|
چرا وقت اینقدر زود میگذزه؟ شاید ساعت ها دقیق نیستن , امروز داستان "آفرینگان" رو خوندم. اگه این راست باشه چی ؟ اگه اهورا مزدایی نباشه چی؟ شاید وقتی مردیم همه چی تموم میشه یا شایدم مثه همین داستان روح هامون همین دنیا میمونن و همه چی براشون بی معنی میشه؟ یه خورده فکر کنین ببینین همه چی مسخره نیست؟! اصلا هدفی هست که ما اینجاییم؟
تولدت مبارک " عروسک زشت " چه زود دو سال گذشت.... پ.ن۱: حتما" داستان آفرینگان رو بخونین ( از مجموعه داستان سایه و روشن صادق هدایت) پ.ن۲: اینم اولین نوشته ی این وبلاگ(بچه بودم دیگه من اگه معلمها اجازه بدن درباره ی همه چیز که به فکرتون میاد مینویسم مثلا : موبایل.شعر.ماشین.فلسفه.عشق.متافیزیک.و... مخصوصا" موبایل انشالله بعد از ۱۰ اردیبهشت زود زود وبلاگو بروز میکنم و از ۲۶ اردیبهشت تا ۲ تیر اصلا" نمیام تا این امتحان زهرمار نمونه ی دولتی رو بدیم تا ببینم چی میشه وبعد از اونم همیشه هستم
اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
بازم زمستون...
داره برف میاد...
تولدت مبارک
مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خوانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را میداند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود , و به همه سوالها پاسخ میداد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هرکسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . فته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . انگشتم را کرده بودم در دهانم و همیم طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . انگشتم درد گرفته... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود , اشکهایم سرازیر شد . پرسید مامانت خانه نیست؟ گفتم که هیچکس حانه نیست . پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم نه, با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که میتوانم درش را باز کنم . صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار . یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد . بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او میپرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دیلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که هم قشنگ آواز میخوانند وخانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید , چون که گفت : عزیزم, همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر میشدم , خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک . دودلی و هراس درگیر میشدم , یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس میکردم که اطلاعات لطفآ چقدر میربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک بچه میکرد .
()()()()()()() سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم , هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخودآگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش , پاسخ داد اطلاعات . ناخودآگاه گفتم میشود بگویید تعمیر را چگونه مینویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که میگفت : فکر میکنم تا حالا انگشتت خوب شده . خندیدم و گفتم : پس خودت هستی , میدانی آن روز ها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که اینجا می آیم با او تماس بگیرم . گفت حتمآ این کار را بکن, بگو می خواهم با ماری صحبت کنم . ()()()()()()()() سه ما بعد من دوباره به آن شهر رفتم . یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم . پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . گفت : متاسفم, ماری مدتی نیمه وقت کار میکرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت . قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید, ماری برای شما پیغامی گذاشته, یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم, بگذارید بخوانمش . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد.
طرفای عصر بود می رم یه سر خونه که 60 تومن وردارم .... می بینم دمه درب خونه ماشین بابا هستش می رم تو می بینم تو حال نشسته خیلی هم عصبانی تو دلم گفتم خوب شد که هست یه 100تومن راحت الان ازش می تونم بگیرم....
سلام بابا.
پدر بسمت پسر میاد جلوش وامیسته و می خوابونه تو گوش پسر....
چطور تونستی با اون دختر اینکارو انجام بدی ؟
درمورد کدوم دختر صحبت می کنی؟
امروز عسل زنگ زده بوده خونه با مامانت صحبت کرده بوده همچی رو هم گفته بوده.
پسر یه لحظه ماتش می بره
داره دروغ می گه من این دختر خیلی کم می شناسمش بابا باور کن... پدر نمی ذاره پسر حرفش رو ادامه بده......
ببین کوروش من تاحالا برات هیچی کم نذاشتم گفتی موبایل می خوای برات گرفتم، گفتی هفته 100تومن پول توجیبی می خوای بهت می دم،گفتی ماشین می خوای برات رفتم بی ام و خریدم گفتی دلم می خواد مجرد باشم برات یه آپارتمان همین کنار خودمون خریدم.. اما نمی ذارم که تو سواستفاده کنی و هر غلطی که بخوای بکنی حالام خوب گوشات رو باز کن ببین چی می گم بخاطر غلطی که کردی باید با این دختر ازدواج کنی فهمیدی یا نه؟
تو غلط می کنی می خوای آبروی منو ببری؟.....مرد صداش رو بالا می بره...... فکر کردی کی هستی چون تک فرزندی برات هرچی خواستی فراهم کردم می ذارم هر غلطی که می خوای بکنی؟؟
من ازدواج نمی کنم شمام هرکار دلتون می خواد بکنید
_خوب گوشات رو باز کن یا ازدواج می کنی یا هرچی بهت دادم ازت پس می گیرم.
اصلا حالا که اینجور شد امکان نداره نه با این بلکه با هیچ دختره دیگه ام ازدواج کنم منو الکی تهدید نکن...
_تو هنوز جوجه تر از اونی که بخوای جلوی من واستی کلید ماشین،موبایل ، کیف پولت رو بده....
پسرک خیلی بهش بر خورد ولی برای اینکه غرورش رو خورد نکنه.......
بیا این کلید، این موبایل، اینم کیف پولم حالا می خوای چجور منو وادار به ازدواج کنی ها؟
_برو از خونه من بیرون هروقت آدم شدی برگرد...
پسرک خواست بره از درب خونه بیرون که......
_واستا کلید آپارتمانت رو هم بده بعد گورت رو گم کن....
پسرک احساس می کنی بخاطر یه دختر خورد شده...... کلید رو از جیبش در میاره و پرت می کنه رو زمین و از خونه خارج می شه..........
مرد این چه کاری بود که کردی اگه الان برای بچمون اتفاقی بیوفته چی؟
ساکت شو زن این الان24 سالش فکر کرده چون بهش همچی دادم هر غلطی که می خواد می تونه بکنه بذار بره دوروز تو اجتما ببینه دنیا دسته کیه...دوروز که بگذره ببینه کسی نیست که مرتب پول بهش بده اونقت آدم می شه..
..............
پسرک از خونه اومده بیرون فکر نمی کرد بخاطر عسل کارش به اینجا کشیده بشه....
با خودش گفت من بارها خرج مجید رو دادم پس حتما امشب پول منو می ده بعد دوروز هم بابا و مامان میان دنبالم هرچی باشه من تک فرزندم و نمی تونن منو زیاد تنبیه کنن........
.............
سلام مجید.
_سلام کوروش چطوری خوبی؟
نه زیاد.
_چرا کوروش؟
هیچی تو خونه حرفم شده زدم بیرون بابام هم همه چیزو ازم گرفته بخاطر اینکه بعد جریان عسل زدم زیر همچی.
_خوب برو بگیرش.
واسه چی برم بگیرمش صدتا بهتر از اون رو می شناسم من واسه .... با این دوست بودم الانم قصد ازدواج ندارم دارم کیفم رو می کنم خوب این تیکه ها کی سروکلشون پیدا می شه؟
_میان تا نیم ساعت دیگه پول که آوردی؟
نه گفتم که فعلا با بابام دعواییم همچی رو ازم گرفته!
_پس الان می خوای چیکار کنی؟
تو می دی دیگه!
_جون کوروش ندارم!
پسرک عرق سردی رو بدنش می شینه...
خیلی نامردی مجید.... خیلی نامرد....
پسرک می ذاره میره...
مجید داد می زنه.....
_کوروش باور کن ندارم ....
.......
تلفن عمومی...
سلام علی چطوری خوبی؟
ببین علی با بابان حرفم شده امشب هیچ جارو ندارم برم می تونم امشب بیام خونتون؟
باشه..... درک می کنم بالاخره تو یه خواهر بزرگ داری قربانت....
.........
سلام وحید خوبی؟ منکه نه الان تو خیابونم .......با بابام حرفم شده...... می تونم امشب بیام خونتون؟.........درک می کنم مامان بابات گیرن....... نه قربانت..
........
پسر به همه اون دوستایی که فکر می کرد می تونه بره خونشون زنگ زد اما هرکسی یه بهونه ای ساخت ساعت نزدیک 11شب بود و اون تو پارک روی یکی از نیمکت ها نشسته بود مردی به سمتش میاد با قیافه کثیف و صورتی که معلوم بود معتاد...می شینه کنار پسر....پسر یکم می ترسه چون با اینجور آدما هیچوقت سروکار نداشته.....
_بهت نمیاد اهل کارتون خوابی باشی.
چرا کارتون خوابم چطور؟
خنده ای تلخی مرد می کنه...
از ظاهرت معلومه از این بچه پولدارایی که از خونه قهر کردی.
خوب منظور؟
اینجا گرگ زیاد داره حواست نباشه از بین می برنت پاشو برو خونت.
بتو ربطی نداره خودم از پس همه بر میام، تو نگران خودت باش که معتادی.
پسر می خواست با این شکل حرف زدن نذاره که مرد بفهمه که می ترسه....
_بچه جون اگه من معتادم، اگه می بینی سروضعم اینه، بخاطر امثال تو بچه قرتی ،مامانی که من اینجورم، حالام خوب گوشات رو باز کن من فقط خواستم بگم که بری حالا می خوای بمون.
و مرد پا می شه در حالی که تکون تکون می خورد شروع به حرکت می کنه.....
5 دقیقه بعد چندتا جوون به سمتش میان قافل از اینکه اینا دوستای همون مرد هستن....
میان دور جوون رو می گیرن.......
اين داستان ادامه دارد ...
---
والا دفعههاي قبلي اينطوري نبود. از آزمايش و اين حرفها خبري نبود به خدا! ولي اينبار گفتن تا اسم آقا داماد رو صدا کرديم بايد بره آزمايش ادرار و خون و غيره بده! روي صندلي نشستم و منتظر موندم براي آزمايش اعتياد. يه آقاي قدبلند و لاغر مردني که انگار تازه از سر منقل پاشده و اومده که آزمايش اعتياد بده، يه گالن آب گرفته بود دستش و قٌـلـٌپ قـٌلـٌپ ميرفت بالا، از اينور به اونور سالن قدم ميزد و زير لب غر ميزد که اي بابا! هرچي آب ميخوريم “نمياد که نمياد”!
بعد از ده دقيقه صدام کردن و من هم رفتم به سوي “دستشويي برادران”. آقاي “مسئول نظارت بر امور جيش(!)” اونجا روي چهارپايه نشسته بود. تا من رو ديد لبخندي زد و گفت: ” آقاي داماد! مبارک باشه ايشالله!”. بوي تند دستشوئي داشت خفهام ميکرد. به زور لبخندي زدم و تشکر کردم. يه ليوان يکبار مصرف (خالي) بهم تعارف کرد تا پر تحويلش بدم! زير چشمي نگاهي کرد و گفت: “شيريني ما هم فراموش نشه!”. يه دستم ليوان و ساير مخلفات(!) بود، با اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به طرف دادم.
بعد گفتن صداتون ميکنيم براي آزمايش خون. صدام که کردن، رفتم توي يه اتاق ديگه. خانوم دکتر لبخندي زد و گفت: “بهبه! چه آقا دوماد خوشتيپي! مبارک باشه!”. سوزن آمپول رو تا اونجا که ميرفت فرو کرد توي رگ من بدبخت و گفت:” البته شيريني ما فراموش نشهها!”. يه دستم به پنبه الکل روي بازوم بود، با اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به خانوم دکتره دادم.
