای خالی رویه دستی پرکنه که تاابد باهاته !

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت19:54توسط کیا | |