از اتاق آزمايش خون که اومدم بيرون همون آقا لاغره رو ديدم که داشت با مسئولين اونجا جر و بحث ميکرد که: “آقا باور بفرمائيد هرچي آب ميخورم نمياد! ميشه من برم فردا بيام براي آزمايش”؟؟
گفتن کلاس معارفه و آموزش قبل از ازدواج تشکيل ميشه، بايد بريم دو تا کتاب تهيه کنيم و بريم سر کلاس تا آموزش ببينيم! يه خانومه بود که کتابهاي درسي(!) رو توزيع ميکرد، لبخندي زد و گفت: “مبارک باشه آقاي دوماد!”. دو تا کتاب آموزشي رو بهم داد و گفت: “البته شيريني ما هم فراموش نشه!”. يه دستم به کتابها بود، با دست اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به دختره دادم.
همراه با بقيه آقا دومادها سر کلاس توجيهي که رفتيم، آقاي دکتر با يه فيلم ويدئويي وارد اتاق شد. گفت آقايون دومادها خسته نباشيد! يه سري آموزشهاي قبل از ازدواج هست، البه شماها ماشالله همتون خودتون واردين!، يه جعبه هم اونجا رو اون ميزه، شيريني هاتون فراموش نشه!!” ، فيلم رو گذاشتو و خودش بدو بدو از اتاق خارج شد!
و اما اين فيلم خودش ماجرائي داشت! اولش که از همون اولين روز خلقت شروع کرد!:
“..و خداوند زمين را از دو جنس نر و ماده آفريد…”!
دو تا مرغابي نشون داد که احتمالا نر و ماده بودن و توي برکه داشتن با هم شنا ميکردن. دو تا ميمون نشون داد که توي جنگل از اين شاخه به اون شاخه ميپريدن و جيغ جيغ ميکردن! يه روباه نشون داد با دوتا بچه روباه که باباشون احتمالا رفته بود اداره(!) يا دنبال شکار يه لقمه نون حلال براي زن و بچهاش. دو تا مرغ عشق نشون داد که داشتن نوکهاشون رو به هم ميزدن و درگوش هم شماره تلفن رد و بدل ميکردن و انداخته بودشون تو قفس! خلاصه يه 5 دقيقهاي رازبقا نشون داد، بعد يهو دوربين يه شات گرفت از ميدون امام حسين و صف اتوبوس خط تهرانپارس و برادران و خواهراني که غيورانه مثل مور و ملخ (همون راز بقاهه!) كنار هم بودن! خلاصه ديگه کاملا بهمون ثابت شد که زمين از دو جنس نر و ماده آفريده شده!
بعد يه آقا دکتر مهربوني رو نشون داد که اومده بود و توصيههاي ايمني ميداد! ميگفت ميخواين زنتون رو بوس کنين سعي کنين قبلش حموم برين که تنتون بوي عرق نده، دندوناتون رو مسواک بزنين، موهاتون رو قشنگ شونه کنيد. گفت خانومها هم بايد ياد بگيرن که تا شوهرشون مياد خونه آب دستشونه بزارن زمين و برن يه ليوان آب خنک براي شوهرشون بيارن! لباس آراسته بپوشن و با آغوشي باز از همسرشون پذيرايي کنن. يه آقاي هم نشون داد که اومد و اون هم همين رو گفت. گفت که اگر خانوم خانه “با آغوش باز” باشد اين از هر عبادتي بهتره. بعد باز دوباره آقاي دکتر اومد که بگه مسواک نشه فراموش! بعد گفت: اگه شوهر اومد خونه و ديد زنش حال نداره که برن خونه آقا ناصر اينها، بنده خدا رو زور نکنه که پاشو بريم پاشو بريم. بعد گفت که بايد به همسر خود احترام بگذاريم و براشون گل بخريم و از زحمات و زرشک پلوهائي که براي ما ميپزن تشکر کنيم. بعد دوباره آقاي روحاني اومدن و گفتند که: آن روزِي که رفتار شوهر با همسر از روي مهر و محبت نباشد، همانا آنروز بر زن و شوهر حرام است. به همسران خود احترام بگذازيد
بعد بهمون ياد دادن که چگونه سر صحبت را آغاز کنيم! يک نمايش نشون دادن با يک آهنگ زمينه رومانتيک. يه ميز گرد بود يه دختره اونطرف نشسته بود، يه پسره از اين طرف اومد با يه شاخه گل رز! شاخه گل رو گذاشت روي ميز و اينطرف ميز نشست. بعد هر دوتاشون خنديدن و عشوه اومدن! لبهاشون تکون ميخورد (يعني داشتن با هم حرف ميزدن!) آهنگ رومانتيک هنوز بود! بعد تصوير آروم آروم رفت و دوباره اومد. اينبار ميز هنوز بود، گل هنوز بود، آهنگ رومانتيک هنوز بود، ولي اينور و اونور ميز کسي نبود!!! بعد دوباره آقاهه اومد و گفت: ديدين بهتون گفتم با همسر خود مهربون باشين بد نميبينين؟؟!” خلاصه کلي آموزش ديديم، با چيزهاي ديگه!
و ما از اون به بعد در کنار همسرمون به خوبي و خوشي زندگي کرديم!
انشالله خدا نصيب همه کنه که ازدواج کنن! هيچي نداشته باشه، حداقل اين حسن رو داره که ميرين سر اين کلاسها و يه خورده ميخندين!
---
به یک دانشجوی مهندسی ، و یک دانشجو فیزیک و یک دانشجو ریاضیات، هر کدام 150 دلار دادند و از آنها خواسته شد که با استفاده از این پول ، ارتفاع یکی از هتل های شهر را که دانشگاه در آن قرار داشت. با دقت محاسبه کنند. سه دانشجو با اشتیاق فراوان برای انجام این محاسبه دنبال تهیه ملزومات رفتند.دانشجوی فیزیک اول به یک مغازه ساعت فروشی رفت و یک کرونومتر خرید و بعد ، از یک فروشگاه چند گوی فلزی به اندازه های مختلف خرید و سپس به یک لوازم التحریری رفت تا یک ماشین حساب بخرد و آخر سر هم چند نفر از دوستانش را خبر کرد تا در این کار به او کمک کنند . این دانشجوی فیزیک زمانی را که هر یک از گوی ها را از پشت بام هتل به زمین رسید اندازه گرفت و بعد با محاسبه زمانهای سقوط گوی ها و فرمول های فیزیکی ، ارتفاع هتل را به دست آورد. دانشجوی ریاضیات منتظر شد تا خورشید کمی پایین برود و بعد ، زاویه سنج و شاقول و متری را که خریده بود از کیفش در آورد طول سایه را اندازه گرفت ، زاویه خطی که نوک پشت بام هتل را به نوک سایه آن متصل می کرد محاسبه کرد و بعد با استفاده از فرمول های مثلثات ارتفاع هتل را تعیین کرد. واضح است که با این همه کار ، آنها دیگر فرصت نکردند برای امتحان فردایشان به اندازه کافی مطالعه کنند و همین باعث شده بود تا زیاد سر حال نباشند. روز بعد این سه دانشجو یکدیگر را در دانشگاه دیدند ، در حالی که سر حالی دانشجوی مهندسی باعث تعجب دو دانشجوی دیگر شده بود. آنها طریق محاسبه ارتفاع هتل را از هم پرسیدند و وقتی توضیحات دانشجوهای ریاضیات و فیزیک به پایان رسید دانشجوی مهندسی با قیافه حق به جانب روش خود را به این شکل توضیح داد : کاری نداشت ! من پیش مسئول پذیرش هتل رفتم یک دلار به او دادم و پرسیدم ارتفاع هتل چند متر است بعد با 149 دلار باقی مانده باقی روز را حسابی خوش گذراندم.
آرتوراشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد او از سراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟ آرتور در پاسخش نوشت:
دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند. ۵ ميليون ياد ميگيرند كه چگونه تنيس بازي كنند.
در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شدند.
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند . در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند, اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم . همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند, اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد در توالت را زد و گفت: بلیط لطفا"! بعد در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون, مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمرکایی ها مه این را دیدند به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند, سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند , اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید : چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند , سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت : بلیط , لطفا"!
---
با تلاش دوستان و شیتیل و اینا بخشی از سوالات این آزمون بدست آمد. برای دریافت ریز تمامی سوالات با در دست داشتن کارت سوخت خود به نزدیکترین پمپ بنزین نزدیک محل زندگی خود مراجعه کرده و سوالات را طبق سهمیه بندی پیوست دریافت کنید. برای همه داوطلبان علم و دانش و مدرک آرزوی سلامتی میکنیم.
ریاضیات و فلسفه
زمان پاسخ گویی: 12دقیقه
1-پسر دکتر [...] چهار دستگاه ماشین دارد؛ پژو 206 برای چرخش، بنز 2006 برای نرمش، ماکسیما4 در برای گردشهای دونفره، تویوتا کرولا برای حضور در شب. پس از سهمیهبندی، چگونه میتواند به تمام کارهایش برسد.
الف) با روزی 3لیتر بنزین به همه کارهایش میرسد.
ب) از کارت سوخت مخصوص آقازادهها استفاده میکند.
ج) به صورت گردشی از ماشینهایش استفاده میکند.
د) پاپا در عرض سه سوت همه ماشینها را نمره دولتی میکند.
هـ) هواپیما میخرد و به ریش همهی ما میخندد.
ادامه مطلب...
همه ما وقتی کلمه مادر را میشنویم، یه جورایی یک موجود مقدس و نورانی و فوقالعاده مهربان و دلسوز را در ذهنمان مجسم میکنیم اما در مورد پدر اینجوری نیست. این اجماع در مورد پدرها وجود ندارد، پدرها اخم میکنند، عصبانی میشوند، با بچههایشان مشکل دارند، خودشان سیگار میکشند ولی بچهها را از سیگار کشیدن منع میکنند، شبها دیر به خانه میایند ولی معتقدند فرزندانشان باید زود در خانه باشند، به لباس پوشیدن بچهها گیر میدهند، گاهی آدم را ضایع میکنند و …. اصلا پدری و فرزندی اگر با هم مشکل نداشتهباشند و کل کل نکنند نرمال نیستند.
...
...
اما همه اینها باعث نمیشود پدرها را دوست نداشت، هر چند گاهی واقعا دلمان میخواهد ای کاش نبودند. همه اینها باعث نمیشود برای روز پدر، حتی با پولهایی که خودش به ما داده است، برایش کادو نگرفت. همه اینها باعث نمیشود روزش را تبریک نگفت،
روزت مبارک!
روز پدر مبارک. تقدیم به همه ی پدر های مهربان
پسر ایرونی تا وقتی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه . وقتی یه زن ماچش میکنه گونه هاش قرمز میشه و خجالت میکشه , ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی میکنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا. دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه .
به شیش سالگی که می رسه دیگه نمی ذاره بابا حمومش کنه . بر عکس سعی میکنه خودشو به مادرش بچسبونه , بلکه با خودش ببردش حموم . به سن ده سالگی که میرسه شروع میکنه به استفاده از ژیلت یازده با استفاده شده باباش . هی این ژیلتو می کشه رو صورتش کیف میکنه که مرد شده . دوازده سالش که شد نمیدونه چرا دلش می خواد با دخترای فامیل بازی کنه. سیزده چهاره سالش که شد فکر میکنه خیلی خوش تیپه . خیال میکنه مامانش اونو از روی مدل" آلن دلون" زاییده . مرتب تو خیابون راه می ره و دخترا رو نگاه می کنه و کم کم با بالا رفتن سن , کمرش پایین تر میاد و دکمه یقه پیرهنش به سگک کمربندش نزدیک تر میشه(نکته کنکوری). شونزده هفده سالگی دیگه یه چیزایی یاد گرفته . می دونه واسه بیرون رفتن باید لباس عجیب بپوشه. مثلا" یه پیرهن نارنجی که رو سینه ش عکس یه جمجمه س می پوشه. رو کمرش نوشته : just do it! (نکته فوق کنکوری) . وای وای وای... نگو خواهر... ...(این قسمت حذف شده و تو کنکور نمیاد) دیگه همین دیگه . آها... با بچه ها می ره بیرون اسمش عوض میشه , مثلا" اگه اسمش سعید یا علی یا احمد یا جواد باشه تبدیل میشه به : دیوید,جک,زاپاس,تمساح,سرنتی پیتی,حامی بچه ها(به یاد دایی احمد,خرچنگ,یا بی بی...(این قسمتم سانسور شده تو کنکور نمیاد) هجده نوزده سالگی می فهمه یه جایی به اسم پاتوق وجود داره که با فقا توش جمع بشن . وای به حال اون دختر بدبختی که ار کنار پاتوق رد بشه. بلایی سر دختر میاره که...... کم کم یاد میگیره که دختر یعنی جنس لطیف. نباید مث تاتارا طرفش رفت. باید طوری با لطافت طرفش رفت که نفهمه می خوای گازش بگیری . باید با ملایمت رفت جلو و مخشو زد . فکر می کنه اگه خودشو آرایش کنه دخترپسند می شه . پس اول از همه موهاشو بلند میکنه . بعد یا موهاشو " فر شیش ماهه" میزنه یا "گلت" می کنه بعدشم دمب اسبی و... تمام. دختر کش شد اروای عمهاش. "هدف ما جلب رضایت شماست" این شعارو سرلوحه کارش قرار می ده و می ره بوتیک یه جعبه لوازم آرایش می گیره صد و سی تومن. بار اول دوم چون بلد نیست زیر ابرو برداره زیر و بالا رو با هم بر می داره و اصلا" ابرو نمی ذاره . ولی خوب از اونجا که "انسان جایزالخطاست" اونم اینقدر تمرین می کنه تا کم کم یاد می گیره. سفید کننده می زنه به چه سفیدی... ریمل می زنه به چه سیاهی... رژ می زنه به چه قرمزی... می شه مث کلاه قرمزی... موهاشو دمب اسبی می کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد می کنه و می ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموی اضافی سمت راستم حکایت داره . نماد خودشه و دختری که انشالا اونرو باهاش آشنا میشه . عشقه دیگه... چه میشه کرد؟ یه زنجیر طلا گردنش می ندازه اونقدر پهن که آدمو یاد قلاده سگای "ژرمن شپرد" می ندازه . یه دستبند می ندازه دستش که چنان جیرینگ جیرینگ میکنه که آدمو یاد زنگوله "بزغاله های شبیه سازی شده به دست پژوهشگران توانمند ایرانی" می ندازه . بعد که کامل شد می ره سر مسیر وایمیسه . واسه شروع کار سعی می کنه مخ دخترای پنجم دبستانی و اول راهنمایی رو شیربرنج کنه. بعد کم کم ارتقا میگیره و می ره سر مسیر دبیرستانیا . اولش فقت با یکی دوست میشه ولی کم کم می فهمه هر چیزی یه زاپاس لازم داره , پس می ره دنبال یه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجایی که فکر می کنه هر چیزی یه زاپاس می خواد , واسه زاپاسشم میره دنبال زاپاس و... اگه قیافه داشته باشه(پسره رو میگم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور می کنه براش خرج کنن . ولی وای به حال اون بیچاره بد قیافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پیاده بشه... که ولش نکنن . می گذره و می گذره تا کم کم می فهمه عاشق یکی از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خیلی حرفه ای تشریف داره شروع می کنه به آمار گرفتن از دختره که می بینه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا" با هیچکس دوست نبوده . شروع می کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همین یکی که عاشق بمونه . شروع میکنه واسه دوست دختره خریدن کادو,هدیه,انگشتر,تاپ,شلوار,روسری... می گذره تا اینکه یه روز زنگ می زنه و جواب نمی گیره . بخاطر دوری و بی خبری از عشقش مریض می شه . می برنش بیمارستان... که می فهمن بله... آقا ایدز داره . وقتی از بیمارستان میاد بیرون نتیجه گیریش از اتفاقات گذشته اینه : یه دختر عاشقم,خرم کرد,مریضم کرد,بدبختم کرد,ولم کرد . و اون طرف معادله رو اینجوری می نویسه :دخترا رو عاشق خودم میکنم,خرشون می کنم,مریضشون می کنم,بد بختشون میکنم,ولشون می کنم ... نمیدونم این مطلب طنز بود یا واقعیت؟ ولی همیشه طنزها از واقعیت ریشه میگیرن امیدوارم شما ها حواستونو خوب جمع کنین
سوال :
ده تا پرنده نشسته بودند روي سيم برق . يه شکارچي مياد يه
تير ميزنه به يکيشون. چند تا پرنده روي سيم باقي ميمونند ؟
جواب :
بستگي به مليت پرنده ها داره :
آمريكايي : پرنده دومي شيش لولش درمياره يه فحش ناموسي ميده و شكارچي رو ميكشه و باقي پرنده ها ليوان مشروبشون رو ميخورند و سري تكون ميدند
چيني : سه تا از پرنده ها فرار ميكنن و در يك گوشه خودشون توليد انبوه پرنده راه ميندازن و شيش تاي باقيمانده در يك چشم بهم زدن توسط هنرهاي رزمي شكارچي رو به شيش قسمت مساوي تقسيم ميكنند.
انگليسي : يكي از پرنده ها خودشو ميزنه به زخمي بودن و ميندازه رو زمين و خودشو خيلي مظلوم نشون ميده و بعد بقيه پرنده ها از فرصت استفاده ميكنن ميرن به زن شكارچي ميگن كه شكارچي مذبور داراي سه همسر و تعداد نامتنابهي بچه است، در نهايت پس از چند روز شكارچي توسط زنش و در خواب به قتل ميرسه
عرب : پرنده دوم تا هفتم از ترس شلوارشون زرد ميشه و پس از چند لحظه سكته ميكنن ميميرن، دو تاي باقيمونده سريع ميرن پولاشونو ورميدارن ميرن خودشون يه تير برق ميخرن و تا آخر عمر بدون ترس بالاش زندگي ميكنن
اسپانيايي : پرنده دوم گيتار دستش ميگيره و حواس شكارچي رو پرت ميكنه ، سومي و چارمي ميرن گاو همسايه رو صدا ميكنن و پنجمي يه پارچه قرمز آويزوون ميكنه روي شلوار شكارچي و گاو ميزنه يارو رو لت وپار ميكنه و در نهايت پنج تاي باقيمانده كلاهاشونو ميندازن هوا و ميگن : هووولي
ايراني : ابتدا نيم ساعت ميگذره و هيچكس نه متوجه افتادن رفيقشون ميشه و نه اصلاً صداي گلوله رو ميشنوه چون همشون داشتن راجع به قسمت اخر نرگس بحث ميكردند.... بعد دو تاشون ميرن زير جسد پرنده رو ميگيرن سريعاً مراسم سوم و هفتم باشكوهي براش ميگيرن و براش مقبره بزرگي ميسازن و بعد از يكي دو ماه ميگن كه بياييد فكري كنيم كه ديگه شكارچي ما رو نزنه و بعد از دو سال جلسات پياپي به اين نتيجه ميرسن كه اصلاً شكارچي مقصر نبوده و تقصير انگليسيها بوده كه دوستشون تير خورده چون در همون لحظه در يكصد كيلومتري اونجا يك انگليسي داشته دماغشو پاك ميكرده... بنابراين يك شب شكارچي رو دعوت ميكنن خونشون و براش سوپ پرنده درست ميكنن و از اينكه دوستشون در مسير گلوله او بوده ازش معذرت ميخوان و قول ميدن هر هفته يكي از خودشون رو براي شكار شخصاً خدمت شكارچي برسه... حتماً ميپرسيد كه شكارچي تو اون نيم ساعت اوليه داشته چيكار ميكرده... حدستون كاملاً درسته ... چون حادثه مذكور در ايران رخ ميداد تفنگ بعد از اولين شليك منفجر ميشه و طرف در اين مدت داشته تلاش ميكرده با موبايلش كه آنتن نميداد با اورژانس تماس بگيره بيان سراغش كه بعد از نيم ساعت موفق ميشه تماس بگيره ولي آمبولانس دير مياد و شكارچي ما **** هاشو از دست ميده
---
اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه ميخواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .
اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر .
حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را ميفرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.
ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد: * سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردميسوزد.
* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفهها را به هم گره زدهاند و ازپنجرهي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي ميگذرد ميآيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول ميكنند. پليس به طرف او ميآيد و چند روز بعد به پسرك ميگويد ما اصلا شما را نديده بوديم.
* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا ميشوند نه كك اين ميگزه نه اون.
* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشستهاند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم).
* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها ميسوزه و براي آنها سوپ مياره.
پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي ميكنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه ميبرند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر ميكنند كه اينها ديگه آدم شدهاند و با تعارف سوپ را ميگيرند. غافل از اينكه پسرها...
وزارت كشور قرار است به وزارت «ارتباطات سيار» تغيير نام يابد. وزارت ارتباطات نسبت به اين اقدام اعتراض كرده و گفته ممكن است اين نام با وظايف آنها تداخل پيدا كند. اما كارشناسان وزارت كشور گفتهاند چون هدف ما توسعه ارتباطات سيار به صورت زنده است بايد اين كار انجام پذيرد.
قرار است وزارت ارتباطات سيار يا همان وزارت كشور سابق يك سري كارت اعتباري ازدواج موقت با عنوان «متعه كارت» صادر كند كه افراد بر اساس كرديت و اعتبار آن بتوانند از مزاياي ازدواج موقت استفاده كنند. همچنين اين وزارت اعلام كرده در اين راستا «مكان»هايي را به صورت كيوسك و باجه در سطح شهرها اختصاص خواهد داد.
...
■ خسارت!
صبح امروز مردي كه با ادعاي ازدواج موقت چند زن را لت و پار كرده بود دستگير شد. خبرنگار ما در كلانتري از اين مرد پرسيد: چرا زدي اينا رو لت و پار كردي كلي هم بهشون خسارت زدي؟ وي گفت: آخه وزير كشور خودش گفته ازدواج موقت بايد با خسارت در كشور ترويج شود. خبرنگار ما گفت: گفته با جسارت نگفته خسارت كه. مرد گفت: خسارت يا جسارت من نميدونم ما بايد به تكليف عمل كنيم. ميفهمي!؟ تكليفه، ميفهمي يا حاليت كنم!؟
■ صيغه كن صيغه قشنگه!
سياوش قَميشي خواننده نسل جوان كشورمان آلبوم جديدي به نام «صيغه كن» روانه بازار كرده كه با استقبال بسياري مواجه شده است. در بخشي از متن ترانهي اين آلبوم آمده:
صيغه كن صيغه قشنگه
صيغه سهم دل تنگه
صيغه كن صيغه غروره
مرهم اين راه دوره...
آگاهان ميگويند اسپانسر اين آلبوم احتمالاً وزارت كشور باشد. ■ جانور
الهي گور به گور شي ذليل مرده. نميدونم به كدوم بابات رفتي كه اينقدر پدرسگي. به باباي ساعت 9 صبحت يا باباي ساعت 12 ظهرت؟ شايد اين ذليلمردگي رو از باباي ساعت 5 عصرت ارث بردي شايدم مال اون 9 شبي بود. حالا شبشو به اون مرتيكه لندهور جواب ندادم وگهنه معلوم نبود به اون ميرفتي چه جونوري ميشدي.
■ رابطه گاو و صيغه
از يك مرد رند صيغه باز:
- ببين عزيزم، چرا بيام خودمو خر كنم. ميدوني؟ مث اينه كه تو هر بار يه ليوان شير بخواي بعد بري گاوداري بزني و عمري مشكل نگهداري و تجهيزات بكشي كه چي؟ يه ليوان شير گيرت بياد. ولي من ميرم روزانه ميخرم. تازه ثوابم داره.
- چه عرض كنم والا، اين لامصب غير از درس كشورداري، درس فلسفه و سفسطه هم خوب ميده.
- كدوم؟
- هموني كه باهاش فكر ميكني.
■ روزگار
امروز صف مرداني كه جلوي منزل وزير كشور تجمع كرده بودند به چند كيلومتر رسيد. اين تجمع در پي انتقادات برخي از وزير كشور كه گفته بودند آيا حاضر است دختران خود را به معرض صيغه بگذارد صورت گرفته و ظاهراً وزير كشور در حرفهاي خود بسيار صادق است. يك ژتونفروش قديمي كه در محل ناظر بود به خبرنگار ما گفت: اي... روزگار.
■ توسعه پايدار
مجلس موقت امروز به وزير موقت جديد كشور راي اعتماد موقت داد. به گزارش خبرنگار موقت ما پس از راي اعتماد موقت طرح چند فوريتي موقت ديگري در مجلس موقت به شور گذاشته شد كه در آن به لزوم گسترش بيشتر ازدواجهاي موقت تاكيد شده است. نماينده موقت تهران گفت به نظرم ما بايد به توسعه پايدار چند چيز اهتمام بورزيم: ليوان يك بار مصرف، دستمال كاغذي و ازدواج موقت.
■ اسبابكشي
مجله «خانواده سبز موقت» گفتگويي خواندني با خانوادههاي موقت خوشبختي انجام داد. در اين شماره چند مرد و چند زن به طور موقت با هم خانواده هستند و هر ساعت اين خانوادهها فرق ميكنند. اين نوع خاصي از خانوادههاي يك بار مصرف است كه وزارت كشور گسترش آن را با جسارت در دستور كار خود قرار داده است. ممكن است تا شما برويد دست به آب و برگرديد خانوادهاي به طور كلي تغيير كرده باشند. يكي از اعضاي اين خانواده گفت: تنها مشكلش اينه كه ما دم به ساعت مشغول اسبابكشي از اين خونه به اون خونه هستيم.
■ تايم!
- استاد صيغهي مبالغه يعني چي؟
- صيغهاي كه در اون مبلغ معيني رو براي زمان مخصوصي ميدن.
- ولي استاد اين چه ربطي به ادبيات داره؟
- آخ، بچهها ببخشين حواسم پرت بود. امروز قبل از اومدن به دانشگاه يكي رو صيغه كردم حالا منتظرم كلاس تموم بشه زود برم تايمم نسوزه. خودتون تو متون ادبي و دستور زبان فارسي بگردين چي نوشته. من كه الان تو يه عالم ديگهم.
■ عده!
- راه حل بحران اخلاقي و مسائل جنسي جوانان امروز ايران چيه؟ چرا اكثر جوانان به جاي كار و دانش و توليد، مسائل جنسي ملكه ذهنشون شده و به جاي حل كردن اون كلي قوانين هم براي جلوگيري ميسازيم؟ چرا اولين راهي كه به ذهن مسؤولانمون ميرسه و از حل مسائل عاجز ميشن، صيغهست؟ آيا لازم نيست اول اقتصادمون رو درست كنيم كه آدما مثل آدم زندگي كنن؟ آيا فكر نميكنيد غير از تخليه جنسي چيزي به اسم عشق و محبت و عاطفه هم بايد وجود داشته باشه؟ آيا فكر نميكنين دارين يه نسل موقت و بدون پايبندي به هر اصول اخلاقي رو به وجود ميآرين؟ گيريم به صورت مُسكن و موقت اينو حل كردين بعدش تا كي اينجور ميمونه؟
صبح شده دوباره اه.... لعنت به این زندگی باز یه روز دیگه شروع شد..... باز کارای همیشگی............
صدای زنگ موبایل تو اتاق بلند شد.........
بله؟
_سلام.
به به سلام عسل من چطوری عزیزم خوبی؟ صبحت به خیر خانومی!
_مرسی کوروش؟
جونم؟
_می خوام ببنمت.
ما که دیشب باهم بودیم عزیزم چی شده اتفاقی افتاده؟
_پای تلفن نمی شه ساعت 1دمه همون جای همیشگی باشه؟
باشه عزیزم.... _کوروش جون دیر نکنی پس تا ساعت 1.
نه عزیزم دیر نمی کنم قربانت پس فعلا خداحافظ.
_خداحافظ کوروشم.
.......................................
سلام عسل جونم دیر که نکردم عزیزم؟
_چرا مثه همیشه دیر کردی اونم 15 دقیقه!
آها حالا جنابعالی به بزرگی خودتون ببخشید! آقا این منو رو میارید!
_تو هنوز نیومده می خوای غذا سفارش بدی؟!
خوب آره دیگه از حالا باید غذا رو سفارش داد شکم خالی که نمی شه حرف زد!
_کوروش جونم دیشب که رفتم خونه بابا کلی عصبانی بود!
آخه چرا؟
_میگه این وضعش نمی شه که تا نصف شب بیرون باشی باید به فکر ازدواج باشی!
چی ازدواج؟؟؟؟ شوخی می کنی یا داری اینا رو جدی می گی؟
_نه کوروش دارم جدی می گم!.
من قصد ازدواج ندارم!
_ یعنی چی کوروش مگه قرار نیست ما دوتا تا آخر عمر باهم باشیم؟
ببخشید غذا چی میل دارید؟
من یه چلوکباب برگ عسل تو چی می خوری؟
_منم همون چلوکباب برگ.
آقا لطفا دوتا چلوکباب برگ با دوتا نوشابه مشکی بیارید!
سالاد ماست موسیر نمی خواید؟
نه ممنون.
چشم براتون میارم.
.........
ببین عسل من درسته تورو دوست دارم عاشقتم اما خودت که می دونی نمی تونم ازدواج کنم.
_کوروش تو وضعت خوبه راحت می تونی بری پیش بابات کار کنی من تحت فشارم می فهمی؟
خوب منم تخت فشارم مکنه نمی تونم از حالا زن بگیرم.
_کوروش یعنی چی؟ ما باهم رابطه داشتیم تو به من قول دادی می فهمی؟
خوب داشتیم که داشتیم دلیل می شه که حتما بیام باهات ازدواج کنم اونم همین الان؟!
عرقی سردی رو پیشونیه دختر می شینه..... احساسش بهش می گفت کوروش می خواد بهش نارو بزنه اما باز تو دلش این حس بود که کوروش با اون همه حرفای قشنگ اینکارو نمی کنه....
_کوروش اینارو جدی که نمی گی؟ می گی؟
معلومه که جدی می گم من هنوز 24 سالمه بخوام ازدواج کنم حداقل 30 رو باید داشته باشم تو عزیزم تا اون موقع باید صبر کنی!
_کوروش دیونه شدی بابام گفته باید ازدواج کنی دیشب اونقدر باهام دعوا کرد که رفتم تو اتاق زدم زیر گریه......کوروش من نمی خوام تو اون خونه باشم بفهم اینو.....
تو خل شدی با یه دعوا فکر کردی همچی تموم شده .....مطمئن باش راه نجاتت من نیستم....
دخترک بغضش می گیره.......
_یعنی چی؟ من بخاطر تو الان دختر نیستم می دونی اگه بابام بفهمه....... بغضش می شکنه و قطره های اشک از چشش سرازیر می شه.....
خوب می خواستی نذاری اینجور بشه! اصلا از کجا معلوم که تو الان با من رابطه داشتی بعدا با کسه دیگه رابطه نداشته باشی؟
دخترک تو چشای کوروش ذل می زنه و ماتش می بره که این حرفا رو از زبون همون کوروش که هزار بار می گفت عاشقتم می شنوه.... همون کوروش که می گفت همیشه باهاتم.... اما الان یه چیزه دیگه داشت می شنید.....
_کوروش فکر نمی کردم که اینجور آدم کثیفی باشی....اینجور....بغضش شکسته و گریه هاش شدید تر می شه و جلوی صحبت کردنش رو می گیره......... کوروش .....کوروش ازت می خوام نامردی نکنی..........
بروبابا چه نامردیی من الان می گم نمی تونم ازدواج کنم اینو می فهمی؟
_اما تو به من قول داده بودی یادت نیست؟
خوب پسش می گیرم کاری نداره!
_کوروش من از دستت شکایت می کنم ........
دخترک صداش رو می بره بالاتر و نظر همرو به خودش جلب می کنه........
_من نمی ذارم نامردی کنی.....
پسر عصبانی می شه و با عصبانیت و فریاد می گه.......
هر غلطی می خوای بکن اما شاهد نداری.....
و گارسون با سینیه غذا به سمتشون میاد و پسر از جاش با عصبانیت پا می شه.....
گوش کن عسل امروز همچی بین ما تموم شد برو شکایت کن نمی تونی ثابت کنی ولی بدون اگه شکایت کنی ازت ادعای شرف می کنم روزگارت رو سیاه می کنم دخترایی مثه تو هیچ راهی ندارن بهتر بری دنبال یکی دیگه باشی..
و می ذاره می ره در حالی که گارسون با سینییه غذا داشت صحبت های پسر رو می شنید.....
دخترک سرش رو می ذاره روی میز ومی زنه زیر گریه...... گریه بخاطر اینکه هیچ قانونی واسه گرفتن حقش وجود نداره..............
.........................................................
صدای زنگ موبایل بلند می شه...
بله؟
_سلام کوروش.
به سلام مجید چطوری یادی از ما نمی کنی!
_ای هستیم زیر سایه شما آقا کم پیدایی چی کارا می کنی؟
هیچی می چرخیم دیگه!
_ببین کوروش امشب برنامت چجوریه؟
هیچی خالی چطور مگه؟
_ببین اگه پول مول تو بساطت هست وردار بیار امشب می خوایم صفا کنیم!.
قضیه چیه دختر بلند کردید؟
_آره دیگه دوتا دختر مامان بلند کردیم یه 25 هزارتومن وردار بیار نفری 40 میگیرن.
قیمت بالا نمی گیرن؟الان همه 15 هزارتومن،20 هزار تومن می گیرن که!
_نه اینا 18 ،19 سالشون بیشتر نیست خیلی خوشگلن!
حالا از کجا گیرشون آوردی؟
_خوب معلومه دیگه از تو خیابون بلندشون کردم!
باشه شب میام خونت.
_باشه تا شب پس.
قربانت فعلا.
............................................
صدای زنگ تلفن بلند می شه........
_سلام کوروش.
عسل واسه چی زنگ زدی؟ همچی بین ما تموم شده.....
_اما کوروش........الو..........الو...........
.........................................................
صدای زنگ تلفن بلند می شه...
_سلام.
به به سلام سحر جون، چه عجب یادی از ما کردی اونقده دلم برات تنگ شده بود.....
_منم همین طور از دیروز که بهت زنگ زدم کلی دلم تنگ شده بود میای عزیزم امشب بریم باهم بیرون؟
امممم سحر جونم خیلی دلم می خواست بیام....اما می دونی بابا که رفته آلمان واسه کاراش مامان خونه تنهاس من می مونم پیشش که یه وقت اتفاقی براش نیوفته بذار واسه فردا عزیزم چطوره؟
_باشه عزیزم فردا همدیگرو می بینیم.....
سحر خیلی دوست دارم.... تو تنها دختری هستی که تونستی منو با مهربونی های خودت عاشقت کنی..
_مرس عزیزم از این حرفا، همین چیزاس که بهم لذت می ده....
سحر جونم پس بهت زنگ می زنم...
_باشه کوروش زود زنگ بزن مواظب خودت باش.
توهم مواظبه خودت باش...
_ فعلا خداحافظ.
خداحافظ عزیزم.
...
ادامه دارد ....
-حاج آقا(قاضی): خودتونو کامل معرفی کنید...
- شوهر:کاظم! بروبچز بهم میگن کاظم لب شتری! دیپلم ردی! ؟؟ ساله! - زن:نازیلا! لیسانس هنرهای تجسمی از دانشکده سیکتیروارد فرانسه! ؟؟ ساله! - حاج آقا: چه جوری باهم آشنا شدید؟ ـ شوهر: عرضم به حضور آن ورت حاجی! ایشون مارو پسند کردن! مام دیدیم بد گوشتیه گرفتیمش! - زن:حاج آقا می بینین چه بی چشم و روئه! حاج آقا تازه سابقه دارم هست! - حاج آقا: جرمت چی بود؟ - شوهر: حاجی جرم که نمیشه بهش گفت! داش کوچیکم حرف گوش نمیکرد... مختوع النسلش کردم! ـ زن: حاج آقا میبینین چقد بی احساسه! - حاج آقا: خواهر من شما به چه دلیلی تقاضایه طلاق کردین؟ - زن: جاج آقا ما الان ؟ ساله ازدواج کردیم ولی این آقا اصلآ عوض نشده! ـ شوهر: دهه! بابا بکش بیرون! حاجی بده اصالتمو از دست ندادم؟ ـ حاج آقا: خواهر من شما فقط به خاطر اینکه ایشون عوض نشده میخواین طلاق بگیرین؟ - زن: حاج آقا اولش فکر میکردم درست میشه! آدمش میکنم! مدرنش میکنم ! حاج آقا این شوهر من نمیفهمه تمدن چیه! نمیدونه مدرنیسم چیه! - شوهر: بابا نموده مارو ! را به را گیر میده ! این کارو بکن! این کارو نکن ! این لباسو بپوش!! اون لباسو نپوش! حاجی طاقت مام حدی داره! - زن: حاج آقا به خدا منم تو فامیل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شیک ترین لباسارو بپوشه! - شوهر: حاجی میخوایم بریم خونه ی اون بابای قالپاقش!!! گیر میده باید کراوات بزنی ! به مولا آدم با کراوات یبوست میگره! نفسمون میات بالا ولی پایین رفتنش با شابدوالعظیمه ! حاجی ما از بچگی عادت داشتیم دو سه تا تکمه مون وا باشه! بابا پشم سینه و این حرفا! - حاج آقا: خواهر من حق با ایشونه! - زن: حاج آقا بهش میگم تو خونه زیر شلواری نپوش ! یکی میاد زشته! حداقل شلوارک بپوش! - شوهر: حاجی من اصلا بدون زیر شلواری خوابم نمی بره ! بابا چاردیواری اختیاری ! راستش اینجا جاش نیست ولی بابای خدا بیامرزم میگفت: ـ حاج آقا: خدا بیامرزتش ! - شوهر: خدا رفتگان شمارم بیامرزه ! میگفت: سعی کن تو زندگیت دو تا چیزو ترک نکنی !! یکی سیغار! یکی زیر شلواری ! حاجی جونم برات بگه که گیر داده خفن که سیغار نکش! رفته برام پیپ خریته! آخه خداییش این سوسول بازیا به ما میات؟ - زن: حاج آقا نمیدونین من چقدر سعی کردم حرف زدن اینو درست کنم! نشد که نشد! - شوهر : حاجی رفته واسه من معلم خصوصی گرفته! فارسی را درست صوبت کنیم! دیگه روم نمیشه جولو بچه محلا سرمو بلند کنم ! حاجی خسته مونده از سر کار میام خونه به جای چایی واسه من کافی شاپ میاره ! درسته آخه؟! حاجی از وقتی گرفتمش ؟؟ کیلو کم کردم ! از بس که از این غدا تیتیشیا داده به خورده ما!!! لازانتیا و بیف استراگانورف و اسپاقرتی و از این آت آشغالا. حاجی هرکی یه سلیقه ای داره ! خب منم عاشق آب سیرابی با کیک تیتاپم !!! - زن: حاج آقا یه روز نمیشه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وثیقه آزادش کردیم... - شوهر: آره! رو زنم تعصب دارم! کسی نیگا چپ بهش بکنه ! خشتکشو پاپیون می کنم!!! - حاج آقا: خب شما که اینهمه با هم اختلاف فرهنگی و اقتصادی داشتین چرا باهم ازدواج کردین؟ - زن: عاشقش بودم ! دیوونش بودم! هنوزم هستم... - و الی آخر... مطلب فوق طنز بود ولی واقعیت!!!
سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشناسی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :
یه سال پیش ( دقیقا یه سال پیش (۳۶۵ روز)) من تو یکی از رومها ول میگشتم که همینجور شانسی نوشتم که :
dokhtare 13 14 sale hast? یکی پی ام داد: geda_ajooze:13 14 na vali 15 hast (ya ye hamchin chizi) dvaj_dvaj:salam dvaj_dvaj: manam 15 salame eshkali nadare dvaj_dvaj: che id jalebi darin geda_ajoozeh: :D dvaj_dvaj: esmetoon chie? geda _ajoozeh: nazi geda_ajoozeh:nazanin dvaj_dvaj:(?) geda_ajoozeh:u? dvaj_dvaj : kia . . . . همینجور چت کردیم تا اینکه من ساعت ۲:۲۲ dc شدم راستی ساعت ۰۰:۱۹ کانکت شده بودم D: بعد ساعت ۲:۲۴ دوباره اومدم و ساعت ۲:۳۴ دیگه نازنین گفت میرم و رفت ( پی نوشت رو بخون) اینجوری آشنا شدیم . به جای عشق اینترنتی, خواهر اینترنتی پیدا کردم دلم میخواست یه خواهر بزرگتر از خودم داشته باشم ولی ندارم دیگه ... ( البته واقعی رو میگم که بهتر از اونش رو دارم الان که ۱۵ ماه بزرگتر هم هست ) پ.ن. : من این ساعتارو از خودم نمیگم رفتم کانکت های اون تاریخارو از سایت مخابرات در آوردم چون میدونستم یا ۴ تیر بود یا ۵ (حال کردین؟) چه زود یه سال گذشت... انگار همین دیروز بود ...
الانم مسنجرم خرابه نمیتونم چت کنم + اگه به نظرا جواب نمیدم ببخشید چون به بخش نظراتم نمیره کامپیوتر برا این پست نظر مظر نداریم , شرمنده خوابم نمیاد ا: بااااااااااااااااااااااای
و اما دروغی بزرگ برای نانسی اجرم ... من کاملا با این مسئله مخالف هستم در این پست قصد داریم ضمن حمایت از نانسی به روشن شدن ماهیت این شایعات کمک کنیم با کمی جستجو در سایت معروف گوگل به جستجوی کلمه نانسی به سایتهای زیادی که نام سایت رسمی نانسی عجرم را یدک مي كشند برخورد میکنیم همه شما بدون شک یکی از تيزرهاي تبلیقاتی نانسی عجرم را برای شرکت کوکاکولا دیده اید در همه دنیا حتی کشور خودمان رسم بر این است که شرکت اسپانسر تمام فعالیتهای تبلیقاتی طرف قرداد خود را از جمله ساخت کلیپهای تصوری برگزاری کنسرتها پخش کلیپ از شبکهای ماهواره ای و تبلیقات در دنیای مجازی (طراحی سایت اینترنتی ) بر عهده میگیرد . بر کسی پوشیده نیست که این روزها شرکت معروف کوکاکولا اسپانسر رسمی نانسی میباشد از بازديد كنندگان محترم بابت اينكه دستخوش شايعات شديم عذر خواهي ميكنيم .قصد ما فقط اطلاع رساني بود دوستان حالا با این توضیحات و کمی تفکر در باره این موضوع که هر شخصی حتی شما با پرداخت مبلغ هفت دلار میتوانید یک دامنه اینترنتی ثبت کنید حالا قضاوت بر عهده شما که کدام سایت را به عنوان سایت رسمی نانسی انتخاب کنید به امید روزی که دیگر شاهد اینگونه شایعات نباشیم و توصيه من به سايتهاي معتبر و همينطور رسانه هاي تصويري كه اين شايعه را پخش نمودند اين است كه قبل از پخش كاملا تحقيق نموده تا با آبروي يك هنرمند بازي نشود!!!
.:: پس از فيلم 300 اين بار نانسي عجرم خواننده عرب ايران رو مورد توهين خود قرار داد و قلب ايرانيان را شكست::. خبر تكان دهنده - فاجعه ايرانيان !!! چهره كثيف نانسي را بشناسيد!!! ایران : خداحافظ نانسی کثیف امروز میخوایم از خواننده ای صحبت کنیم که شاید مورد علاقه خیلی از شما باشد . همه ما تا کنون به نانسی به صورت یه خواننده در ظاهر نگاه کرده ایم اما بیایید به باطن وی هم بنگریم . همون خواننده ای که در ایران طرفداران میلیونی رو مجذوب خودش کرده . پس از انتشار فیلم 300 که ایران و ایرانی رو در اون فیلم نسلی وحشی خطاب کرده بودند اینک این خواننده زن که از ملیت عرب هست در یک اقدام توهین آمیز و گستاخانه ایران و ایرانیان عزیز و تمدن ما رو زیر سوال برده در حالی که تاریخ و تمدن ما بهترین گواه در این زمینه می باشد . شاید این خانم نانسی فراموش کرده روزگاری را که پدرانشان دختران را زنده به گور می کردند و اگر کتب ایرانی و دانشمندان ایرانی و در واقع تمدن ایران زمین نبود همچنان آنگونه باقی میماندند . برای آگاهی بیشتر از این خانم بد نیست سری به سایت او بزنید و در صفحه اول سایت پیغامی را مشاهده می کنید که مطمئنا دل هر ایرانی را به درد خواهد آورد .
اگر کسی از ایران قصد بازدید از سایت این خانم عرب زبان رو داشته باشه متوجه می شه که سایت بر ایرانیان قفل شده وهنگام ورود این پیام رو دریافت خواهید کرد : A request from Nancy Ajram , You are not allowed to enter nancy ajram official website , becos you are from Dirty country (Iran) So Go Away and dont try again ! يعني : نانسی عجرم . کام درخواست نانسی عجرم , شما اجازه وارد شدن به سایت شخصی نانسی عجرم را ندارید , به دلیل اینکه شما از کشور کثیف ایران هستید از سایت گم شويد بيرون و دوباره سعی نکنید ! شما نیز این انسان کثیف را بیشتر بشناسید ! آیا شما به عنوان یک ایرانی این مطلب رو نوعی بی احترامی به شخصیتبا ارزش ایرانی نمی دونید ! پس حقیقت زشت و چهره سیاه و پلید نانسی رو بشناسید و گمان نبرید که نانسی با دیگری فرق دارد ! این همان نانسی است که شما او را مورد لطف خود قرار می دهید ! پس از این پس در ابراز علاقه نسبت به این خواننده عرب وحشی کمی تردید کنید ! منتظر نظرات شما هستيم اين خبر را به همه اعلام كنيد!!!
you love alone , is not enough
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
تنهایی خیلی سخته, وقتی چشام براهه وقتی که شب سیاهه, وقتی بدونه ماهه... تنهایی خیلی تلخه, وقتی که بی تو هستم تنها می مونه دستم با این دله شکستم... دل تنگیهامو بردار پیشه خودت نگه دار هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار... داری میری نمیخام وقت تو رو بگیرم این حرفه آخره من دوسِت دارم... دوسِت دارم میمیرم... تنهایی خیلی, اگه نیای تو خوابم وقتی تو اضطرابم تو هم ندی جوابم ... تنهایی خیلی سرده ,وقتی پیشم نباشی آتیشم نباشی... بیدار میشم نباشی... تنهایی خیلی سردمه... بنیامین( گرگ و میش)
روز والنتین همه دخترا و پسرا رو پیشاپیش تبریک میگم یادتون نره که
روز والنتین>>>>>>> ۲۵/۱۱/۸۵ هرکی عاشقه به عشقش برسه (آمین
حاجی بی اف و حاج خانم جی اف ..
یا حسین (ع) درفش قیامت تا قیامت برافراشته باد ! تاسوعا و عاشورای حسینی را به تمام دوستان خوب تسلیت می گم . . همه رو دعا کنید .
بشر پر حرف ترین موجود روي زمین است . اين آمار را اخيرا از سوي پزشکان روسيه منتشر شده.اين محققان حد متوسط عمر بشر را هفتاد سال گرفته اند که در اين مدت انسان 13 سال حرف مي زند ، 6 سال غذا مي خورد و23 سال نيز مي خوابد . هر نفر به طور متوسط صدها تن غذا مي خورد .اگر وزن افراد را 75 تا 80 کيلو گرم بگيريم بايد گفت هر فرد در عمر خود 1250 تا 1335 برابر وزنش غذا مي خورد .در مدت يک روز يا 24 ساعت 1000 ليتر هوا تنفس ميکند وقلبش در هر 1 دقيقه 80 تا 100 بار مي زند .با اين شرايط قلب انسان در طول زندگيش دو ميليارد و58 ميليون بار بدون وقفه واغلب بدون کوچکترين مشکلي مي زند.انسان تنها موجودي است که راست قامت است و روي دو پا راه مي رود ودر طول روز به طور متوسط 20 هزار قدم بر مي دارد يعني 7 ميليون قدم در سال . در 70 سالگي تعداد اين قدمها به 500 ميليون مي رسد يعني 500 هزار کيلومتر راه رفته. با اين محاسبات مي توان نتيجه گرفت که هر فرد در طول زندگيش مي تواند 9 بار کره ي زمين را دور بزند و با پاي پياده به کره ي ماه برود با توجه به اينکه فاصله زمين تا ماه 390 هزار کيلومتر است.
بدن انسان به وسيله ي پوشش شگفت انگيزي محافظت ميشود اين پوشش پوست بدن است که در هر ساعت 30 ميليون ميکروب روي آن مينشيند و 29 میلیون آن کشته ميشود و پس از 2 ساعت از اين 30 ميليون فقط 7 هزار تاي آن باقي مي ماند.در بدن انسان بين 2 تا 4 ميليون نقطه ي درد و جود دارد که حساسيت آن نسبت به موقعيت پوست بدن فرق دارد.بدن انسان قدرت مقاومت شگفت انگيزي دارد و مي تواند گرماي 44 تا 45 درجه را تحمل کند و حتي اگر به تدريج گرم شود در فضاي خشک مي تواند 150 تا 160 درجه حرارت را تحمل کند وبالاترين ميزان برودت که بدن قادر به ايستادگي در برابر آن است 27 درجه زير صفر است.انسان مي تواند 52 روز تنها با خوردن آب زنده بماند.حساسترين عضو بدن چشم است که مي تواند 10 هزار رنگ را تشخيص دهد وبالاخره اينکه نوزادان تا 8 ماهگي دنيا را سياه وسفيد مي بينند ... !
سلام . خوبین؟ امتحانا چطورن؟ چند وقت بود نبودم شایدم از امروز تاااا ۲۴ اومش دیگه آپ نکنم راستی امروز تولدمه فردا هم امتحان شیمی دارم (چه شانسی دارم من) خوب دیگه زیادی حرف زدم (یه عکس میزارم میرم) هرکی بتونه بگه این کیه ۲ ساعت اینترنت جایزه داره خوب دیگه بابای راستی اگه عکسوسیو کردین با اندازه ی بزرگتر سیو میشه باااااااااااااااااااااااااااااااااای تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ۲۴ دی
عشق رودی ست بر آمده از دمه آه ها تقطیر آتش است,در تلالو چشمان عاشقان مرارت دریاست,غنی شده از اشک عاشقان از متن کتاب دیانا که بود! نوشته ی زهرا زواریان
نیروی خلا یا گرانش؟
شاید این نظریه دهها سال پیش می بایست مطرح می شد که نیروی گرانشی وجود ندارد و این تماما برآیند دافعه ی بین خلا و ماده است که گرانش می نامیم. چون طولانیه برو توو ادامه مطلب
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب ... گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست ... گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟ روی دستت باد کردم مادرم! ... سن من از بیست وشش افزون شد دل میان سینه غرق خون شد ... هیچ کس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد ... غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته! ... مادرش چون حرف دختش را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت: ... دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود ... غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن! ... گفت دختر مادر محبوب من! ای رفیق مهربان و خوب من! ... گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها ... در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا ... کی نگاهی می کنم بر یک پسر مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟ ... غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعیدویاسر وایضا صفر ... با سه تاشان رفته بودم سینما بگذریم از مابقی ماجرا! ... یک سری هم صحبت صادق شدم او خرم کرد آخرش عاشق شدم ... یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید ... مصطفای حاج علی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد،بله ... بعد جعفر یار من عباس بود البته وسواسی وحساس بود ... بعد ازآن وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا ... بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم ... بعدهانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم ... مادرش آمد میان حرف او گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو! ... گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری ... لیک جز آن که تو را باشد پدر دل نمی دادم به هرکس اینقدر ... خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی واقعا که پوز مادر را زدی ... نویسنده : با مرام دزدیده شده از:gold sms راستی تااااا ۲۷ آذر دیگه آپ نمیکنم
اي خداوند بزرگ آرزو دارم اگر روزي به او نرسيدم هنگام مرگ مرا در تابوت سياه قراردهيد تا همگان بدانندهر چه سياهي بود من كشيده ام و دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان بدانندباخودهيچ نميبرم وچشمانم را باز بگذاريدتا همگان بدانندهميشه چشم انتظار بودم واولين روز بر سره مزارم تكه يخي به شكل قلب قرار دهيدكه بجايه معشوق برايم گريه كند.
بعد از چند روز بالاخره تونستم بیام و وبلاگو آپ کنم شما هم ببخشین که چند وقت بود نبودم... .
نمیدونم ناشی از سیاست زدگی است یا نشانه فقر یا علامت تمدن یا .... آنچه امروزه مد شده همین ازدواجهای اینترنتی است . نه اینکه دختر و پسر چندین هزار کیلومتر از هم فاصله داشته باشند . نه ! دختره ازگل زندگی میکنه و پسره اقدسیه .... یا اینکه پسره ساکن خزانه است و دختر ه از اهالی اطراف میدون راه آهن ........ شنیده بودم اقا پسر ساکن سانفرانسیسکو یه عکس میفرسته کرمانشاه و دختر مورد نظر ننه جانش را عقد میکنه ...... یا دیده بودیم دختره از تورنتو یه فاکس میفرسته سرخس و پسر همسایه سابق زمان طفولیت اش را عقد میکند ......... یا دختره از شیراز میاد استانبول و پسره از بروکسل میاد استانبول و ......... به هر حال به تمام زوجهای جوان اینترنتی تبریک و تسلیت عرض میکنم . شاید بپرسید چرا یک مرتبه به این مسئله پرداختی و............... آخه دوست صمیمی من گرفتار همین موضوع شده و باور کرده که آقا داماد تو ایران واقعا براش فرش سرخ پهن کرده و منتظر که عروس خانم تشریف ببرند و ...... عروس خانم دوشیزه مروارید خانوم آیا وکیلم شما را به مهر : میدونم که هر روز به وبلاگم سر میزنه . شما دوستان راهنمائی اش کنید . زبان من که مو در اورد ؟؟؟؟؟
مدرسه ی ما: پایگاه جهنمی خروج از مدرسه:فرار از آلکاتراس نمره ی بیست:افسانه آه مدیر مدرسه:مرد 6 میلیون دلاری شوخی با مدیر:بازی با مرگ روز دادن کارنامه ها: حادثه در کندوان امتحان: شاید وقتی دیگر بقیه تو ادامه ی مطلب
با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ مي شود.
گل به این خوشکلی دیدین؟ اینجا کجاست؟: خونمونه کی؟: امروز ساعت ۵۰/۱ اگه عکسها رو سیو کنین با سایز طبیعی( تقریبا ۴ برابر این عکس) سیو میشه
:.
ششمین سر شماری نفوس و مسکن در شهرهای مختلف میهن با استقبال بسیار زیاد هموطنان عزیز مواجه شد ... ببینید ...
...
عرب جنوب کشور
- سلام
- السلام علیک!
- شما چند تا فرزند دارید؟
-244 تا
- چند تا دختر چند تا پسر!؟
- 200 تا پسر آمار دخترام هم به تو مربوط نی!!!!
-متشکرم!!! خدانگهدار
- فی امان الله.
---
قم
- سلام حاج آقا
-سلام علیکم و رحمه الله برادر . خسته نباشید . خدا قوت ان شاالله . الله اکبر.
-ببخشید حاج آقا شما چند تا فرزند دارید؟
- دو تا , یه دختر یه پسر
- شغل
- مداحی . نوحه خونی . فروش البسه روحانیون و طلبه ها . مدیریت خانه عفاف.
-تعداد همسر ؟
- 55 تا
- بله!؟!؟!؟!؟!؟!؟! ببخشید بچه هاتون زن زاییدن یا زناتون بچه زاییدن؟!
- 54 تا صیغه یک نفر هم نکاه.
- صحیح .
- وقت نماز برادر امری با من نیست؟
- نه متشکرم
- سلام
-شلام
- شما چند تا فرزند دارید؟
- شی و هفتا داشتم الان شه تاش مونده!
- جان!؟!؟!؟ منظورتون چیه!؟!؟؟!
- شی تاشون تو درگیری با نیرو انتظامی کشته شدن!
- متاسفم . حالا باقیمانده چندتا دختر و چند تا پسر؟
- شه تا دختر
- شغل ؟
- مامور نیروی انتظامی . شتاد مبارزه با مواد مخدر
-بسیار عالی!!!
---
آبادان
- سلام
-سلام ولک
- شما چند تا فرزند دارید؟
- به تو چه کوکا!!!
-ای بابا ! آقا من مامور آمار هستم!
-خو کوکا منم مامورم !
-کارتتون لطفا
-خودت کارتت لطفا!!
- آقا اصلا شما بچه داری!؟!؟
- نه کوکا تموم کردیم!
-خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
---
اصفهان
- سلام
-سلام دادا
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سی و سه تا
- چند تا دختر چند تا پسر ؟
- همش پسرس دادا
-تحصیلات؟
- دکترای متالوژی گرایش ذوب آهن .
-شغل؟
- برج ساز .
- وسیله نقلیه دارید؟
- بله . یه ژیان دارم.
---
شیراز
- سلام
-سلام کاکو
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سه تا کاکو
- تعداد دختر و پسر ؟
- سه تاش دختره کاکو
- شغلتون ؟
- لوازم آرایشی بهداشتی میفروشم کاکو.
- در آمد متوسط ماهانه؟
- 15 میلیون تومن در ماه کاکو.
- ببخشید شما خلبان هستید یا کاسب!!!!!؟؟؟؟
- نه جون کاکو من کاسب لوازم آرایشی هسم !
---
خرم آباد
- سلام
- کر سلام
- شما چند تا فرزند دارید؟
- 11 تا دختر 16 پسر جمعا 35 تا .
- شغل
- فروش بیل و کلنگ یه باشگاه بدنسازی هم دارم !
- تحصیلات ؟
- سیکل
- متشکرم.
سوالات مامور آمار و جواب های ...
تهران
-سلام ...
-هااااان ..
-شما چند تا بچه دارید ؟
- بچه تو مهدکودکه ...
-آهان ... شغل مبارک ؟
-جوکری...
-چی ؟
-لئوناردو داوینچی ...
-آقا من مامور سرشماریما ...
-بخواب معامله تو ..یر منم نیستی ... تق (در رو بست)
سلام چند وقتیه نیستم و آپ نمیکنم ( نمیتونم اینقدر درس میگن و میرسن که ... الان دو هفتست روزی نشده که امتحان نداشته باشیم فردا هم دو تا دارم ولی دیگه نشد امروزم نیام اینم بخونینو نظر بدین .
اگر تا كنون به آدرس هاي پست الكترونيكي توجه كرده باشيد ، حتماً متوجه شده ايد كه در همه ي آن ها علامتي به شكل يك @ در آن وجود دارد.( مثلا dvaj_dvaj@yahoo.com ) اين علامت به طور معمول اَت ساين ( At Sign) ناميده مي شود. اما واقعيت تعجب آور اين است كه هيچ اسم رسمي و بين المللي براي آن وجود ندارد و در زبان هاي مختلف اسامي بسيار عجيب و غريبي به اين علامت داده اند . بعضي از آن ها عبارتند از :
هلندي : دو ميمون / دانماركي : خرطوم فيل / فنلاندي : دم گربه / آلماني : ميمون معلق / يوناني : اردك كوچك / مجاري : كرم / كره اي : حلزون / نروژي : دم خوك / روسي : سگ كوچك
حتماً با خواندن اين اسم ها شما هم كلي خنديده ايد. اما اين اسامي به خاطر شباهت ظاهري با شكل @ انتخاب شده اند ، با اندك دقتي در مي يابيد كه خيلي هم اسم هاي بي ربطي نيستند. تا پيش از ابداع پست الكترونيكي علامت @ را بازرگانان براي مشخص كردن قيمت واحد كالا ها به كار مي بردند. اما اين علامت با پيدايش پست الكترونيكي معروفيت جهاني پيدا كرد. به دليل استفاده مهم آن، حتي كشورهايي كه تا قبل از آن اين علامت را نديده بودن ، هم مجبور شدند آن را به صفحه كليد كامپيوتر هايشان اضافه كنند.
اگر چه منشاء واقعي پيدايش اين علامت ناشناخته است ، اما گمانه زني هايي در اين مورد وجود دارد مبني بر اين كه راهبان قرون وسطي آن را ابداع كرده اند. چون در آن زمان كار حروف چيني كتاب هاي چاپي توسط اين راهبان انجام مي شد و بسيار طاقت فرسا و خسته كننده بود و آن ها هميشه به دنبال راه هايي براي كوتاه كردن نوشته ها بود . البته كلمه at كلمه كوتاهي است. اما در زبان لاتين و انگليسي بسيار زياد مورد استفاده قرار مي گيرد. به همين دليل راهبان تصميم گرفتند t را به صورت دايره اي دور a بچرخانند و در نهايت علامت @ را به جاي لغت at ابداع كردند. بازرگاناني كه اين علامت را در كتاب ها ديده بودند نيز تصميم گرفتند از آن در كار هاي خود استفاده كنند. و در نهايت با پيدايش پست الكترونيكي استفاده از @ در جهان متداول گرديد
خدایی حال کردی ... نه ؟؟؟؟؟
۶۴۰ کیلوبایت رم برای همه کافی خواهد بود بیل گیتس ۱۹۸۱
مخالفت موافق ها دو برابر مخالفت مخالف هاست به نظر شما یعنی چی ؟
هرکی دعوتنامه سایت های
رو میخواد بگه تا براش بفرستم راستی از تالارهای پارسی فقط ۳ تا دعوتنامه دارم
:.
واژهي اتو زدن را که حتما شنيدهايد؟
نشنيدهايد؟!
اي بابا! امضا بدهيد لطفاً و بدانيد که از نوادر کمياب و رو به انقراض سوپر مثبتي تشريف داريد...
اتو زدن يعني:
دختر خانمهايي که احياناً احياناً... زبانم لال... روم به ديفال!... کنار خيابان ايستادهاند محض هواخوري (!) سوار کرده و فقط(توجّه کنيد و فقط) يک دور گرد ميدان آزادي چرخانده و صحيح و سالم به دست مادر هاچ زنبور عسل برسانند!
بله!
راهکارهايي براي رفع اين معضل اجتماعي
توصيه براي برادرهاي کماندو
(با آهنگ ماموريت غير ممکن بخوانيد)
پنج عدد برادر کماندوي عزيز به همراه رانندهاي تيزرو در يک پيکان نمره الف بنشينند و کلاشهايشان را روي پاهايشان بگذارند و تخمه بشکانند و گل بگويند و گل بشنوند و اگر دوست داشتند تکنو از جنس هلال آبادي بگوشند و در سطح شهر عليالخصوص دور ميدان آزادي گشت بزنند و خداي ناکرده بلا به دور چنانچه يک دختر اتوخور را ديدند... فت و فرز... به يکباره تا کمر از شيشه ماشين بيرون بيايند و با صداي دالبي فيلم دوئلي دوپس دوپس دوپس به رگبار ببندنشان...
هيييه!
راستي حکمت عدد پنج در اينجا به مقدّس بودن آن بر نميگرددها . براي اين است که ماشين پر باشد و جايي براي اغفال شدن باقي نگذارد!
توصيه براي شهرداريها
براي توقّف بيش از چند دقيقهي دختران اتو خور تابلو توقف اکيداً مطلقاً ممنوع نصب شود.
يا اينکه دختران اتو خور را ملزم به خريد کارت پارک کنند و آنها را ملزم کنند که کارت پارکشان را هر دو دقيقه يکبار تمديد کنند. (اينطوري خرج و دخل جور در نميآد و دختران اتو خور از کنار خيابانها جمع شده و به مراکز کاريابي مراجعه ميکنند)
توصيه براي مراکز بهداشتي
صدور کارت سلامت بهداشت و دادن شال گردن قرمز و آموزش مناسب به دختران اتو خور و غيره و ذلک
توصيه براي مراکز فرهنگي
در صورت ديدن دختران اتو خور به سرعت برق و باد چند تا بروشور فرهنگي اخلاقي از جنس واي اين کارا بده، زشته، واي به خودت بيا دختر اغفال کننده واي... اي به دست ايشان برسانند و توجّه داشتهباشند که توصيهاي که براي برادران کماندو شد را فراموش نکنند که در غير اين صورت خود از اصحاب آسيب خواهندبود!
...
حرف آخر
از ايستادن دخترخانمهاي مهربان و طرفدار مينيماليسم که عينکهاي قرمز و آبي اجق وجق زدهاند و نميدانم چرا موهايشان بر خلاف جاذبهي زمين دست به سمت آسمانها برافراشتهاست و خط لب کلفت قهوهايشان آذينبخش رژ لب صورتي ميباشد به هر نحوي شده بايد جلوگيري به عمل بيايد. البتّه اصلاً فکر نکنيد اين توصيه براي برطرفشدن ترافيک ميدان آزادي است! نه اصلاً (2) اين توصيه فقط و فقط از سر دلسوزي است براي اينکه اين دخترکان بيچاره گناهي هستند که با اين شلوارهاي کوتاه اليور توييستي در اين سوز سرما قنديل ببندند. باور کنيد گناهي هستند... مگر شما عاطفه نداريد...؟ مگر قلب نداريد...؟ مگر خواهر مادر نداريد...؟ مگر اتومبيل نداريد...؟ مگر در اتومبيلتان جاي خالي نداريد...؟ مگر گزارش تلوزيون نگاه نميکنيد که ميگويد مسافران را سوار کنيد...؟ مگر تا حالا چند بار دور ميدان آزادي گشت زدهايد...؟ مگه شما دل نداريد؟ مگه چشماي خوشگل نداريد( با آهنگ بخوانيد)... خوب بيزحمتتتتتتتتت ترمززززززززز... يوهو، اونجارررررروووووو!!!
همهي اون بالاييها رو نداريم ولي تو ماشينمون جا داريم ... بپر بالا!
پينوشت :
بابا ميدون آزادي ترافيکش کجا بود... ونک رو عشقه!
عید فطر همه رو تبریک میگم
این هم نقاشی 3 بعدی بر روی زمین ببینید و لذت ببرید .
نازنین جوووووون تولدت مبارک edited
یک تروریست هنگامی که در یک حمله انتحاری هم خود راکشت و هم شماری از انسانهای بیگناه را به کام مرگ فرستاد.
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اعلام كرد: از اين به بعد، گروههاي متقاضي براي نشر آثار موسيقي، علاوه بر نهادهاي قبلي، بايد موافقت «حراست» اين وزارتخانه را هم جلب كنند. با توجه به اينكه نهاد «حراست» در همه
وزارتخانهها و سازمانهاي دولتي و خصوصي، يك نهاد بسيار جدي و رسمي است، پيشبيني ما اين است كه جلب رضايت «حراست» وزارت ارشاد به ويژه براي گروههاي موسيقي پاپ چندان آسان نباشد. براي نمونه؛ متن يكي از ترانههاي پاپ بسيار مشهور را كه پيش از اين، مجوز پخش گرفته به «حراست دور برگردان» داديم تا چنانچه به نظرشان تغييراتي لازم است، اعمال كنند. نتيجه را ميبينيد:
*به:* مديريت محترم دوربرگردان م.ف
*از:* حراست دور برگردان
*موضوع:* نظارت و تعيين صلاحيت شعر سرود ارسالي
*با سلام*
بدين وسيله به اطلاع ميرساند اشعار سرود «دنيا ديگه مثل تو نداره» كه
براي تعيين صلاحيت به اين نهاد ارسال شده بود، داراي اشكالات متعددي است كه
موارد مشكلدار و اصلاحات پيشنهادي ذيلا تقديم ميشود. ...
... *نظريه تكميلي:*
با توجه به اشكالات متعدد فوق، خواهشمند است عوامل اين اثر را سريعا به اين «حراست» تحويل نماييد تا ارشادات تكميلي روي آنها صورت گيرد.
حراست دور برگردان ...
منبع :بازتاب
گويند: «تقلب مفهومياست بس اساسي» به طوري که شاعر ميگويد: روش هاي نوشتاري: 1- نوشتن روي کف پا، پس کله، پشت گوش و… روش هاي با کلاسي: روش هاي جوادي:1- خر نمودن يک فقره بچه خرخون توجه:
* اگر مردي و زني به قصد چت خصوصي وارد مسنجر شوند ، واجب است كه قبل از شروع چت ، صيغهء حلاليت مجازي بين آن دو جاري شود . اين صيغه به صورت لوگو در دسترس همه افراد قرار مي گيرد تا با كليك به روي آن به صورت خودكار جاري گردد. * كليك كردن هر دو نفر مستحب است.
* بديهي ايست كه اين صيغه ، تنها تا باز بودن پنجرهء چت اعتبار دارد و با بسته شدن پنجره ، چه سهون و چه عمدن ، صيغه خود به خود فسخ مي گردد.
* اين نوع صيغه فقط مختص زنان بيوه مي باشد.زنان بيوه مجاز به باز كردن همزمان دو پنجرهء چت يا بيشتر از آن نيستند.
* دختران و زنان متاهل فقط مي توانند از صيغهء مجازي محرميت استفاده كنند و حق استفاده از صيغهء مجازي حلاليت را ندارند ( چت در حد سلام و احوالپرسي و با درصد اروتيك كمتر) .
* صيغهء مجازي محرميت ، همچون صيغهء مجازي حلاليت ، به صورت لوگو در محل مناسب قرار خواهد گرفت.
* تمام احكام جاري شدن و فسخ اين دو نوع صيغه يكسان مي باشد.
* مردان متاهل حق باز كردن بيش از چهار و مردان مجرد پنج پنجرهء توامان چت را ندارند.
* فرستادن هر نوع ايكون بعد از جاري شدن صيغه حلال مي باشد.
* چنانچه ايكوني قبل از جاري شدن صيغه ارسال گردد ، اين ايكون حرام زاده بوده و احكام ايكون هاي حرمزاده در مورد آن مصداق دارد.
* اگر به هر علت غير ارادي ، مثل وقوع زلزله ، تسك كردن ناگهاني سيستم ، قطع شدن كانكشن يكي از دو طرف و قس الي الهذا ، ايكوني قبل از جاري شدن صيغه ارسال گردد ، احكام ايكون هاي حرامزادهء مشبهه بر آن صادق است.
* بستن پنجرهء چت به اختيار مردان مي باشد . چنانچه زني قبل از مرد اقدام به بستن آن بكند ، واجب است تا 4 روز عدهء پنچرهء بسته شده را به جا بياورد . قبل از پايان عده ، حق چت با هيچ ذكور ديگري را ندارد.
* چنانچه زن متاهلي با يا بدون جاري شدن صيغهء مجازي حلاليت اقدام به چت با مردي بكند ، اين چت به منزلهء زناي محصنهء مجازي بوده و حد سنگسار مجازي بر او لازم مي گردد.
* اگر مردي اقدام به چت با زني متاهل بنمايد ، با علم به متاهل بودن زن ، حتي در صورت جاري شدن صيغهءمجازي حلاليت حد تعزيري شلاق اينترنتي بر او لازم مي گردد.
* زنان و مردان مشمول صيغهء مجازي حلاليت ، در صورت چت كردن بدون جاري نمودن صيغه ، در بار اول و دوم و سوم به حد تعزيري شلاق اينترني محكوم شده و در صورت تكرار در بار چهارم مصداق مفسد ( ه ) في النت بوده و اجراي حكم اعدام اينترنتي بر آنان لازم است.
سلام ببخشید خیلی وقته آپ نکردم
چتر حمایت او را احساس می کنی زمانی که خواهر توست گرمای محبت او را احساس می کنی زمانی که دوست توست هیجان و عشق او را احساس می کنی زمانی که عاشق توست از خود گذشتگی او را احساس می کنی زمانی که همسر توست پرستش وایثار او را احساس می کنی زمانی که مادر توست دعای خیر او را احساس می کنی زمانی که مادر بزرگ توست و باز هنوز او استقامت دارد قلب او بسیار ظریف و شکننده است بسیار شوخ و شیطان بسیار فریبا بسیار بخشنده بسیار خوش آهنگ او یک زن است او یک زندگی است به او احترام بگذار و به او عشق بورز
سلام فقط۳۲ ساعت مونده آره فقط ۱۹۲۰ دقیقه بعد از اون دیگه فقط هفته ای یه بار میام و آپ میکنم فعلا" همیشه به من سر بزنینا چه آپ کنم چه نکنم
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند ...
۲۵۰سال پيش ازميلاددرچين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. بامردخردمندي مشورت كردوتصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه رادعوت كندتادختري سزاوارراانتخاب كند وقتي خدمتكارپيرقصرماجراراشنيدبشدت غمگين شدزيرادختراومخفيانه عاشق شاهزاده بود. دخترش گفت اوهم به مهماني خواهدرفت. مادرگفت توشانسي نداري نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دخترجواب دادميدانم هرگزمراانتخاب نميكندامافرصتي است كه دست كم يك باراوراازنزديك ببينم. روزموعودفرارسيدوشاهزاده به دختران گفت: به هريك ازشمادانه اي ميدهم كسيكه بتوانددرعرض 6ماه زيباترين گل رابراي من بياوردملكه آينده چين ميشود. دخترپيرزن هم دانه راگرفت ودرگلداني كاشت. ماه گذشت وهيچ گلي سبزنشد.دخترباباغبانان بسياري صحبت كردوراه گلكاري رابه اوآموختند. امابي نتيجه بودوگلي نروييد. روزملاقات فرارسيد.دخترباگلدان خالي اش منتظرماندوديگردختران هركدام گل بسيارزيبايي به رنگهاوشكلهاي زيبايي به همراه خودداشتند. لحظه موعودفرارسيد. شاهزاده هركدام ازگلدانهارابادقت بررسي كردودرپايان اعلام كرد دختر خدمتكار همسر آينده او خواهدبود. همه اعتراض كردندكه شاهزاده كسي رانتخاب كرده كه درگلدانش هيچ گلي سبزنشده. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنهاكسي است كه گلي رابه ثمرسانده كه اورا سزاوارهمسري امپراتورميكند. گل صداقت. همه دانه هايي كه به شمادادم عقيم بودندامكان نداشت كه گلي ازآنهاسبزشود. به يادداشته باشيدكه... دوست داشتن كسيكه سزاواردوستي نيست اسراف درمحبت است
توی آمریکا, با هم مسابقه میدن! توی فرانسه, همه همزمان شروع به حرف زدن میکنن! توی ایتالیا, در مورد مد عینک و لباس جدیدشون بحت میکنن! توی آلمان, درباره سیاستهای دولت حرف میزنن! توی پاکستان, یه باند قاچاق تریاک تشکیل میدن! توی عراق, برای حمله یه سربازهای آمریکایی نقشه میکشن! توی افغانستان, اگه پول نداشته باشن کار میکنن و اگه پول داشته باشن میخوابن! توی آذربایجان, یه بطری آب پرتقال میخرن و با هم میخورن! توی مصر, میرن یه جا میشینن قلیون میکشن! توی امارات متحده عربی, ۴ نفرشون دست میزنن و یه نفرشون میرقصه! توی روسیه, از همدیگه رشوه میگیرن! توی ژاپن, هیچوقت ۵ نفر دور هم جمع نمیشن! چون همیشه حداقل ۳ نفرشون کار دارن! توی هند, یا با همدیگه میرقصن و یا میرن سینما و رقص تماشا میکنن! توی کوبا, هروقت ۲ نفر یا بیشتر یه جا جمع بشن از کاسترو تعریف میکنن! توی سوریه, از ترس بلافاصله ار همدیگه جدا میشن! توی چین, با هم یه شرکت راه میندازن و یه کالای ژاپنی رو کپی میکنن! توی مکزیک, دو نفرشون دوئل میکنن و یه نفرشون ناظر دوئل میشه و دو نفر دیگه هم گیتار میزنن! توی ایران, یا پشت سر بقیه غیبت میکنن یا روزنامه را میندازن یا یه جلسه سخنرانی ترتیب میدن یا به یه جلسه سخنرانی حمله میکنن یا از حرف زدن و سوتی های همدیگه ایراد میگیرن یا یه نفرشون رو میزارن وسط و ۴ نفر متلک بارونش میکنن یا الکی میخندن یا یه پیتزا فروشی باز میکنن یا بدون هیچ صحبتی می ایستن و چشم و سرشون رو میچرخونن و مردم رو میچرن یا یه شرکت کامپیوتر و اینترنت راه میندازن یا میرن یه چت روم توی یاهو مسنجر میسازن یا یه وبلاگ دسته جمعی میسازن یا گروه اینترنتی راه میندازن!
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود. بعدا" فهمیدم چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده! یه آه از ته دل کشید. بعدا" فهمیدم که آه نبوده و آسم داره! بهش یواشکی یه لبخند زدم . ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این حودداریش واسم خیلی جذاب بود. بعدا" فهمیدم که خودداری نبوده,بلکه تا حالا تو کف اون پیکان ۵۷ بوده و تازه متوجه من شده بود !! آروم و با عشوه اومدم جلوش. دیدم داره تند تند بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد. بعدا" فهمیدم که تیک داره و چشمک زدنش دست خودش نیست! دوتا دستش رو خیلی مؤدب کرد تو هم و انداخت جلوی شلوارش. بعدا" فهمیدم از ادبش نبودهچاره این ندید بدید تا من رو دیده بود ... . اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بو به تته پته افتاده بود. بعدا" فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره. سرش رو از شرم انداخت پایین و کفت س س س سلام. بعدا" فهمیدم که از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم. بعد از یک سری اسم و فامیل بازی,ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه؟! گفتم: آ...آ... یادم نیست. گفت:چه جالب نویسندش کیه ؟! از این تیکه با مزش خندم گرفت. بعدا فهمیدم که تیکه نبوده بیچاره چیزی به اسم IQ اصلا" نداره. بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود . بعدا" فهمیدم بوی عطر نبوده بلکه... بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم . این حرفش به نظرم خیلی رمانتیک بود. بعدا" فهمیدم شاش داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم . بهش گفتم دانشگاه میری؟ گفت آره, مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود. بعدا" فهمیدم اصلا" هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه ی افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده ! بهش گفتم: داره دیرم میشه . گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم, من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش . ولی هیچوقت زنگ نزد. بعدا" فهمیدم کادوی تولد ۳۰ سالگیش یه مبایل اسباب بازه هست که همه جا با خودش میبره. نکات مهم: ۱-چقدر چیز میشه بعدا" فهمید !!! ۲-آدم منگل هم دل داره!!!
میلاد امام مهدی مبارک باد
اول از همه بگم كه من اين حرفو كه ميگن عشق به قيافه ربطي نداره قبول دزدیده شده از: اینجا (همون قبلی)
عشق يه پسر به يه دختر يا عشق يه دختر به يه پسر خيلي زيباست شما به هم نزديك بشيد آخه بيشتر بزرگترا فقط فكر مي كنن دختر و پسر دنبال هوس هستن شنديدي ميگن دختر و پسر مثله پنبه و آتش هستن به نظر من مسخره هست ( البته در بعضي جاها راست ميگنا !!! ) دزدیده شده از:اینجا
روزی كه دلم پيش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردی كه نرو روزی كه دلت به ديگری مايل شد كفشان مرا جفت نمودی كه برو
میدانم دیر کرده ام,می دانم خیابان ها تمام شده اند و پاهای من هنوز نرسیده اند. میدانم بنفشه های پارسال دیگر بر نمیگردند و عقربه های ساعت حتی یک ثانیه هم منتظر نمی مانند پاره های روحم روی دفترم است هر چه دستم را دراز میکنم نمی توانم ستاره ای بچینم هر چه جستجو میکنم نمیتوانم تو را لمس کنم. میتوان از گل سرخی که در ترانه هایم شکفته است پرسید میتوان از همه رهگذرانی که در پیاده روی های دلتنگی زیر باران مانده اند پرسید, یا نه از اولین پرنده ای که فردا بیدار میشود پرسید. خدایا مرا دریاب! همه امیدم به توست نا امیدم مکن
شنبه نگاهي عاشقانه مست شدم! يكشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم. دوشنبه: همچو ليلي عاشق صحرا شدم! سه شنبه: بي وفايي كرد و من گريان شدم. چهارشنبه: اسير هجرانش شدم. پنج شنبه: او رفت و من درعاشقي فاني شدم! جمعه: بي او تنها شدم و از تنهايي مردم
پروفسور کورت پترواین در کتابی مینویسد :
-عشق میهمانی مودب است,ورودش را با ضربه های قلب اعلام میکند. -عشق واقعی حسادت نمیشناسد. -عشق واقعی هرگز کور نیست چرا که واقعیت وجود دیگری را میبیند. -عشق واقعی هرگز نمیتوان به نفرت تبدیل شود. -عشق تنها چیزیست که با بخشیدن رشد میکند. -بهترین ملاک برای شناختن میزان عشق دو نفر به یکدیگر این است که تصویر پیر شدن آنها درکنار یکدیگر هر دو را خوشحال کند
|